آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
مرد اما بیتوجه به نگاه آدمها و حسهای بدی که از آن نگاهها به او دست میداد فقط راهش را میرفت و این صدای همیشگی برایش گوشنوازتر از همیشه شده بود.
بالاخره به مکان مورد علاقهاش رسید.
در زد و وارد اتاق شد. بعد از معاینه مجدد و دیدن آزمایشها، دکتر جواب مثبتش را اعلام کرد.
با این که دکتر عمل را صددرصد تضمین نکرد و گفت شاید هم موفقیتآمیز نباشد، ولی باز هم همین برایش کافی بود.
کورسوی امیدی که در دلش پدید آمده بود، باعث شد حس کند معجزه دارد اتفاق میافتد.
به دکترش از تهدل نگاه کرد و قشنگترین لبخند دنیا را تقدیمش کرد. از اتاق بیرون آمد و با خوشحالی در را پشت سرش بست. با خودش تجسم کرد اولین بار که دکتر را میبیند او چه شکلی است؟
صدایش که فرشتهوار است، حتما خودش هم شبیه فرشتههاست. چهره مادر را که میدانست چه شکلی است. او را بارها و بارها در خواب دیده بود. بوی مادر به سراغش آمد، آن را استشمام کرد. حیف که پدر قبل از این معجزه با او وداع کرده بود، ولی او را هم بارها با چشم دل دیده بود.
فقط و فقط منتظر بود او را ببیند. حسش کند؛ این همه زیبایی را که برایش وصف میکردند و او محروم بود از دیدنشان.
شاید دیگر این عصای سفید و مزاحم که وقتی از کنار رهگذری عبور میکرد، همه خودشان را کنار میکشیدند و نگاهی ترحمآمیز به سرتاپایش میانداختند که انگار کار اشتباهی کرده است، دیگر همراهش نمیماند. آن نگاهها را بیشتر از هر چیزی حس میکرد. شاید اگر این عصا نبود او به نور نزدیکتر میشد... .
***
مرد ساعتها کنار اتوبان منتظر ایستاده بود. وقتی از مطب دکتر بیرون آمد، میخواست کمی قدم بزند چون از فکر بینایی به وجد آمده بود.
میخواست به گل و درختها دست بکشد و با آنها مثل همیشه صحبت کند و برایشان از این لحظه بگوید. میخواست آنها را هم در شادیاش شریک کند. به همین خاطر پیاده راه افتاد. همینطور قدمزنان به آخر خیابان که منتهی به اتوبانی میشد، رسید. ماشینها بسرعت از کنارش رد میشدند.
گاهی ماشینی کنار پایش میایستاد یا کمی سرعتش را کم میکرد، ولی تا او بخواهد به سمتش حرکت کند، حس میکرد ماشین رفته و فقط بوی تند دودی که از اگزوزش خارج شده، برایش مانده است. مرد تازه حس کرد دنیای آدمهایی که میخواهد به آنها بپیوندد با دنیای او چقدر متفاوت است.
عصایش را محکم چسبید و با خود فکر کرد آدمها با این سرعتهای بالا آیا زیباییها را هم میبینند؟
او دیگر این زیباییها را نمیخواست و با تنها یارش به سمت بینهایت حرکت کرد.
حالا تاریکیها دور شده بودند و نور را بیش از همیشه حس میکرد.
دیگر آن نورهای خیالی اهمیتی نداشتند.
صدای عصای سفید مرد در همهمه ماشینها گم شد.
بهاره سدیری
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....