«قصه ما مثل شد» به لحاظ ساختاری چندان قوی و حرفهای نیست. ساده ساخته شده و آن اندازه که روی ایده اصلی آن کار شده، روی فرم ساختار و جوانب عمیق مضمونیاش کاری صورت نگرفته است. برای همین، مقبولیت احتمالی این برنامه را بایست بیشتر به حساب همان ایده اولیه بکرش بگذاریم و گمان نکنیم اقبال مخاطب به این برنامه نشاندهنده کامل بودن آن از همه جهت است. وقتی میگوییم «قصه»، این کافی نیست که فقط حکایتی عامیانه و مشهور را با روایتی سرراست تعریف کنیم، بلکه لازم است قصهگویی بدانیم و ماجرا را به شکلی داستانی و دراماتیک شرح دهیم. صرفا تصویری کردن یک متن ادبی در اینجا کارساز نیست؛ اگرچه متون ادبی ما هم اغلب خالی از این جزییپردازیهای دراماتیک نیستند. بهخصوص در مورد گلستان سعدی این داستانگویی دراماتیک شدیدا مصداق دارد.
با این حال میبینیم که داستانهای انیمیشن «قصه ما مثل شد» فقط نام قصه را با خود دارند و فاقد ارزشهای داستانی لازم هستند.
از نظر فرم بصری هم اشکالات زیادی به این مجموعه وارد است. طراحیها ضعیف هستند و قوت بصری ندارند. عدم درک صحیح از ترکیببندی یا اغفال از آن هنگام چینش عناصر بصری در قابهای این انیمیشن هم عامل دیگری بر نقص تکنیکی آن است. پویانمایی ضعیف حرکات شخصیتها و حرفزدنشان هم عامل دیگر است. همینطور محدود بودن نماهای مجموعه به نمای نزدیک از روبهرو و نمای متوسط و دور از کناره: در این اثر دوربین فرضی هیچگاه به میان شخصیتها نمیرود و احساس حضور عینی در صحنه را به تماشاگر نمیدهد. یک نمونه از این موارد نمای اوورشولدر (نما از روی شانه) است که خلأ آن در این مجموعه مشهود است.
ممکن است گفته شود مجموعه «قصه ما مثل شد» عامدانه خواسته سبک بصری متفاوتی از نمونههای مرسوم (که عمدتا غربی هستند) داشته باشد و بر آن بوده تا بعد سوم را وارد کار نکند و از این جهت شبیه به مینیاتورهای ایرانی باشد. این سخن البته تا اندازهای پذیرفتنی است، یعنی نکاتی در برنامه هست که مؤید این ادعا است. از جمله این که تصاویر تا حد زیادی فاقد پرسپکتیو هستند و طراحی بدن، لباس و ساختمان هم تناظر نسبی با مینیاتورهای ایرانی دارد. رنگ نخودی پسزمینه و موسیقی ایرانی متن اثر هم عامل دیگری است که این تناسب را تشدید میکند. اما آیا این موارد کافی هستند برای این که ما قائل به شباهت میان فرم بصری این مجموعه با مینیاتورهای ایرانی بشویم؟ پاسخ منفی است.
در مینیاتورهای ایرانی، ما با جنس دیگری از نقاشی سر و کار داریم که ویژگیهایش محدود به فرم کلی بدن لباس و ساختمان نمیشود. جزییپردازی مختص به هنر شرق یکی از مهمترین این ویژگیهاست. برای همین مینیاتور را در قطع کوچک و با قلم موی ریز کار میکنند. چهرههای به اصطلاح جمع و جور که دفرمگی ندارند و فاقد اغراق و بزرگنمایی هستند ویژگی دیگر آن است. مضامین تغزلی و عاشقانه، یا حماسی و عارفانه ـ نه فقط عامیانه ـ یکی دیگر از خصیصههای نقاشی ایرانی است و موارد دیگری که اینجا جای ذکر آنها نیست. با این وجود، همین شباهت مختصری که میان فرمهای بصری قصه ما مثل شد با نقاشی ایرانی وجود دارد توانسته تا حد زیادی نقصهای اجرایی آن را توجیه نماید و باعث شود این نقصها آنطور که باید به چشم نیایند و دیده نشوند.
اما بهتر بود فرم مجموعه یا کاملا ایرانی باشد یا کاملا غربی و یا اگر بنا به تلفیق بود، از تلفیق موفق کار اساتید متاخر هنر مینیاتور بهره میبرد و به علاوه در فرآیند پویانمایی هم این تلفیق را مدنظر میداشت، که متاسفانه چنین نیست. اضافه نمودن بخش آقای مَثلگو در انتهای هر قسمت هم ـ که با تکنیکی متفاوت از کل برنامه اجرا شده ـ اگرچه میخواهد پیوندی بین زمان رخداد ماجرا و زمان حال برقرار کند، اما چون حالتی اندرزگویانه و مستقیم دارد انتخاب موثری نیست. البته در میان همه این نقصها و مزایا باید اشارهای خاص به تیتراژ پایانی این مجموعه داشته باشیم که شکل و شمایلی به مراتب حرفهایتر و بهتر از خود برنامه دارد.
مَثَل مورد بحث در یکی از قسمتهای مجموعه، این بیت بود: «اگر خواهی که بر ریشَت نخندند/ بفرما تا خرت محکم ببندند». داستان از این قرار بود که یک روستایی که از کار یدی خسته شده و به باربر نیاز دارد تصمیم میگیرد الاغی برای خودش بخرد. از پسانداز همسرش استفاده میکند و ارزانترین الاغ را میخرد. صاحب الاغ که قیمت الاغ را ابتدا 50 سکه عنوان میکرد به 10 سکه هم راضی میشود و بعد از فروختن در پوست خودش نمیگنجد. معلوم میشود که شخصیت داستان ما خر را نخریده بلکه فریبش دادهاند. ایراد خر، چموش بودن آن است، خر آرام و قرار ندارد. این خر پر سر و صدا صاحب جدیدش را انگشتنمای مردم میکند و او را وامیدارد برایش افسار بخرد. این شخص موقع افسار خریدن هم به جنس ارزان بسنده میکند و باز هم کلاه سرش میرود منتها این بار مقصر خودش است نه فروشنده. کار تمسخر اهل ده به نهایت خودش میرسد و دست آخر زن این مرد، افساری محکم به او میدهد و خطاب به او میگوید: «اگر خواهی که بر ریشت نخندند/ بفرما تا خرت محکم ببندند.»
میبینیم که مضمون والای این بیت شعر در این حکایت خالی از ایهام و استعاره، چقدر تنزل پیدا کرده است. یعنی سازنده، گذشته از این که در به تصویر کشیدن مضمون این بیت موفق عمل نکرده و داستانی سرراست و عاری از کشش ، تعلیق و گره عرضه نموده، حتی در برداشت درست از مضمون هم دچار اشتباه شده و مهار قوای نفس را که مضمون اصلی بیت مذکور است به مهار یک الاغ با افسار محکم تقلیل داده است.
یعنی در «مشبهبه» متوقف مانده و «مشبه» و «وجه شبه» را از اساس مورد غفلت قرار داده و به فراموشی سپرده است.
حال با این وصف، آیا میشود گفت قصه ما مثل شد دارد در راستای ارتقای سطح شناخت عمومی از فرهنگ و ادبیات بومی ایفای نقش میکند؟ بله، اگر مقصودمان ظاهر امثال و حِکم زبان و ادب فارسی باشد میشود گفت این برنامه تا اندازهای موفق بوده و شایان تقدیر است، اما اگر از این فراتر برویم و باطن این مَثلهای گرانقدر فارسی را مورد توجه داشته باشیم، آنوقت باید اذعان کنیم که این قبیل آثار اگر تاثیر عکس نداشته باشند، قطعا قادر نخواهند بود راهی به شناخت و فهم درخور منابع غنی فرهنگی و ادبی ما بگشایند.
آزاد جعفری