اما سالها که گذشت درختان این جنگل کم و کمتر شدند و جاده را ترک کردند. دیگر نمیشد گفت درختها نمیگذارند که جنگل را ببینم. من حالا میتوانم درختان جنگلی را بشمارم که نفس نفس میزند. حالا اگر شیری، پلنگی یا گرازی بخواهد به جاده بزند غافلگیرانه نیست. درختها کنار جاده نیستند. حالا هر نفس که فرو میرود درختی میافتد و چون باز بر میآید درختی دیگر. ای داد بیداد این درختها کجایند. کجا رفتهاند؟ چرا این جاده تمام نمیشود اما جنگل در حال تمام شدن است؟ روزی باران شمشیر میشود و به ریشهات میزند. شبی آتش به گلستان میافتد و ناکارت میکند. حیف از تو که میترسم نتوانم روی برگهای پاییز زدهات راه بروم. حیف از تو که حتی هیچ شاعری برایت شعری نسروده. حیف از تو که قدر سایه با وقارت را نمیدانیم. خدا خودش تو را و درختانت را و حیواناتت را حفظ کند. از ما گویا کاری بر نمیآید. ما دلخوشیم به سطلی آب تا آتش درونت را خاموش کنیم. حیف....
همیشه همینطور است. جنگلهایمان از دست میروند. دریاچههامان میمیرند و ما سالهای بعد شاید تنها آنها را در فیلمها ببینیم یا شعری بگوییم: باز باران با ترانه، با گهرهای فراوان، میخورد بر بام خانه. یادم آرد روز باران، گردش یک روز دیرین، خوب و شیرین توی جنگلهای گیلان کودکی 10 ساله بودم....
صولت فروتن / جامجم