خانه بروبچه‌ها

مهاجر کوچه دلتنگی

کد خبر: ۳۹۰۱۹۶

 دیگر عقل چه بود، اراده چه می‌کرد؟ هر روز از وقتی که خورشید دامن زرینش را بر سرزمینم می‌گشود تا وقتی که آخرین نفسهایش در افق سرخ‌رنگ محو می‌شد، کنار نهر آب، زیر درخت کهنسالی می‌نشستم و تو را می‌دیدم... تا آن هنگام که در خم کوچه ناپدید می‌شدی عاشقانه نگاهت می‌کردم و منتظر بودم و در این انتظار چه بی‌تابانه، پروانه‌وار می‌سوختم و شمع‌وار آب می‌شدم. عاقبت یک روز با غروب آمدی بالای سرم.

[...]غروب را دوست دارم به خاطر تو.

هیرش سهرابی از دیواندره

تهمت بده، نه؟!

وقتی روزنامه رو واکردم و دیدم متنمو چاپیدی (گله‌مندی از نوع خشن...) اون‌قد خوشحال شدم که... اما وقتی جوابت رو خوندم، تو ذوقم خورد. الف) منیچ از کلبة تنهایی؛ نه منوچ. در صورتی که نمی‌دونی پسرم یا دختر چطور با قاطعیت گفته بودی آقاجون، داداش؟ ب) من گلایه‌مو آمیخته به طنز مطرح کرده بودم اما پاسخت زننده بود. گفتم بیستا نامه فرستادم. می‌گی دروغگوئم که فرمودی: «مطمئنی به جای بیستا نامه یکی نبوده؟!» من همة نامه‌ها رو تک‌به‌تک پست کردم. نمی‌دونم به دستتون نرسیده یا نچاپیدین. تو این یه سال هم دیدم که چاپ نمی‌شن، ترجیح دادم خواننده باشم تا نویسنده. اما خب طاقت نیاوردم. این دلیل نمی‌شه بگی «بعد از یه میلیون سال نوری گمون می‌کنی نوشتی و لابد هم فرستادی» به نظرت اهانت نیس به بنده؟! یعنی دارم تو توهم زندگی می‌کنم؟! پاسخت به متنم خوش‌آمدگویی کامل بود (در ضمن برید یه نگاهی زیر ناخنای ماموت، دایناسور، گوریل انگوری، هر چی که دارین بندازین. حتی اگه نامه‌هام تبدیل شده به کتیبه با هر خطی، حداقل مدرکی هس که بگه فرستادمشون).

درست 26 مهر 89 که متنمو چاپیدی نامه رو نوشتم و ارسال کردم اما تا الان[...] خبری از متن و جواب نبوده. دو ماه و 21 روز منتظر بودم. حالام (16 دی) دوباره می‌نویسم و پستش می‌کنم فقط برای این‌که نگی طرف، یه چاخانی سر هم کرده بود حالشو گرفتم دیگه پیداش نیس. با تمام احترام فراوانی که به شما و پاسخهای خوبتون قائلم اما، آقا یا خانم ف. حسامی، تا وقتی که در مورد چیزی مطمئن نشدین تهمت نزنین. من می‌تونستم با یه جملة سادة «نامه‌هات به دستم نرسیده» قانع بشم. این طور نیس؟!

منیچ از کلبه تنهایی

آقا یا خانم منیچ، عزیز مادر، قند حبّة پدر، بزرگوار، «نامه‌هات به دستم نرسیده». باور کن من نمی‌دونم چرا بعضی از ماها یه کاری رو برای خودمون مجاز می‌دونیم اما وقتی همون کار رو یکی دیگه انجام می‌ده، می‌شه اَخ، می‌شه بد! باور کن من نمی‌دونم چرا خودمون گلایه‌مون رو «با یه جملة ساده» نمی‌گیم و «آمیخته به طنز» مطرحش می‌کنیم اما اگه طرف مقابل جمله‌ای رو آمیخته به طنز کنه، کارش می‌شه «زننده»، «تهمت»، «بد»، «ایششش، بدم می‌آد»! نمی‌دونم چرا دوست داریم دیگران در برابر طنز و شوخی ما جنبه داشته باشن، اما اگه همونا با شوخی و طنز اومدن سراغمون، می‌خوره تو ذوقمون... ولی می‌دونم همینا باعث رواج ریا می‌شه و ریا که رایج شد، آدم یا ناچار گِلی می‌شه یا اگه می‌خواد گُل بمونه، باید بره تو «کلبة تنهایی». نمی‌دونم چرا وقتی به دلیل تعدد مرسولات و تک‌صفحه‌ای بودن بروبچ، مدام زیر پُستخونه تکرار می‌شه «تا رسیدن و چیدن نامه‌ها و ایمیلاتون یه یکی دو ماهی (اون‌جا که می‌گه: ناااااقااااابل!) صبر داشته باشین»، وقتی مدام تکرار می‌شه «اسامی نامفهوم (نگفتی منیچ یعنی چی؟) می‌شن بدون نام»، باز به جای سوزن زدن به خودمون، جوالدوز به دست سراغ دیگران می‌ریم... ولی می‌دونم که خودم شخصاً، از انتقاد، گلایه، طنز و شوخیِ تو و بروبچ ناراحت نمی‌شم که هیچ، مشتاق خوندن و چاپ کردنشونم. برخلاف بزرگواری مثل تو، که ظاهراً از اهانت تعریف مشخص و خط‌کشی‌شده‌ای نداری، من از طنز، توهین، شعر، داستان، روزنامه‌نگاری، تعریف مشخص و خط‌کشی‌شده‌ای دارم. می‌دونم اگه مبنام اهانت و حالگیری باشه، اولین کسی که ضرر می‌کنه اونیه که اسمش رو گذاشته روزنامه‌نگار. به همین دلیل، هر شماره بی‌صبرانه و ملتمسانه منتظر نامه، ایمیل، انتقاد، گلایه، پیشنهاد، و... نوشته‌های تو و دیگران می‌مونم (البته ایمیل زودتر و مطمئنتر از نامه به دستم می‌رسه). یادت باشه: من پاسخگوی صفحة بروبچم، نه مأمور پُست یا پاسخگوی عملکرد اون اداره (در ضمن: داداش، آبجی، گرامی، خیلی جاها ما به طرف مقابلمون می‌گیم: بابااااا گفتم که... ولی طرف بابامون نیست! آقا ما رو می‌گییییی... در حالی که طرف آقا نیست! خوبه بدونیم کجا داریم احساساتی می‌شیم و جبهه‌گیری می‌کنیم، کجا عقلانی پیش می‌ریم و منصفانه؛ غیر از این باشه، خودمونیم که ضرر می‌کنیم. اگه اشتباه می‌گم، لطف کن و راهنماییم کن. منتظرم).

