دنیای‌ لبخند

کد خبر: ۳۸۸۷۴۴

اما در یکی از همین روزها، در حالی که در مغازه‌ای کنار صندوق ایستاده بودم، متوجه شدم زن و مردی مسن وارد مغازه شدند. آنها خیلی عادی بودند، اما چیزی که توجه مرا به خودش جلب کرد، دخترکی بود که روی یک صندلی چرخدار نشسته بود. به رسم ادب سرم را چرخاندم و مشغول انجام کارهایم شدم. می‌دانستم خوب نیست که به دخترک خیره شوم؛ این کار حتما موجب ناراحتی او می‌شد.

اما وقتی آنها به سمت دیگری از فروشگاه رفتند، باز از روی کنجکاوی برگشتم و به دخترک نگاه کردم. این بار از زاویه‌ای دیگر می‌توانستم او را ببینم که خوشبختانه خودش متوجه نمی‌شد. وقتی با دقت بیشتری نگاهش کردم، متوجه شدم که دخترک ‌به طرز عجیبی روی صندلی نشسته است. کمی بیشتر دقت کردم و فهمیدم که دخترک دست و پا هم ندارد؛ تنها یک سر، یک گردن و تنه. او لباسی سفید رنگ با خال‌های قرمز پوشیده بود. به او نگاه می‌کردم و خوشحال بودم که دخترک متوجه من نیست و نمی‌تواند در آن زاویه مرا ببیند.

توی خیالات خودم بودم که زن و مرد به طرف من برگشتند و صندلی دخترک را هم چرخاندند. وقتی آنها به من نزدیک شدند، سرم را پایین انداختم و به میز خیره شدم. چون اصلا دوست نداشتم باعث ناراحتی او یا زن و مردی که همراهش بودند بشوم، اما نمی‌دانم چرا وقتی آنها نزدیک‌تر آمدند، سرم را بلند کردم و به دخترک نگاه کردم و چشمکی به او زدم. گویی می‌خواستم با این کار او را خوشحال کنم.

فروشنده، پول را از دست زن گرفت. با خودم فکر کردم این دو نفر باید پدربزرگ و مادربزرگ این دختر کوچولو باشند. وقتی فروشنده داشت بقیه پول را به آنها برمی‌گرداند، دوباره برگشتم و به او نگاه کردم.

دختر کوچولو، لبخندی زیبا و شیرین روی لب داشت. فکر می‌کنم این قشنگ‌‌ترین و به یاد ماندنی‌ترین لبخندی بود که تا به حال دیده بودم. در یک لحظه، معلولیت دخترک را فراموش کردم. حالا تنها چیزی که می‌دیدم، دختری زیبا با لبخندی شیرین و جذاب بود. حس می‌کردم در لبخند او گمشده‌ام و معنای دیگری از زندگی را یافته‌ام.

دخترک با همان لبخند ساده و شیرین، مرا از دنیای خسته‌کننده و بی‌روحی که برای خودم ساخته بودم به دنیای زیبای خود برد؛ دنیایی از لبخند و عشق. من که آن روزها در روزمرگی‌ها و خستگی‌ها اسیر شده بودم، حالا با لبخندی ساده از دختری که تا آن حد معلول بود به زندگی بر می‌گشتم. با خودم فکر می‌کردم من چقدر از زندگی و دنیا ناراضی هستم و این دختر چقدر راضی. لحظه‌ای از خودم خجالت کشیدم؛ چقدر بی‌دلیل خودم را ناراحت کرده بودم و همه زندگی را برای خودم تبدیل به جهنم.

اما از همان روز تصمیم گرفتم، دیدم را تغییر دهم و نوعی دیگر زندگی کنم. می‌خواستم تغییر کنم و شاد باشم. خوشبختانه فکر می‌کنم موفق هم شدم.

این اتفاق مربوط به 10 سال پیش بود. امروز من در کسب و کارم بسیار موفق هستم، اما هنوز هم وقتی مشکلی برایم پیش می‌آید، یاد آن دختر کوچولو می‌افتم و آن لبخند زیبایش؛ لبخندی که به من درس زندگی آموخت.

زهره شعاع

inspirationalstories.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها