اشکانی در مورد مهمترین اتفاق زندگیاش میگوید: در شهری که ما زندگی میکنیم یعنی اردبیل، برف یک امر طبیعی است و همیشه زمستانهای سردی داریم.
حدود 10 سال پیش زمستان بود و میخواستم از اردبیل به تهران بیایم تا در اردوی تیم ملی فرنگی شرکت کنم. با اتومبیل شخصی خودم راه افتادم و در حالی که برف زیادی میبارید شروع به رانندگی کردم. در یک گردنه پشت چند ماشین دیگر بودم که یکدفعه بهمن آمد. تا آن زمان تنها در تلویزیون بهمن دیده بودم. واقعا وحشتناک بود و باور نمیکردم که از نزدیک در حال نگاه کردن به بهمن هستم.
چند ماشین جلوی من ترمز کردند و ایستادند. بهمن تا در ماشینها رسید، البته بعضی ماشینها هم منحرف شدند. مردم جیغ میکشیدند و کمک میخواستند، اما خوشبختانه هیچ اتومبیلی زیربرف نماند، اما راه بسته شده و من مجبور شدم برگردم. پلیس راه به ما گفت شانس آوردید که بهمن خیلی کم بود و شما زنده ماندید. تا چند روز دچار کابوس بهمن بودم. استرس زیادی داشتم. این اتفاق باعث شد تا بیشتر به کارها و اعمالی که انجام میدهم دقت کنم و خدا را شکر میکنم که هنوز زنده هستم و نگذاشت زیر بهمن دفن شوم.