بهترین هدیه ‌ سال نو

کد خبر: ۳۹۰۱۹۳

در آستانه سال نو تصمیم گرفتم حالا که خود مایک علاقه‌ای به هدیه‌های معمول ندارد، من هم به جای خرید عطر یا لباس، هدیه‌ای ویژه برایش آماده کنم. مدت‌ها در فکر این هدیه بودم. این‌که چه چیزی او را شاد می‌کند، برایش جالب است و... اما یک روز، درست در لحظه‌ای که انتظارش را نداشتم فهمیدم هدیه مناسب او چیست.

آن سال میان همه هدایای شب عید که در بسته‌های رنگارنگ و براق چیده شده بودند، پاکتی سفید خودنمایی می‌کرد؛ پاکتی ساده، بدون نام، بدون نشانی و بدون هیچ علامت خاصی.

پسرمان کوین آن موقع 12 سال داشت و عضو تیم کشتی مدرسه‌شان بود. درست چند روز قبل از سال نو، مسابقه‌ای دوستانه بین تیم آنها و گروهی از بچه‌های بی‌بضاعت برگزار شد. این نوجوانان، لباس‌هایی چنان کهنه و نخ‌نما به تن داشتند که اگر آنها را می‌دیدید، تصور می‌کردید تنها چیزی که آنها را متصل به هم نگه داشته، بند کفش‌هایشان است. البته تضاد زیاد این 2 گروه از نظر ظاهر، این وضعیت را بیشتر نشان می‌داد. بچه‌های مدرسه کوین، همه لباس‌های زیبای آبی و طلایی با کفش‌هایی نو و درخشان پوشیده بودند.

وقتی مسابقه شروع شد، متوجه شدم بچه‌های تیم مقابل هیچ یک کلاه محافظ سر و گردن ندارند. در حقیقت از نگاه آنها این یک وسیله لوکس بود که آنها از نظر مالی نمی‌توانستند تهیه‌اش کنند.

بالاخره بازی تمام شد. البته هر کدام از بچه‌ها که از روی تشک کشتی بلند می‌شد، بدون توجه به برنده یا بازنده بودن از طرف تماشاچیان تشویق می‌شد. این مسابقه تنها یک بازی دوستانه بود که برای کمک به بچه‌های تیم مقابل برنامه‌ریزی شده بود.

مایک روز بازی کنار من نشسته بود. وقتی بچه‌ها را در چنین وضعیتی دید، سرش را به علامت تاسف تکان داد و گفت: «کاش این بچه‌ها برنده شوند. آنها توانایی زیادی دارند. حیف است که نتوانند از آن استفاده کنند.»

مایک عاشق بچه‌ها بود، همه بچه‌ها. هیچ تفاوتی هم نداشت. البته مایک آنها را خیلی خوب هم می‌شناخت و می‌دانست چگونه باید با آنها برخورد کند، چون چند سالی مربی فوتبال نوجوانان بود. در همان لحظه جرقه‌ای ذهنم را روشن کرد و تصمیمم را گرفتم. حالا می‌دانستم چه هدیه‌ای برای مایک خواهم گرفت.

بعدازظهر همان روز، به یکی از فروشگاه‌هایی رفتم که لوازم ورزشی داشتند. به تعداد لازم کفش و کلاه خریدم و به نشانی موسسه سرپرستی بچه‌های بی‌بضاعت فرستادم، البته به صورت ناشناس.

شب سال نو، پاکت را میان بقیه هدیه‌ها گذاشتم. پاکتی که داخل آن یک یادداشت بود. یادداشتی که در آن به مایک گفته بودم من چه کاری کرده‌ام و این کار هدیه من به او خواهد بود.

وقتی پاکت را باز کرد و هدیه‌اش را دید، لبخندی چنان شاد و درخشان روی لبانش نقش بست که هیچ وقت آن را فراموش نخواهم کرد. من هم راضی از این کار، از سال بعد همین روش را پیش گرفتم. یک سال گروهی از بچه‌های معلول ذهنی را به دیدن مسابقات هاکی فرستادم، سال دیگر چکی را برای دو برادر سالمند فرستادم که یک هفته قبل از سال نو، خانه‌شان در آتش سوخته بود و همین طور هر سال یک کار خیر جدید را تجربه کردم.

در حقیقت آن پاکت سفید در زندگی ما تبدیل به نمادی خاص و برجسته شد و همیشه در روزهای آغاز سال نو آخرین هدیه‌ای بود که باز می‌شد و بچه‌ها بی‌توجه به اسباب‌بازی‌ها و لباس‌های رنگارنگی که هدیه گرفته بودند با چشمانی مشتاق و لبانی خندان منتظر می‌ماندند تا مشخص شود امسال داخل پاکت چیست.

بچه‌ها بزرگ شدند و هدایا هم تغییر کردند؛ اما پاکت سفید همیشه بهترین و زیباترین هدیه سال نو برای همه ما بود. سال گذشته مایک برای همیشه ما را ترک کرد و از این دنیا رفت، اما در آن سال نو به جای یک پاکت، 3 پاکت سفید در میان کادوها قرار داشت. هر کدام از بچه‌ها بدون اطلاع دیگری، هدیه‌ای برای پدرشان آماده کرده بودند؛ هدیه‌ای که مایک را واقعا خوشحال می‌کرد.

مترجم:‌ زهره شعاع

motivateus.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها