دکه روزنامه‌فروشی

کد خبر: ۳۹۰۱۹۹

باد شدید و شدیدتر شد مثل این بود که تمام درختان پارک از این طرف به آن طرف می‌روند. مردم همه به خانه‌هایشان رفتند یا در گوشه‌ای پناه گرفتند. باد وزید و وزید تا رسید به دکه روزنامه‌فروشی و تمام روزنامه‌ها را به هوا برد. هر کدام به یک سمت رفتند. پیرمرد روزنامه‌فروش فریاد می‌زد: وای... وای... روزنامه‌هایم را باد برد... وای وای بیچاره شدم...

بابک و سهیل هم که شاهد این صحنه بودند به اطراف پارک دویدند تا روزنامه‌ها را جمع کنند. باد تعدادی از روزنامه‌ها را به داخل خیابان ماشین‌رو برده بود. بابک هم که پسری دلرحم و عجول و چابک بود خیلی سریع بدون این‌که اطرافش را نگاه کند پرید وسط خیابان تا روزنامه‌ها را جمع کند که یکدفعه ماشینی که با سرعت در حال حرکت بود با او برخورد کرد. پسرک به گوشه‌ای پرت شد. مردم دور بابک جمع شدند و راننده ماشین هم پا گذاشت به فرار. در آن نزدیکی یک بیمارستان بود. یک آقای قوی هیکل مهربان، بابک را روی دست‌هایش گرفت و به بیمارستان برد. چند نقطه بدن بابک صدمه دیده و شکسته بود. آقای دکتر و پرستارهای بیمارستان به درمان بابک پرداختند. سهیل که خیلی ترسیده بود گوشه‌ای نشسته و تمام بدنش می‌لرزید. یک نصفه روز گذشت تا بابک کمی بهتر شد و توانست صحبت کند. یکی از پرستارها پیش بابک رفت و از او پرسید: پسرم حالت خوبه، بهتر شدی؟

بابک گفت: بله خانم، بهترم.

خانم پرستار پرسید: خب اسمت چیه؟ گفت: بابک. خانم پرستار گفت: خانه‌ات کجاست؟ بابک گفت: دو تا کوچه پایین‌تر از پارک. خانم پرستار گفت: خب بابک‌جان شماره تلفن خانه‌ات را بده تا به خانواده‌ات خبر بدهیم حتما تا حالا نگران شده‌اند.

ولی بابک گفت: من شماره تلفن‌مان را بلد نیستم.

خانم پرستار با تعجب نگاهش کرد و گفت: چی؟! مگه میشه پسر به این بزرگی شماره خانه‌اش را بلد نباشد؟!

بابک گفت: بله هیچ وقت نتوانستم آن را حفظ کنم.

خانم پرستار گفت: می‌دانی‌ هر کسی باید شماره و آدرس خانه‌اش را به خوبی بلد باشد تا در شهر گم نشود؟ حالا چه طوری خانه‌ات را پیدا کنیم و به پدر و مادرت خبر دهیم. حتما آنها خیلی نگرانند.

بابک گفت: شاید دوستم سهیل بلد باشد. خانم پرستار سهیل را صدا کرد و از او پرسید. سهیل شماره خانه خودشان را بلد بود و زنگ زد به مادرش و خانم پرستار از مادر سهیل خواهش کرد که به خانواده بابک اطلاع دهد. بعد هم پیش بابک رفت و گفت بابک‌جان من به خانواده‌ات اطلاع دادم ولی از حالا به بعد یادت باشد که شماره تلفن و آدرس خانه‌ات را در یک کاغذ کوچک بنویس و در جیبت بگذار و اگر هم توانستی آن را حفظ کن تا هیچ وقت گم نشوی.

بعد از چند دقیقه مادر بابک آمد و او را در آغوش گرفت. عصر هم او را به خانه بردند و بابک هم اولین کاری که کرد این بود که شماره تلفن و آدرس خانه را در کیف و جیبش گذاشت و کم‌کم شماره تلفن را حفظ کرد تا دیگر هرگز با این مشکل مواجه نشود.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها