اما امسال روزها و شبهایی هم بودند که سوز سرما تا استخوان رسید؛ غروبها که به مردم نگاه میکردم، سرها پایین بود و یقهها بالا؛ دستها پوشیده در دستکش؛ شالها بسته دور گردن و قدمها تند تا زودتر کلیدی بچرخانند و دری باز کنند و به آرامش گرم و دلنشین خانه مهمان شوند.
یکی از همان شبهای سرد، در خانه دوستی مهمان بودم؛ خانه نونواری اجاره کرده بود با 62 متر مربع زیر بنا.
تازه ازدواج کرده بود؛ تازه که میگویم یعنی چهار سال. برای آنها که چند ماهی است زندگی مشترک را آغاز کردهاند، 4 سال زمانی است بس بلند! و برای آنها که دهها سال است با هم روزگار میگذرانند، 4 سال که چیزی نیست!
به خانه که پای نهادم، از راهرویی باریک به اتاق مهمان راهنماییم کرد؛ اتاق کوچکی که در آن خبری از میز و صندلی و مبل نبود.
دور اتاق با پارچهای ضخیم که طرحی سنتی داشت، پوشیده شده بود و پشتیهایی برای تکیه دادن، به دیوارها تکیه داده بودند.
یک ظرف گرد سفالین و آبی رنگ، وسط اتاق، درست در مرکز فرش زیبایی، آرام گرفته بود و چند پرتقال را میزبانی میکرد. کنارش هم سه پیش دستی آبی و سبز و نارنجی چیده شده بود. چاقوها هم ایستاده در لیوانی سرمهای به چهار گوشه سرک میکشیدند.
شعلههای آتش، هر چند برخاسته در شومینهای گازسوز، بر زیبایی دلنشین اتاق افزوده بودند.
تا بنشینم و بر پشتیای تکیه دهم، پیش دستی آبی روبهرویم نشسته بود و چاقویی بر گوشهاش جا خوش کرد.
گپوگفتمان از همان جاهای معمول و همیشگی آغاز شد و بیبرنامه پیش میرفت که همسر دوستم، سینی در دست وارد شد.
سلامی و علیکی و استکانی چای، جای خوش کرده بر نعلبکی سرخ رنگ، در کنار آن پیش دستی آبی.
در میان حرفها چشم من مانند ندیدبدیدها! به شعله شومینه بود؛ دوستم گفت: نکنه میخوای بگی شومینه پِرتِ حرارتی داره و مصرف گاز رو بالا میبره؟
گفتم: نه؛ این رو اونها که باید میگن. من در فکر دیگهای هستم.
گفت: اگه فکرش خصوصی نیست و من نامحرم، بگو تا بدونم چه سری توی این شومینه تو رو به خودش مشغول کرده؟
گفتم: اول بذار بگم که خونه و این اتاق خیلی
دل نشینن؛ یه جورایی هم دلفریب.
گفت: اینو که همون اول هم گفتی!
گفتم: میدونم؛ اما برای ادامه حرفم، تکرارش لازم بود. و اما ادامه حرفم؛ میدونی از همون موقع که به حرفای تو گوش میکنم، ماتم برده به این شعلهها؛ دارم به سوز و سرمای بیرون فکر میکنم و این که این شومینه کوچیک، با همون پرت حرارتی که خودت گفتی، چطور این اتاق رو گرم کرده و چقدر به زیبایی و دلنشینیاش کمک کرده.
گفت: همین؟ این بود اون سرّ مبهوت کننده؟
گفتم: نه، با همین فکر، رفتم توی زندگی خودمون آدما. با خودم گفتم، زندگی تو و همسرت هم مثل همین اتاقه؛ به همین دلنشینی.
و با خودم گفتم، تو زندگی ما آدمها هم باید یه شومینه باشه. شومینهای که پِرتش خیلی کم باشه.
یک جوری نگاهم میکرد که انگار دارم به زبان فرانسوی برایش سخنرانی میکنم و او هیچ نمیفهمد! به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم.
زندگی ما آدمها باید یه شومینه داشته باشه؛ یه شومینه که نذاره سرماهای گاه و بیگاه زندگیها رو سرد کنه. آخه تو زندگی دل ما آدم ها، فصلها مرتب و پشت سر هم نمییان و نمیرن.
یه وقتایی ممکنه بعد از یه بهار دلنشین، یه مرتبه سوز زمستونی بیاد و شکوفههایی رو که منتظریم به گل بشینه، از بین ببره.
پس چه خوبه تو زندگیمون، تو دلمون، تو جونمون هم یه شومینه داشته باشیم و چون اونجا از گاز خبری نیست، فکر میکنم فقط یه چیز میتونه هیزم اون شومینه باشه. فقط مهر و محبت، فقط دوستی و دوست داشتن، فقط خواستن و خواسته شدن.
فکر کردم فقط اینا هستن که میتونن زندگی رو گرم کنن. اینا با چاشنی صداقت، اینا درکنار گذشت، اینا با یه دنیا عاطفه.
اینا و حرمت هم رو نگه داشتن؛ به نظر من شریک بودن یعنی روراستی و یکی بودن؛ و اگر نه مگه دو نفر بیمار و بیکارن که با هم دو تا بشن؟!
یک ریز حرف زده بودم و نگاهم به شعلههای سرخ و زرد شومینه بود.
سر چرخاندم و چهره خندان دوستم را دیدم؛ لبخندی زدم و سر پایین انداختم؛ پرتقالی پوست کنده روی پیش دستی آبی نشسته بود.
راستی آبی و نارنجی پرتقالی چقدر به هم میآیند؛ مثل زندگیهای شیرین.
کورش اسعدیبیگی