جنایت در بستر بیماری

ساعت 10 صبح چهارشنبه 27 فوریه بود. یک روز نسبتا سرد زمستانی. کمیسر کارل جان لرد در دفتر کارش حضور داشت و مشغول بررسی یک پرونده قتل بود که یک هفته پیش در رستوران کانتر اکستا رخ داده بود. این پرونده، سخت کمیسر را به خود مشغول کرده بود.
کد خبر: ۳۸۹۱۲۷

در همان حال که تمام زوایای پرونده را از نظر می‌گذراند صدای زنگ تلفن در گوش‌اش پیچید. از آن سوی خط از مرکز پلیس به او اطلاع داده شد که پیرمرد 73 ساله‌ای به نام چارلز رامسل در ویلای زیبایش جان سپرده است. ستوان لوپ، افسر مرکز پلیس یادآور شد که ظاهرا چارلز خودکشی کرده است. وی از کمیسر خواست به دستور رئیس پلیس در ویلای مقتول حضور یافته و از نزدیک موضوع مرگ او را پیگیری کند.

چارلز رامسل یک کارخانه‌دار مشهور و پولدار بود. او علاوه بر کارخانه بزرگ بلبرینگ‌سازی، فعالیتی هم در کار قطعه‌سازی خودرو انجام می‌داد و در این زمینه هم سرمایه‌گذاری زیادی کرده بود.

چارلز رامسل 3 بار ازدواج کرده بود 3 ازدواج ناموفق و هیچ فرزندی هم نداشت. آخرین همسر او یک زن جوان به نام الیزابت بود. الیزابت 30 سال بیشتر نداشت. آنها یک سال پیش با هم ازدواج کرده و ظاهرا هم خوشبخت بودند. البته همه می‌دانستند که الیزابت فقط به خاطر پول چارلز حاضر به ازدواج با وی شده است.الیزابت یک مانکن لباس بود و توانسته بود علاقه چارلز را نسبت به خود جلب کند.

کمیسر به محض اطلاع از این واقعه به طرف ویلای مجلل چارلز در منطقه اعیان‌نشین بلاک حرکت کرد. او کمتر از 20 دقیقه بعد جلوی ویلای زیبا و نسبتا بزرگ چارلز که بیشتر شبیه یک قلعه بود، رسید. یک باغ نسبتا بزرگ که با گل‌های زیبا و رنگارنگ تزیین شده و ساختمان ویلا را احاطه نموده بود.

جلوی در ورودی ویلا نگهبان رفت و آمدها را کنترل می‌کرد؛ ضمن این که 2 مامور پلیس نیز در مقابل در دیده می‌شدند.

کمیسر پس از ورود به باغ مجلل به طرف ساختمان حرکت کرد. در کنار استخر خودرواش را پارک کرد و پیاده شد. نگاهی به اطراف انداخت و وارد ساختمان شد. سالن بزرگ و مجلل ساختمان که با اشیای قیمتی تزیین شده، مانند یک موزه بود. نمای داخلی آن چنان ابهتی داشت که هر تازه‌واردی را تحت تاثیر قرار می‌داد.

داخل ساختمان چند مامور پلیس در حال بررسی بودند. کمیسر همانطور که اطراف سالن بزرگ را از نظر می‌گذراند، سروان ولور را روبه‌روی خود دید.

وی که از افسران جوان پلیس بود با دیدن کمیسر احترام گذاشت و تندتند شروع به صحبت کرد. معاون کلانتری منطقه در قسمتی از گزارش خود گفت: ساعت دقیقا 30/8 صبح بود که از مرکز فوریت‌های پلیسی اطلاع داده شد حادثه دردناکی در ویلای آقای چارلز رامسل رخ داده است. گویا خدمتکاران ویلا در تماس با مرکز پلیس اعلام کرده بودند که آقای چارلز در بستر بیماری خودکشی کرده است. با کسب این گزارش بلافاصله به طرف این جا حرکت کردیم و در کمتر از 6 دقیقه در محل حاضر و تحقیقات خود را شروع کردیم.

وی افزود: آقای رامسل 73 ساله یکی از ثروتمندان شهر از 3 ماه پیش در اثر ناراحتی ریوی شدید در بستر بیماری افتاد. هر روز بیماری وی شدت بیشتری می‌گرفت تا این که این اواخر مجبور شد بستری شود. البته چند پزشک متخصص به مداوای او پرداختند و گویا موفق هم شده بودند اما طاقت آقای چارلز به سر آمده بود و تحمل بستری شدن روی تخت را نداشت. برای همین با قطع کردن لوله‌های سرم و دستگاه تنفسی به عمر خود پایان داد.

سروان ولور یادآور شد: زمان وقوع مرگ، همسر، پرستار و خدمتکاران که تعداد آنها 4 نفر است در ساختمان حضور داشتند. در بررسی‌هایی که انجام دادیم به هیچ مورد مشکوکی برخورد نکردیم و همه چیز حکایت از یک خودکشی دردناک دارد.

سروان خاطرنشان کرد: چارلز رامسل تا قبل از بستری شدن، سال‌ها از بیماری ریوی رنج می‌برد، اما تحت مداوا بود ولی به لحاظ رعایت نکردن نکات پزشکی و دستورات پزشکان معالج، 3 ماه پیش دچار یک سرماخوردگی شدید شد و به دنبال آن ریه‌هایش چرک کرد و مجبور شد بستری شود. بستری شدن و عدم تحرک باعث شده بود که وی بسیار تندخو و عصبی شود. از این رو این اواخر کاملا پرخاشگری می‌کرد و می‌خواست هرطور شده سرپا بایستد که البته توان و قدرت کافی نداشت. برای همین دائم از این وضع شکایت می‌کرد.

سروان ولور ادامه داد: در تحقیقاتی که از مستخدمان، پرستاران و همسرش انجام دادیم به مورد خاصی برخورد نکردیم. البته می‌گفتند روز به روز وضع جسمانی وی رو به بهبودی می‌رفت و پزشکان امیدوار بودند که تا 2 هفته دیگر وی بتواند کارهای روزانه‌اش را انجام دهد که عمرش کفاف نداد.

کمیسر چند سوال از سروان کرد آن‌گاه به همراه او به طبقه بالا که با پله‌های زیبای شیشه‌ای از گوشه سالن جدا می‌شد،رفت تا از نزدیک جسد پیرمرد بیچاره را در اتاق خوابش وارسی کند.

در یکی از 6 اتاق‌خواب طبقه دوم که اتاقی بسیار بزرگ و مجلل بود، جسد چارلز رامسل روی تخت افتاده بود. روی وی یک ملحفه سفید پوشیده شده بود و یک مامور پلیس اتاق را زیر نظر داشت. داخل اتاق یک تلویزیون بزرگ، کتابخانه چوبی که با نظم خاصی کتاب‌ها در آن چیده شده بودند و یک گلدان گل زینتی نظر را جلب می‌کرد. پنجره اتاق‌ رو به حیاط باز می‌شد و جلوه زیبایی داشت. در کنار تخت یک میز نسبتا بزرگ که روی آن ظرف آب لیوان و کیسه‌های قرص قرار داشت، چند میله آهنی که کیسه سرم از آن آویزان بود و نیز کپسول اکسیژن که در کنار تخت قرار داشت، بود.کمیسر در بررسی کپسول اکسیژن متوجه شد که شیر فلکه آن کاملا بسته است و نیز لوله‌های سرم نیز در اطراف تخت رها شده بودند، هیچ اثری از به‌هم ریختگی در اتاق دیده نمی‌شد. وی پس از این‌که همه جای اتاق را از نظر گذراند به سراغ جسد چارلز که روی تخت افتاده بود، رفت و به آرامی ملحفه سفید را کنار زد. رنگ پیرمرد کاملا پریده بود.چشمان نیمه‌باز او به سقف اتاق دوخته شده بود. هیکل نحیف وی حکایت از یک بیماری سخت داشت. روی دستانش آثار خون ناشی از کشیده شدن لوله سرم دیده می‌شد. همچنین نقاب اکسیژن از روی صورتش کنار زده شده بود.

کمیسر پس از این‌که به دقت جسد چارلز را وارسی کرد، گوش به گزارش پرستار مخصوص وی داد. مریا، پرستار جوان چارلز به کمیسر گفت: آقای رامسل 2 ماهی بود که بیمار‌ی‌اش شدت یافته بود و از هفته پیش نیز بناچار او را بستری کردیم. آقای چارلز اصلا حاضر نبود بستری شود، اما ما چاره‌ای نداشتیم. حالش روزبه‌روز بدتر می‌شد و ضرورت داشت که کاملا تحت مداوا قرار گیرد. در این مدت من و همکارم ژانت 24 ساعته مراقب او بودیم. آقای چارلز بشدت ضعیف شده بود و گاهی درد شدید داشت. از این رو شدیدا تندخو شده بود و گاهی ناسزا می‌گفت. البته ما شرایط او را درک می‌کردیم و تلاش داشتیم که مطابق میلش رفتار کنیم تا دوران نقاهت را سپری کند. وی ادامه داد: از آن جا که آقای رامسل بشدت پرکار و پرانرژی بود و ساعات زیادی کار می‌کرد، بودن در بستر بیماری برایش سخت بود و می‌خواست هرچه زودتر مداوا شود، اما بیماری امانش را بریده بود و این اجازه را به او نمی‌داد و او بشدت از این وضع شکایت داشت و دائم غر می‌زد.

مریا افزود: البته با تلاش تیم پزشکی روز به روز حال وی بهتر می‌شد و ما امیدوار بودیم که تا هفته دیگر بتوانند مداوا شده و کارهایش را به مرور انجام دهد، اما انگار نتوانست بیش از این تحمل کند و دست به این کار احمقانه زد تا خودش را از وضع به وجود آمده نجات دهد.

مریا یادآور شد: تمام شب بالای سرش بودم. از نیمه‌شب تا صبح داد و فریاد می‌کرد و غر می‌زد. گویا درد داشت. ساعت 30‌/‌7 صبح بود که یک آمپول آرام‌بخش قوی به او تزریق کردم تا آرام بگیرد. از آن به بعد به خواب رفت و من هم که خیالم راحت‌تر شده بود، رفتم تا یک ساعتی استراحت کنم. ساعت حدود30‌/‌8 بود که خانم الیزابت سراسیمه و فریادکنان مرا صدا زد و گفت چارلزلوله سرم‌ را از بدنش جدا کرده و اکسیژن را هم قطع کرده و خودکشی کرده است. وحشت‌زده به اتاق او رفتم و دیدم این اتفاق دردناک افتاده و چارلز بیچاره جان سپرده است. هیچ کاری از دست من ساخته نبود. او برای خودش مرگ را رقم زده بود. هیچکس نمی‌توانست به او کمکی بکند. بعد هم خدمتکاران، پلیس را در جریان گذاشتند. البته ما بدون این که به چیزی دست بزنیم یا وسیله‌ای را جابه‌جا کنیم اتاق را ترک کردیم.

کمیسر چند سوال درخصوص بیماری چارلز و نحوه پرستاری از او از مریا کرد، آنگاه به سراغ همسر جوان چارلز که در گوشه‌ای کز کرده بود رفت و به بازجویی از او پرداخت.

الیزابت در حالی که صورتش گل انداخته و صدایش می‌لرزید با لحنی بغض‌آلود به کمیسر گفت: بدترین لحظه زندگی‌ام امروز رقم خورد. باورم نمی‌شود که چارلز مرا تنها گذاشته است. او یک شوهر ایده‌آل بود. با این که اختلاف سنی زیادی با هم داشتیم اما کاملا خوشبخت بودیم و از زندگی مشترک راضی بودیم. چارلز یک همسر ایده‌آل بود و به عقایدم احترام می‌گذاشت و همه امکانات رفاهی را برایم فراهم می‌کرد. واقعه مرگ او برایم بسیار دردناک است. وی در مورد حادثه گفت: صبح ساعت 7 به بالین چارلز رفتم. از شدت درد به خود می‌پیچید و ناسزا می‌گفت. سعی کردم او را آرام کنم، اما موفق نشدم. مریا یک آرام‌بخش به او زد، بعد او را تنها گذاشتیم. مریا رفت استراحت کند. من هم برای صرف صبحانه اتاق چارلز را ترک کردم. تصور ما این بود که آمپول آرام‌بخش اثر کرده و او در خواب است. ساعت حدود 30/8 صبح بود که به اتاق چارلز برگشتم. با وضعیت وحشتناکی روبه‌رو شدم. او لوله سرم را کشیده بود و اکسیژن را از صورتش جدا کرده بود. وقتی به او نزدیک شدم متوجه شدم که جان سپرده. سراسیمه بدون این‌که به چیزی دست بزنم، اتاق را ترک کردم. بعد هم مریا و خدمتکاران به کمک آمدند. هیچ کاری از دست هیچکس ساخته نبود.

چارلز بیچاره برای رهایی از درد و رنج دست به خودکشی زده بود. او برای این‌که از درد و رنج خلاص شود، دست به این کار زد و خودش را راحت کرد. چارلز آن چنان پرکار بود که نمی‌توانست تحمل کند در بستر بیماری باشد. به این خاطر در واقع خودش را نجات داد.

کمیسر ساعتی از الیزابت بازجویی کرد، آنگاه یک بار دیگر آنچه اتفاق افتاده بود مرور کرد و سپس رو به سروان ولور گفت چارلز رامسل خودکشی نکرده بلکه به قتل رسیده است. بعد هم دستور دستگیری قاتل را صادر کرد. شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید چارلز خودکشی نکرده بلکه به قتل رسیده است و از طرفی قاتل او کیست؟ اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها