ستاره دنبالهدار: تو هستی! آب هست، خاک هست، هوا هست، قلم هست، ورقپارهها هستند! تو نیستی! آب هست، خاک هست، هوا هست، قلم هست، ورقپارهها اما در حسرت بوسیدن واژههایت اندوهگینند.
اگه تو این صفحه، اونقد جا بود که میشد همة دلنوشتههای بروبچ رو دربارة کسی چاپ کرد که از خیلی خیلی وقت پیش، همراه بروبچهها بود... چی میییییشد! از باب نمونه به همین دو تا نوشته درباره زنده یاد
«جعفردردمندی» اکتفا کردم. ایمیلها و نامههای زیادی تو نوبتن... العفو، العفو، العفو (هم اینا و هم اونا... همهتوناااا...! ببخشین دیگه!)
بدون نام: ...فکر کردن به تو شده کار من، حتی کار من در بیکاری هم شده فکر کردن به تو. همیشه اما قسمتی از تو معماست و هیچگاه اوقات فراغتم را پر نمیکنی. گویی تو بیانتهایی (دو تا پیشنهاد هم داشتم: اولاً اینکه کنار این نوشته، عکس مجسمة متفکر را بزنید. گفتم پیشنهاد، حالا نیای بگی: اوا مااااادر! میترسم سردیت کنه، هم نوشتهت چاپ شه، هم عکسی که گفتی! میدونی؟ آخه بعضی عکسها زیاد با نوشته مرتبط نیست. دوماً توی هر شماره یه دلنوشتة کوتاه از خودتون چاپ کنید ببینیم چند مرده حلاجی؟!)
اولاً این از دوماً! من گاهی مجبورم قسمتهای ضعیفتر نوشتههای قشنگتون رو بر خلاف میلم کوتاه کنم تا بیشتر از یکی دو ماه (ناااااقااااابل!) تو نوبت چاپ نمونین. اگه هی یه چیام از خودم بنویسم (که کُلُهُم به دو پونصد تومنی جدید نمیارزن!)، فردا پسفردا باس هی از این دادگاه به اون دادگاه برم جواب شاکیا رو بدم که! دوماً حالا جواب اولاً! مسئول انتخاب عکس یکی دیگهس. چیزایی از آدم میخواین! من همین دو شماره اخیر که خودم عکسی انتخاب کردم، کلی جون سالم به در بردم! نامهت رو دادهم بهش میگم عکس مرتبط بیار، دو ساعت نشسته همینجور نگام میکنه... بعد میگه: «برو بگو بیان بگیرن دیگه!» میگم: «کیا؟ چیو؟» میگه: «عکاسا... عکس از مجسمة متفکرُ!» هههههه! همه استاد تنظیمِ طنزیم!)
بهار نارنج: من خودم، رشتهم انسانی بوده و عروضم اکسلنت اکسلنت. فکر نمیکردم بچاپیش تو صفحه. مرسی. مرامت منو کشته.
نهصد سال پیش در چنین روزی، سنگ قبر پاسخگو علیهالرحمه پیدا شد. به گفتة مورخان، روی این سنگ قبر باستانی به خط کوفیِ کوفته قلقلی نوشته شده: «کشته شده در تاریخ اسفند 89 به دست عروض اکسلنت یار! بابا خارجکی! زامبیهادرشه! قاتلین بالعروضه! ارّة 8!...»!
نهال عشق: یه سوال داشتم ازت. یه مطلب از خودت دربارة شب یلدا چاپ کردی، خیلی خوب بود. میخواستم بگم چند وقت وایسادی توی صف بروبچ تا مطلب خودت رو چاپیدی؟...
فک کن! ئوووووَه! یلدای پارسال یادته؟! از اون وقت! (آخه دیدم همه دارن حرفای قشنگتر میزنن، من بیام یه همچی چیزای دمدستیای بگم که چی بشه آخه؟)
سعیده از همدان: نمیدانم چگونه است که محبت بیدریغ دیگران آنقدر مرا خوشحال نکرد که کوچکترین محبت همسرم. نمیدانم، یا قلب من [از] سنگ است یا محبت دیگران مصنوعی.
