حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
شما یکی از بازیگران سریال مختارنامه هستید. درباره نقشتان توضیح دهید.
من نقش زنی به نام ماریه را ایفا میکنم. یکی از همسایگان مختار که بسیار او را آزار میدهد. او همسر حر است که نقش آن را شهرام حقیقتدوست ایفا میکند. آنها زن و شوهری هستند که مختار را اذیت میکنند و خانه او را آتش میزنند. این زن لباس مردانه میپوشد و دارای شخصیتی طغیانگر است.
ماریه در فضای سیاسی و اجتماعی دوران مختار چه نقشی دارد؟
گمان نمیکنم او نقشی تاثیرگذار در طول تاریخ داشته باشد. این نقش احتمالا زاییده ذهن آقای میرباقری است و از جنس چاشنیهایی که همیشه به کار تاریخی اضافه میکنند.
یعنی این شخصیت در تاریخ نیست؟
نمیدانم. گمان نمیکنم در تاریخ این همه به همسایه مختار اشاره شده باشد. من خودم تحقیق نکردم؛ ولی به هر حال نقشی بود که دوست داشتم و طبق معمول نقشی منفی است که به نظرم تماشاچی آن را به ذهن بسپارد. نمیدانم چرا همیشه نقش منفی بازی میکنم.
چه شد به مختارنامه دعوت شدید؟ به نظر میرسد هرکسی که با آقای میرباقری کار میکند از او ویژگیهایی را به خاطر میسپارد. شما از تجربه خودتان از کار با کارگردان مختارنامه بگویید.
من در اولین تجربه حرفهایام در تئاتر، کارم را با بازی در تئاتری به کارگردانی آقای میرباقری با عنوان «دندون طلا» شروع کردم. پیش از آن من «عشق طاهر» (به کارگردانی محمدعلی نجفی) را کار کرده بودم. در کاری که آقای اسکندری گریمور بودند. ابتدا تازه کار بودم و این اولین گامهایی بود که در زمینه کار حرفهای برمیداشتم. ابتدا رشته من تئاتر بود و گمان نمیکردم به سمت سینما کشیده شوم. معبد من تئاتر بود و به فکر شهرت نیز نبودم؛ اما به هر حال قسمت و تقدیر این گونه رقم خورد که من توسط آقای اسکندری به این کار دعوت شدم. در دندون طلا، بهترینها و فوقحرفهایها جمع بودند. کسانی مانند آقای داریوش ارجمند، آقای مهدی فتحی (خدا رحمتشان کند)، آقای اصغر همت، آقای پورشیرازی و بسیاری بزرگان دیگر که حضور در کنار آنان برایم موهبتی بود. آن کار باعث آشنایی من و آقای میرباقری شد. فکر میکنم ایشان از بازی و میزان و سطح تواناییهای من در عرصه بازیگری شناخت پیدا کردند و بعد از آن در «مسافر ری» با ایشان همکاری کردم. فکر کنم آقای میرباقری برداشتی از بازی من دارند که گویی من آدم سرتقی هستم و به همین دلیل این نقشها را به من میدهد. این واژه سرتق واقعا بجاست. چون در مسافر ری که در نقش سوگلی ترک حرمسرا بودم به این نتیجه رسیدم که واژه سرتق برای توصیف این نوع نقشها مناسب است و شاید خیلی هم بد نیست. به هر حال نقشهای چموش و بدقلق را به من پیشنهاد میکنند. در مختارنامه که دعوت به کار شدم منتظر بودم تا ببینم برای این بار کدام نقش خاص را به من پیشنهاد میکنند. نقشهایی که آقای میرباقری به من پیشنهاد میکنند خاصیتی دارد که به لحاظ روحی، احساسی از رضایت را در من پدید میآورد.
چرا؟ چه خاصیتی منظورتان است؟
نمیدانم. شاید به دلیل تقابل با نقش یا کلنجار رفتن با آن است یا نیرویی که باید برای ایفای نقش بگذارم. ما هرگز در این باره گپ نزدهایم، اما به گونهای ناخواسته من در ایفای این نقشها رضایت خاطر پیدا میکنم. یعنی احساس میکنم که میتوانم خودم را بیابم و حق مطلب را ادا کنم. رنجی که باید متحمل شوم، رضایتبخش است. در ایفای این نقشها احساس میکنم گویی که نقش آرامی نیست. نقش، به گونهای مرا جستجو میکند و به تلاطم وامیدارد. این انقلابهایی است که در ایفای نقشها در من پدید میآید.
این به دلیل پیشینه ذهنیتان است که از آقای میرباقری دارید و هر گاه در برابر او قرار میگیرید، این طور میشوید یا در رفتار و تکنیکهای میرباقری چیزهایی هست که شما را وادار به این کار میکند؟
فکر میکنم چیزی ناخواسته در ذهن ایشان هست و مرا هم ناخواسته در شرایط دشوار و جستجوگرانهای در نقش قرار میدهند. خانم گلاب آدینه این درس را در حوزه بازیگری به ما آموختند که بازیگری «نمیتوانم» ندارد. هر کاری را باید بتواند انجام دهد. پرواز یا سقوط آزاد. ولی در مختارنامه اولین بار بود که گفتم نمیتوانم و از این بابت بشدت دچار عذاب وجدان شدم. صحنهای بود که باید با اسب به تاخت میرفتم. از زندان فرار کرده بودم و گذرگاهی که باید از آن رد میشدم بسیار کوتاه بود. من فکر میکردم که الآن سرم به این طاق میخورد و پرت میشوم و میمیرم. به همین دلیل مدام پس میزدم. به هر حال وقتی بازیگری با کارگردان چند تجربه کاری دارد به طور طبیعی و تا حدود زیادی، روحیات بازیگر توسط کارگردان شناخته میشود بدون هیچ گپی یا هیچ تلاشی که من برای تشریح خودم انجام داده باشم. از آرمانها و رفتارهای بازیگر، کارگردان دریافت و شناختی مییابد. فکر میکنم در مورد بازی در سریال آقای حاتمیکیا هم همین اتفاق افتاد. او بخشی از ظرفیتهای من و علائقم را در نقش میشناسد که این خیلی خوب است. به همین دلیل برای من زمینهای را میآفرینند تا بتوانم چنین کارهایی را انجام دهم و بخش نیرومند خود را نشان دهم. این اتفاق مبارکی است. به همین دلیل است که از همکاری با آقای میرباقری خشنود میشوم. در سالهای آینده هم باز این امید را دارم. هر وقت که پیشنهاد همکاری و بازی در اثری را به من ارائه کنند مطمئنم نقش من خاصیتی انرژیک خواهد داشت.
در کار با آقای میرباقری آیا او در جزئیات فرمولهایی ارائه میکند. البته برای راهنمایی بازیگر برای رسیدن به نقش هر کارگردانی این کار را میکند. ممکن است این کار در اشتراک با توان بازیگر انجام شود؛ اما در این مورد، سوال من این است که برای ورود به نقش، داوود میرباقری به بازیگری مثل شما کلیدها یا کدهایی میدهد تا شما راحتتر وارد نقش شوید؟ در کار با او چه عاملی باعث میشود براحتی و بزودی وارد نقش شوید؟
ویژگی آقای میرباقری این است که متنهایش را خودش مینویسد؛ بنابراین زاینده نقشها آقای میرباقری است. من اصلا کاری به تاریخ ندارم. در واقع کتاب تاریخ و راهنمای اصلی و درجه یک من آقای میرباقری است، بنابراین نقش به گونهای نیست که من وارد تاریخ شوم و از آن چیزهایی پیدا کنم. آنقدر به تسلط آقای میرباقری اطمینان دارم که عنان کار را به دست ایشان میسپارم. ایشان میدانند که این شخصیت چگونه آفریده شده و از کجا آمده و آمدنش بهر چه بوده است. ویژگی دیگر آقای میرباقری این است که در کار، بسیار آرام هستند. به هرحال با کارگردانهای دیگری که کار کردهام، خشمی یا واکنشهایی به اقتضای شرایط و ناهماهنگیها بروز دادهاند. اما آقای فرمانآرا و آقای میرباقری از جمله کارگردانهایی هستند که بسیار آرامند. کارگردان مختارنامه شاید اولین کسی بود که من دیدم تا این حد با طمانینه و آرام کارگردانی میکند. من سر صحنه دندون طلا واقعا پوست انداختم. اما آقای میرباقری بسیار ریلکس روی صندلی نشسته بود وفقط با کلمات و با آرامش نقش را توضیح میداد.
این توضیح چه بود؟ کلید یا کد خاصی بود؟
بله، هرگز فراموش نمیکنم. به من گفتند مثل ماهی که از آب بیرون افتاده، این طوری بازی کن! دیگر تو خود بخوان حدیث مفصل. من برای دندون طلا از بس دست و پا میزدم به حد مرگ میرسیدم؛ چرا که تلاش میکردم موقعیتی را که کارگردان از آن توصیفی مانند بیرون افتادن یک ماهی از آب دارد، به بهترین شکل ممکن به تصویر بکشم. در مختارنامه هم چنین بود.
مقصود من همین کد است. رضا کیانیان در یکی از نوشتههایش به بازیگران پیشنهاد میکند برای ورود به نقش، کدی شبیه این داشته باشند. او میگوید بهتر است برای ورود به نقش و حس و لمس آن، حیوان یا گیاهی را به صورت نمادین در ذهن داشته باشیم. به طوری که به گفته خودش برای ایفای نقش سلحشور در آژانس شیشهای نمادی که مدنظر او بوده، یوزپلنگ است. مهاجم، سریع، زیرک و... دیگر ویژگیهایی است که برای توصیف نقش لازم مینماید. برای مختار هم آقای میرباقری چنین کدهایی میدادند؟
دقیقا. میگفتند مثل یک شیر زخمی بازی کن. نقش را به درندهای زخمی تشبیه میکرد. ماریه موجودی زخمی است که وقتی توسط مختار به زندان میافتد، باز هم عصیان میکند. به یاد دارم برای اولین بار به خودم اجازه دادم که درباره نقشم اظهار نظر کنم. اواسط سریال مختار برایم یک سکانس مانده بود. در این میان وقفهای در تصویربرداری قسمتهای مربوط به من ایجاد شد و حدود 7 یا 8 ماه یک زندگی آرام داشتم. مدتی بعد دستاندرکاران سریال مختار زنگ زدند و گفتند این سکانس مانده را باید بگیریم. حال مناسبی داشتم و به لحاظ روحی در آرامش خاصی به سر میبردم. از دوران ایفای نقش ماریه و آتش سوزی و آب دهان انداختن و عصیانهایش هم مدتها گذشته بود و آن شخصیت در ماورای ذهن من ناپدید شده بود. سر صحنه دوربین را چیده بودند و صحنهای بود که ماریه به زندان افتاده بود. من در صحنه قرار گرفتم و ناگهان لحظهای به خود آمدم و با خودم گفتم ماریه! و در آن لحظه گویی تمام چشمانداز و شناختی که از ماریه داشتم و تمام روحیاتی را که در جریان بازی این نقش در آن دوران در من پدید آمده بود به طرفهالعینی به درونم بازگشت. آقای میرباقری برای توصیف موقعیت نقش گفتند، دستهای ماریه را با طناب بستهاند و به زندان انداختهاند. ناگهان بلند شدم و گفتم، آقای میرباقری من احساس میکنم که ماریه نمیتواند بنشیند. من میخواهم اینجا را به هم بریزم و دیوارها را با چنگ بخراشم. من میخواهم دستم باز باشد و دیوارها را لگدکوب کنم و فریاد بکشم. آقای میرباقری نگاهی کردند و گفتند، درست است! این همان تصویری بود که از ماریه در ذهن کارگردان بود و گویی با تمام جزئیاتش در ذهن من هم متولد شد. از این جهت ذهن کارگردان و ذهن من در این مورد توانست تصویری واحد و باورپذیر از شخصیتی بسازد که در متن بود. واقعا در آن لحظات خدا را شکر کردم که توانسته ام ماریه را نجات دهم.
این کار خود شما بود که در لحظاتی کوتاه به نقش رسیدید؟
آن کد را به یاد آوردم. کد آن حیوان زخمی. این کد شاید برای مدتی در ذهنم محو شده بود.
پس کار کارگردان بود؟
بله. کار اصلی را کارگردان کرد. این کد را به یاد آوردم و صحنه را آن طور که میخواستند، گرفتیم. من فقط یادآوری کردم.
خود شما برای ایفای نقشهای دیگر چنین روشی را در ذهن دارید؟
کمتر پیش میآید که کارگردان هم بپذیرد. من در زمره بازیگرانی هستم که خودم را برای ایفای نقشی که مدنظر است در اختیار اندیشه کارگردان میگذارم و میخواهم بدانم او چه میخواهد. دوست دارم بدانم کارگردان از متن و نقش، دقیقا چه میخواهد و بر مبنای آنچه او میخواهد، عمل میکنم. به همین دلیل از این راه میتوانم حق مطلب را ادا کنم. اما این روش به نظرم نیازمند نوعی همسویی میان کارگردان و بازیگر است که باید هر دو این روش را بپسندند. یعنی هر دو روش یافتن شناسهای برای ورود به نقش یا کدی برای رسیدن سریعتر به آن را دوست داشته باشند.
گویی اینها، اسم اعظمی است برای ورود به نقش؟
بله. وقتی آقای میرباقری در این باره راهنمایی میکنند احساس میکنم که آن شناسهها را آنقدر خوب میشناسم که براحتی وارد فضای بایسته نقش میشوم. اما نمیدانم اگر فرد دیگری که کارگردان جوانی هم باشد از این روش استفاده کند آیا برای من قابل پذیرش است یا نه. گمان میکنم پذیرش آن کمی ثقیل باشد. من به تسلط آقای میرباقری و شناخت او از آنچه میخواهد در قبال نقش بگوید، ایمان دارم. وقتی برای ورود به نقش راهنمایی یا پیشنهادی ارائه میکنند یا کد و شناسهای میدهند من با طیب خاطر آن را اجرا میکنم و میدانم این پیشنهادات و راهنماییها برآمده از انبوهی تجربه است که تمام آن تجربه را در یک کلمه خلاصه کردهاند. اما شاید اگر فرد دیگری بگوید مثلا شبیه یک گنجشک زخمی بازی کن شاید خندهام بگیرد. شاید فقط الان آقای میرباقری میتواند به من در رسیدن به نقش و طرز ایفای صحیحتر آن کمک کند.
بهناز جعفری با کدام یک از این دو سبک کار راحتتر است. اینکه میزانسن و دکوپاژ از پیش مشخص باشد یا اینکه به بداهه و حس بازیگر هم اهمیت داده شود و حادثهها گاهی تعیینکننده باشد؟
من اگر نخستین گامها را بدرستی طی کنم دیگر باقی راه را خواهم رفت. من تا حدودی بازیگری حسی هستم؛ ولی در تجربه همکاری با تمام نامهای بزرگی که در حوزه کارگردانی ذکر کردم احساس میکنم کمی دگرگون شدهام. یعنی هیچ اتفاق یکنواختی برای من نیفتاد و از این بابت خوشحالم. درجا نزدم. با نوع کارگردانی و شیوه راهنمایی بازیگر در کارهای حاتمیکیا و میرباقری کمی احساس آرامش میکنم و به خاطر کارنامهام در این عرصه، کمی به خودم میبالم. من در مورد خودم قاضی بیرحمی هستم. در کار این دو کارگردان با تمام قوا حاضر شدم. در خیلی کارها این اتفاق نمیافتد. بازیگر با تمام ایدهها و آرزوها و آرمان هایش میرود و متاسفانه کارگردان یا میزانسن و اتفاقات، مدام سطح کار را پایین میآورند و سرانجام میبینی که با تمام قوا رفتهای و آن همه نیرو و پتانسیل بیهوده و عبث بوده است. گویی خستگی آن همه تمرکز و اصرار برای شناخت و کلنجار رفتن در جهت برجسته کردن ابعاد گوناگون نقش باقی میماند. اما با این بزرگواران کارم به اوج رسید و آرمانهایی که به عنوان بازیگر در ذهن داشتم تا حدود زیادی محقق شد.
با نقش انگار سیر و سلوک میکنید.
بله، درست است. سیر و سلوک میکنم. همه زندگی من میشود نقش.
تزکیهای که فیلسوف یونانی میگوید با عنوان کاتارسیس همین است؟ حس شما از این جنس است؟
من از آن دسته بازیگرانی هستم که خودم را در اختیار متن و آنچه کارگردان از نقش در ذهن دارد، میگذارم و ذهن و روحم را خالی از هر پیشداوری یا قضاوتی درباره بازی و نقش نگاه میدارم و دغدغه هیچ چیز را با خود سر صحنه نمیبرم. سعی میکنم این روح پاک را در اختیار نقش بگذارم. هر چقدر که نقش بتواند در من جولان دهد من در خدمت او هستم. وقتی لذت میبرم که نقش تمام روح و جسمم را فراگرفته باشد.
مهدی نیاکی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....