فوت و فن، فقط: علمی و منطقی

[...]طی این روزهایی که نامی ازم درج نشد در صفحه و نامه‌ای نداشتم واسه چاپ، دقیقتر و حساب‌شده‌تر می‌پرداختم به نامه‌های چاپ شدة بچه‌ها. آخه می‌دونی؟ من این روزها خیلی متحول شده‌م!

یادته که شمّه‌ای از شاعری در وجودم بود؟ اما فقط پتانسیل و استعدادی به شمار می‌اومد که در به کمال رسوندنش تلاشی نکرده بودم و فقط دم از شاعری می‌زدم[...] دیدیم نه‌خیر! نمی‌شه همین طور راکد در حوزة شعر نشست و منتظر معجزه بود. رفتیم سراغ فوت و فن شاعری به صورت علمی و منطقی! هر چند ناقص، ولی بهتر از حالت نادانی! ‌ناگفته نماند شما هم سهم بسزایی داشتید در بالا کشیدن استعدادم[...] هر چند که موافق با این شعارم: کمیّت مهم نیست، کیفیت مهمه! اما به نظر من در بالا بردنِ سطح کیفی شعر، باید از لحاظ کمّی [هم] غنی می‌شدم! و بدین سان! بالا بردم شعرها رو از باب کمیت و تا حدودی کیفیت هم[...].

بگم براتون از واقعه‌ای عجیب و دور از انتظار خودم! یادمه گفته بودم از استاد فارسیم برات (که البته این که من یادمه دلیل نمی‌شه که تو هم یادت باشه! با ایییییین همه نامة جورواجور!) [...] ترمِ پیش، در دقایق آخرِ جلسه پایانی، یکی از اشعارِ بر مبنای قاعده و قانونم رو خوندم در محضر استاد! حالا پیش‌بینی ذوق سرریز شده از حنجره من! و تحسین عظیمِ استاد یا تحسینِ استادِ عظیم! رو می‌سپرم به خودت:استاد به دل درس محبت بنشاند/ از قامت بی‌حوصله‌ام یأس تکاند/ بر شانه امید مرا هُل می‌داد/ آن روز سپیدی که مرا «شاعره» خواند!

یُمنا 19 ساله از مشهد

به‌به! چه‌چه! آاااافففففریییییین! چه می‌کنه این «مبنا» و «قاعده» و «فوت و فن علمی منطقی»! ذکریای رازی یقه‌م رو گرفته و هی می‌گه: چاپش کن وسط صفحه، چاپش کن وسط صفحه. می‌گم: که چی بشه آخه؟ می‌گه: تا یاد بگیرن روش پیشرفت در هر کاری رو. ذَکَریاس دیگه... نمی‌شه تذکرش رو زمین گذاشت؛ می‌شه؟!

هر کاری یک راهی داره

از زندگیم، یه روزهایی فکر می‌کنم امروز پیرتر از بقیه روزهام! روزهایی که خسته‌ترم از همیشه یا روزهایی که تنهاترم از همیشه. من اون روزهاست که پیر می‌شم! روزهایی که کسی نیست تا بخندونمش و روزهایی که کسی رو ندارم تا بخندوندم! روزهایی که می‌گذرن و منو از این زود گذشتنشون خیلی می‌ترسونن، خیلی!

خیلی از روزهای زندگی من این شکلی‌اند. من دارم هر روز پیرتر می‌شم!

چسب زخم

دلت جوون باشه ننه! مطالعه و سوادت رو برای یاد گرفتن راههای درست حل مشکلات، نگاهت رو برای تقویت انگیزه و کنار رفتن یأس و ناامیدی‌ و عمل و پشتِکارِت رو برای تغییر شیوه زندگیت بیشتر کن، اگه هر روز جوونتر نشدی، بیا من خودم از این دماغای‌ دلقکی‌ قرمز می‌ذارم رو صورتم که بخندی!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها