حاشیه خبر

آتش در گلستان

آتش به جنگل گلستان افتاده است. آتش همیشه همین‌طور بود،از جاده‌ای که لابه‌لای جنگل گلستان بود می‌گذشتم و یاد فیلم‌ها ‌افتادم. با اتوبوس به سمت تهران می‌رفتم. 2 ساعت که می‌گذشت وارد حجم انبوهی از درختان می‌شدم که نامش جنگل بود. جنگل گلستان. به یاد فیلم‌هایی ‌افتادم که آدم‌ها همیشه با پای پیاده در جاده‌ای مملو از درختان جنگلی سر سبز در دو سوی آن راه می‌روند. آرزویم راه رفتن در مسیر رو به جلوی این جنگل زیبا بود. یاد این شعر می‌افتادم: کودکی 10 ساله بودم، توی جنگل‌های گیلان.... اما من هیچ‌گاه توی جنگل‌های گلستان کودکانه راه نرفتم. ندویدم. فقط عبور می‌کردم و می‌دیدم وقار جنگلی را که همیشه سر پا بود و من همیشه می‌ترسیدم که نکند شیری، پلنگی، گرازی یکهو خودش را بیندازد وسط جاده و اتوبوس شهرمان را یکجا بخورد!
کد خبر: ۳۶۸۸۷۷

اما سال‌ها که گذشت درختان این جنگل کم و کمتر شدند و جاده را ترک کردند. دیگر نمی‌شد گفت درخت‌ها نمی‌گذارند که جنگل را ببینم. من حالا می‌توانم درختان جنگلی را بشمارم که نفس نفس می‌زند. حالا اگر شیری، پلنگی یا گرازی بخواهد به جاده بزند غافلگیرانه نیست. درخت‌ها کنار جاده نیستند. حالا هر نفس که فرو می‌رود درختی می‌افتد و چون باز بر می‌آید درختی دیگر. ای داد بیداد این درخت‌ها کجایند. کجا رفته‌اند؟ چرا این جاده تمام نمی‌شود اما جنگل در حال تمام شدن است؟ روزی باران شمشیر می‌شود و به ریشه‌ات می‌زند. شبی آتش به گلستان می‌افتد و ناکارت می‌کند. حیف از تو که می‌ترسم نتوانم روی برگ‌های پاییز زده‌ات راه بروم. حیف از تو که حتی هیچ شاعری برایت شعری نسروده. حیف از تو که قدر سایه با وقارت را نمی‌دانیم. خدا خودش تو را و درختانت را و حیواناتت را حفظ کند. از ما گویا کاری بر نمی‌آید. ما دلخوشیم به سطلی آب تا آتش درونت را خاموش کنیم. حیف....

همیشه همین‌طور است. جنگل‌هایمان از دست می‌روند. دریاچه‌هامان می‌میرند و ما سال‌های بعد شاید تنها آنها را در فیلم‌ها ببینیم یا شعری بگوییم: باز باران با ترانه، با گهرهای فراوان، می‌خورد بر بام خانه. یادم آرد روز باران، گردش یک روز دیرین، خوب و شیرین توی جنگل‌های گیلان کودکی 10 ساله بودم....

صولت فروتن ‌/‌ جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها