حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
ونوس از لاهیجان ... آه دیلمان ... آه سیاهکل ... آه جنگل ... آه شمال ... یعنی یک جورهایی با ایمیلت نقره داغ شدیم و اشک توی چشمهای مان حلقه زد. ما هم که حساااااااس! آخر آدم چقدر باید خوشبخت باشد که دیلمان بغل گوشش زندگی کند و او هی راه و بیراه برود دیلمان. چرا باید ما که کافه کاغذی باشیم این جا وسط این تهران گرفتار شده باشیم و شما هی بروید دیلمان؟ این انصاف، این عدالت، این چی آخه؟ از این جوکی هم که فرستاده بودی کلی غش و ریسه رفتیم.
«امروز توی خونه تنهام و خیلی خوش میگذره. لباس نو پوشیدم و برای خودم چای ریختم و موسیقی مورد علاقهام را با صدای بلند گذاشتم و بهترین کار دنیا (نقاشی) رو میکنم.» بله این را هم یک آدم کاملا خوشبخت یعنی شهاب فرستاده است. خوش به حالت. ای بابا این هفته فقط انگار نیت کردهاید ما را از زور غبطه و حسادت بترکانید که ظاهرا دارید موفق هم میشوید.
بانو خانم به قول خودت چهار ماه دیگر تا کنکور مانده از الان داری حرصش را میخوری؟ بابا پای این کنکور را این قدر به این کافه باز نکنید ما اعصاب نداریم میزنیم یک وقتی خودمان را آشولاش میکنیم. چون به هرحال زورمان به کنکور که نمیرسد. از دست شترگاو راحت شدیم افتادیم گیر کنکور. بعد هم چی؟ کی؟ کجا؟ چه کسی؟ ما شیرینی بدهیم؟ بابت چی؟ به کی؟ چرا باید شیرینی بدهیم؟ یک لپتاپ که این حرفها را ندارد. کادوی تولد؟ آن را چرا بدهیم؟ همین که اینجا هستیم خودش کادوی تولد نیست؟ بله؟ خیلی داریم قربان خودمان میرویم؟ خب خودمان نرویم کی برود؟ اصلا شما چه میدانید؟ حالا عیدی هم میخواهید؟ ای بابا ... شتر جان بیا این صفحه را خودت در بیاور ما استطاعتش را نداریم.
مینا از مشهد ما فکر خاصی درباره تو نکردیم فقط گفتیم حرص نخور. که البته میدانیم داریم حرف الکی میزنیم چون ما که جای شما نیستیم و نمیتوانیم برای شما تصمیم بگیریم. اصلا تقصیر ما چیه که بلد نیستیم نصیحت کنیم؟ بگذریم. آن متین خان را کمی بچلانید از طرف ما و ارادت مان را بهش برسانید.
شادی خانم حالا ما که جسارتی نکردیم. اصلا ما هر چه گفتیم پس میگیرم. معدلت شده 89/19؟ بابا شما چه جوری درس میخوانید آخر؟ یعنی چی؟ مگر میشود آدم معدلش بشود این؟ یعنی چه جوری آخه؟ ای هواااااااار. بعد هم خیلی خوب جواب مشاور محترم را دادی. من یکی واقعا با این طرز فکر مشکل دارم. خیلی ازت خوشمان آمد ... بله...
اینها را مژی نوشته: «جاتون خالی! یه نمایشگاه قراره بزنیم تو مدرسه. پروژه منو دوستم هم یه جوریه که باید با موش آزمایشگاهیا کار کنیم. گروه ما9 تا موش داره یکیشون هی میپرید به بقیه گازشون میگرفت. اونو جدا کردیم، بقیه در صلح و صفا بیدن! ولی همش خوابن!
امروز اومدیم موش دوستم رو بیهوش کنیم. هر چی این ماده بیهوش کننده رو گرفتیم جلوی دماغش در حالی که ما داشتیم بیهوش میشدیم، اون بیهوش نشد که نشد!
آخرش انداختیمش تو یه ظرف شیشهای در بسته، پنبه رو هم انداختیم توش و درش رو گذاشتیم! هی این بدبخت دست و پا میزد. هی ما میخندیدیم! هیچی دیگه آخرش بیهوش شد ولی بقیه کلی تیکه بارمون کردن که شما جانی هستین! هیشکی نیست بگه باباااااا اینا برا پیشرفت علمه. ای بابا مژی خانم راست میگویند خب، حیوان زبان بسته را چه کار دارید؟ گناه دارد. ولشان کنید بروند برای خودشان بچرخند. زندگی کنند. راست میگویید بروید از این موشهای توی جوب پیدا کنید که قد گربهاند. یعنی چی …
اوه اوه این هفته باید یک گوسفندی چیزی قربانی کنیم چون نورا خانم بعد از صد و بیست سال برایمان ایمیل زدهاند. البته ایشان در مورد نامه کاملا حق دارند ولی به جان خودمان نامهها کلا یک جا تازه دستمان رسیده و گذاشتیم برای شماره آخر سال. حالا برای این که جبران مافات کرده باشیم نامهات را اینجا چاپ میکنیم تا همه بدانند که ما چقدر پایه مشتریهای قدیمیمان هستیم: «راستشو بخوای، ما باز اومدیم. خوب هستین؟ وروجک جون خوبه؟ آخِی، این چند وقتی که من نبودم چقدر پیر شدی کافه جون؟ دندونات چی شدن؟! میبینم که غم دوری من به موهاتم رحم نکرده، همون یه بوته شویدم خشکید؟ بله؟ نه گریه نمیکنم که، اشک شوقه! ببینم تو هم داری گریه میکنی؟ نه؟ اشک شوقه؟ هِق هِق هِق...
جانم؟ چی شده راه گم کردم؟ نه، راهمو گم نکردم که بابا تازه راه رو پیدا کردم.به جای اینکه راه و چاهو پیدا کنم رفتم چاه و راهو پیدا کردم، تا بیام خودمو از چاه بیارم بیرون و وارد راه بشم این همه مدت طول کشید و باعث شد که جمعی از کافه چیان از نبود من راهشونو گم کنن و برن دنبال چاه بگردن! دیگه خبرنداشتن و ندارن که چاه من از این چاههای معمولی که نبود. اصلا سیاه چاله بود. باور کن. چی؟ باور نمیکنی؟ خب نکن.
راستش رو بخوای کافه جون، اول گفتم بیام باهات قهر کنم (وااای، صبر کن توضیح بدم تا آخر، متوجه میشی و بعدش میگی: عجب، عجب!) دیدم که نه، چیه این بچه بازیا؟ گفتم بیام باهات دعوا کنم، بعدش گفتم: چی؟ من و دعوا؟ اصلا حرفشم نزن! بعدش خیلی بیامهای زیاد دیگهای هم گفتم که یادم نمیاد امّا... اما چیزی که از همه بیشتر گفتم این بود که بیام هی برات ایمیل ندم، هی ندم هی ندَم تا شاید فرجی در کار حاصل شود. دیدم که نه بابا... نه تنها ما را نیک از یاد ببردی، بلکه اندک کورسوی امید در بلور ترک برداشته قلب کوچکمان نیز به خاموشی میگراید! (به به، خوشمان آمد!)
حتما الان داری با خودت میگی: عجب! این چرا قاطی کرده؟ چرا بعد از این همه مدت که اومده این طوری از آب در اومده؟ آره حتما این چیزا یا یه چیزی تو همین مَوایه(جمع مایه) میفرمایید. میدونم. ببین من قاطی نکردما... هان؟ شایدم کردم نمیدونم. ولی هرچی هست الان دلیل اراجـ... اِهِم، ببخشید، عرایض بنده رو متوجه خواهید شد.
کافه، اگه تا الان معنای انتظار رو به درستی متوجه نشدم از امروز به بعد طوری متوجه شدم که هیچکس تا حالا اینطوری تو عمرش متوجه چیزی نشده بود! اگه تا امروز خودمو کنترل کردم که برات ایمیل ندم (راستش رو بخوای خودمو کنترل نکردم.کم کم دیگه داشت یادم میرفت زمانی کافهای بودم.)دیگه تموم شد. اگه تا این دقیقه فکر میکردم همه چی زیر سر این پستچیهای نگون بخته، از این ثانیه یقین حاصل فرمودم که... کو؟ کجاست؟ بگرد شاید هنوز همون جاها باشه... چی شد؟ نبود؟ نیست؟ مهم نیست! اگه اصلش نیست خدا رو چه دیدی؟ شاید الان بازیافت شده و ازش توی روزنامه امروز استفاده کردن!
چرا آخه کافه؟ با همه آره با ما هم بعله؟ چی؟ من هیچ فرقی با بقیه ندارم؟ باشه درست، (یعنی چه فرقی ممکنه داشته باشم؟ هوم؟) فرض کنیم اولین ایمیلمه. درسته؟! اولین ایمیلمه؟ کافه ه ه ه ه؟!! یعنی نیک مرا از یاد ببردستی؟ نه دست کسی رو نبُر. اِاِ... دست شترگاوپلنگ بیچاره مظلومو ول کن! نگفتم دست ببر که. ولش کن جوون مردمو ناکار کردی... آفرین به اعصابت مسلط باش. نفس عمیق بکش...
هووف، نزدیک بودا.حالا اگه به دستت نرسیده پس کوشش؟ نه... تلاش چیه؟ کوشش، یعنی کوشش؟ ای وااای، گرفتاری شدیما؟ منظورم اینه که: کجا است؟ نامهام کجا است علامت سوال. بگو من طاقتشو دارم. بگو پسرم، بگو فدات شم، بگو دعوات نمیکنم. اگه راستشو بگی یه جایزه خیلی خیلی خوشگل برات دارم. اینجاس توی کیفمه، نه اول بگو بعدش بهت میدم.آفففرین بچه خوب، تپلی،گوگولی مگولی. حالا بگو...خب؟ اوه! فقط یه دقیقه زبون به دندون بگیر بذار من اول زنگ بزنم 115 در حین اینکه اورژانس تو راهه، شما هم قضیه رو برام تعریف کن که معطل نشیم...
جات خالی کافه هفته پیش کنکور ارشد داشتیم، آی خندیدم، خیلی خندهدار بود. کنکور کشکی چه کیفی داد. همه داشتن از استرس بال بال میزدن من و امثال من داشتیم از مشاهده اون صحنهها کیف میکردیم. بعد از اینکه از ما پذیرایی شد ـ پذیرایی شامل یک بسته ویفر مربع شکل که هرچی دنبال تاریخ تولید و انقضا و... گشتم نبود، بود! ولی جای شما خالی از بس انرژی زا بود تا امروز سیر بودیم! ـ به ساعتم نگاه کردم دیدم تازه ساعت 10 شده. خانمی توی بلندگو اعلام کرد که دفترچه دومو ساعت 12 توزیع میکنن. من هم که خیلی خوابم میومد گفتم اگه اینجا بخوابم خیلی تابلو میشم تا همین جاشم که به در و دیوار نگاه کردم اطرافیان بهم مشکوک شدن. خلاصه نمیدونم در عالم هپروت بود یا بیدار بودم که ناخودآگاه از جام بلند شدم:
خانومه: عزیزم، نمیخوای دفترچه دومو بگیری؟ من: الان بهم میدین؟! خانومه: نه جانم، مگه صدای بلندگو رو نشنیدی که توضیح دادن؟ من: چی؟ صدای بلندگو؟! خانومه: حالت خوبه جانم؟ استرس داری؟ من: شدید، فکر کنم حالم میخواد بهم بخوره. خانومه: باشه سریع برو عزیزم. اصلا نگران نباش بازم وقت داری ان شاءالله سال بعد جبران میکنی! من: چشم، خیلی ممنون. خلاصه، داشتم از پلهها میرفتم پایین که پشت سرم صدای پای چندین نفر رو شنیدم که با عجله داشتن میومدن طرفم، (عین صدای پای یه دسته کرگدن که میدوَن، همون طوری) اونا کسایی نبودن بجز یه مشت آدم عصبی که از سؤالات کنکور قاطی کرده بودن و همین که دیدن من دفترچم رو تحویل دادم اونا هم جو گیر شدن یکی و دوتا و سه تا... یهو نصف سالن خالی شد!
هِی میگن برو ارشد برو ارشد. خب دوست ندارم دیگه! چه وضعشه؟ حالا که دانشگاهم تموم شده نمیذارن یه نفس راحت بکشم. اصلا دفترچه ارشد امسالم دوستم واسم خرید و کادو پیچ کرد و بهم داد. فکر کرد مثلا چه هدیه خوبیه و من کلی ذوق زده میشم! ایهاالناس، نمیخوام ادامه تحصیل بدم، نمیخوام نمیخوام نمیخوام...
ببخشید یهدفعه عصبانی شدم. اصلا من دوست دارم همش کتاب بخونم اونم از نوع رمان.چقدر صبر کردم که درسم تموم بشه بشینم با خیال راحت کتاب بخونم. حالا که به مقصودم رسیدم نمیذارن. هِ ِ ِ ِ ِ ِی،چه کنیم؟»
ما رفتیم. خداحافظ.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....