ئح! اینجا رو! یه حلالمسائل از عهد قابوسنامة وُشمگیر! به قول بهار نارنج: اکسلنت! بذ بینم جواب سوالت رو چی داده: گزینة صحیح، «دال» یا همان «هیچکدام» است. ئه! مبارک باشه؛ میگه همسرتون از آسمون به زمین افتاده! (یه خُردهم بدخط نوشته! بیا بگیر خودت بخون نیای بگی از خودم میگم!)
مرهم: کوه و سنجاب با هم نزاع میکردند. کوه به سنجاب گفت: «تو یه کوچولوی مغروری» سنجاب پاسخ داد: «تردیدی نیست که تو خیلی بزرگی... اما فکر نمیکنم مقام و موقعیت من مایة شرمندگیام باشد. البته من به بزرگی تو نیستم اما... اگر من نمیتوانم جنگلها را روی خود حمل کنم، تو هم نمیتوانی یک فندق را بشکنی»! (چرا صفحة بروبچ فقط یکیه؟ یکی یه جواب قانعکننده بده! اعصاب ندارم الآن!)
اگه بدی، خوبی، دیدی ببخش دیگه. من الآن تو بیمارستان افتادهم و دکترا ازم قطع امید کردهن. رفتهم یه جواب قانعکننده برات بگیرم، میگن: «پس احصاب نداره الآن...هاااان؟» حالا هر چی میگم: بابا! اون، اینه که اعصاب نداره...! دِ... یخخخخخه رو ول کن! آی... آییاییاییااااای! چشمم، جنگل، حمل، آااای، دستم، مغز فندقی، شکستی بابااااا... کُممممممک...! دکتر... دکتر...! یکی به دادم برسه، واویلااااا...! به جای دل تو سینهش... سنگ خارا...! پرستاااارررر...!
محمد حسین محرمی: ...ممنونم که شعرم رو چاپ کردین و خیلی بیشتر ممنونم که ایراد کارم رو گفتید (کاش سانسورش نمیکردی پاسخگوی عزیز) البته من دنبال این بودم که حرف دلم رو بزنم و زیاد به مسائل تخصصیش توجه نکردم... یکی دیگه از نوشتههای قدیمیم رو براتون میفرستم: من مورد نفرت قرار میگیرم، چون ساده میاندیشم. من مورد تمسخر قرار میگیرم چون راههای ساده زیستن را دوست دارم. من کنار گذاشته میشوم چون انتخابهای ساده و سهل من، با روشهای مشکلشان سازگار نیست. مرا بیعرضه میدانند چون سادهترین راه را برای حل مشکلها پیشنهاد میدهم. به من میگویند نمیفهمی چون بدعتها و گرههای متعصبانة زندگیِ عادتوارشان را بسادگی زیر سوال میبرم...
ای برادر! بدان و آگاه باش این کمبود جاست که دستم رو بسته. بعدشم! هر تلخیص و کوتاه کردنی که سانسور نیس آخه! برای اینکه نوشتههای قویتر زیاد منتظر نمونن، روی کیفیت صفحه هم اثر بد نذاره، ناچارم از نوشتهها و بخشهای ضعیفتر یا نامرتبطترشون صرفنظر کنم. بعدِ بعدشم! بیا اصلاً این موهای زبون من... بلکه یادت بیاد چقد داد زدهم: برای زدن حرف دلتون، اونم وقتی زیاد به مسائل تخصصی توجه ندارین، نیازی نیس که حتماً شعر بگین؛ اونم شعر نو و سپید که برخلاف تصور عامه، از شعر کلاسیک ختتر و تخصصیتره. حرف دلتون رو به همون زبونی بگین که باهاش حرف میزنین؛ به جان خودم موفقترین (اگه جون منم قابل نمیدونی، بیا این جون حافظا و سعدیا... گِرو، نگه دار پیش خودت!)
فائزه اقبالیه از دامغان: ...مادر املا میگفت: بابا نان داد. یادش آمد که پدر، نه آب داد و نه نان. رهایش کرد زود. پیچید در گوشش لالاییِ مادر؛ پشت چرخ خیاطی: میرسد فرداهایی که سخت میخندی به غمهای امروزت. دیو یأس قسم خورده بخورَد کودکان ضعیف. پس قوی باش عزیزکم، نه درمانده...
این تیکه از نوشتهت بهتر بود (صداش رو در نیار. جون خودم و حافظا و سعدیا رو دادم به نفر قبلی! بیا فعلاً همین یه تیکه از جون عطار نیشابوری باقیمونده؛ پیشت باشه تا بعد!)
دختری از گل یاس: نمیدانم زندگی چیست؟ اگر زندگی شکستن سکوت است، سالهاست که من سکوت را شکستهام. اگر زندگی خروش جویبار است، سالهاست که من در چشمة جوشان جوشیدهام؛ اما این نکته را فراموش نمیکنم که زندگی بیوفاست و به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم.
بدون نام: [میخوام] یه نصیحت به بچهها کنم. اینکه هیچ وقت وقتشون رو روی چیزی که بهش علاقه ندارن، تلف نکنن. مثلا 4 سال نرن دانشگاه و رشتهای رو بخونن که هیچ علاقهای بهش ندارن و بعد بفهمن که ایوای، من به [هنر و] موسیقی علاقه داشتم و الان دارم بین هزار تا فرمول ریاضی دست و پا میزنم. وقتی به این نتیجه میرسن که دیگه خیلی دیر شده و اونا میتونستن از بهترین لحظات زندگیشون بیشترین استفاده رو ببرن.
زهرا- ن: ...یه شعر برات مینویسم که برای تولدت گفتهم... تقدیم با احترام: «آرزو دارم برایت شاد بودن را/ از تمام غصهها آزاد بودن را/ آرزو دارم برایت یک جهان خورشید/ لحظهلحظه روزهایت، مملو از امید/ کهکشان آرزوهایت پُر از فانوس/ آبیِ رؤیای تو، همرنگ اقیانوس/ بال و پرهای خیالت، جنس ابریشم/ اشکهای اشتیاقت پاک، چون شبنم/ روح و جسمت سرفراز و سالم و سرحال/ قلب و ذهنت همچنان بالنده و فعال/ بوم نقاشی دنیایت، هزاران رنگ/ خانههای آبرنگت ساده و خوشرنگ/ ...سالهای پیش رویت غرق در مستی/ بهترینها ارمغانت، هر کجا هستی/ آخرین برگ از درخت بهمن است اینک/ همصدای ناشناسم، روز میلادت مبارک».
سپاااااس، از همة اونا که با ارسال گل و پلاکارد و... منُ یادِ تولدم انداختن! (آخه کمکم باید برم تو خط حظ بردن از مرثیة رحلت، نه قصیدة ولادت!) ببخشید که این یکی رو چاپ کردهم بابت زحمتِ سرایندهش... تقدیم با خجالت و قدردانی! «سعدی نشسته، اینجا کنارم/ میگوید: «ایول! طبیعت گلستان»/ حافظ هم اینجا، لب میگشاید:/ « دستخیالت ، ساقیمستان»/ سهرابِ کاشان، داده اساماس:/ «لیوان شعرت، همواره پر باد»/ پیغام بعدی؛ عبید زاکان:/ «لاستیک مغزت، دائم پُر از باد»!/ مرسول عطار اکنون رسیده:/ «سیمرغ نظمت، نوزا و بریان»!/ ایمیل خیام، «سابجکتِ فوری»:/ «مااااادر؛ نباشی، هی گیج و حیران»!/... (خلاصه که همین جووووور، سیل پیغام و پسغام داره میآااااد...! اما جا برای چاپش نیس!)