خیلی رنجآور است که کسی به خاطر سیر کردن شکم، ناچار دزدی کند. ژان والژان مرد دلسوز و فداکاری است که کوزت، یک دختر فقیر و بیسرپرست را نجات میدهد و میکوشد تا آسیبهای اجتماعی را از او دور کند.
این فداکاری برای کسی که به جرم گرسنگی دائما تحت تعقیب نماینده قراردادهای بیرحم اجتماعی، بازرس ژاور است، به نظر رنجآور و ستایشبرانگیز نیست؟! در واقع این طور فکر میکنم که یک قهرمان شریف، به خاطر دزدی یک تکه نان و بهرغم همه صفات پسندیدهاش، از جرگه شهروندان محترم خارج میشود و نگاه سرزنش بار یک ناظر بیرونی را تحمل میکند. نکته حائز اهمیت اینجاست که داستان بینوایان به طور کلی و شخصیت ژان والژان آیینه تمامنمای حقیقت پنهان دنیای ماست.
بزرگترین درسی که این داستان به من داد، این بود که هرگز ظاهر یکچیز ، نمایشگرحقیقت آن نیست. حقیقت آنچه در شعر میآید نیست، آنچه در جنگ میگذرد نیست، آنچه بر زبان جاری میشود و با چشم دیده میشود نیست؛ «حقیقت همیشه چیزی جز واقعیت است.»
آیا دزدی یک قرص نان با نجات زندگی یک دختر فقیر و رستگاری او برابری نمیکند؟ آیا ژان والژان دزد به دنیا آمده بود و دزدی شغلش بود؟ تحلیل این وقایع بسیار پیچیده است.
اگر کمی در داستان دقیق شویم، میبینیم اگرچه ژاور ظاهرا محق است و در انجام وظیفهاش کوتاهی نمیکند، اما سرانجام پیروزی حقیقی با قهرمان من است. تمام قراردادهای اجتماعی (ژاور) در سایه شرافت یک مرد بزرگ رنگ میبازند.
هرگز دیالوگ پایانی ژان والژان را در برابر ژاور فراموش نمیکنم. او به ژاور میگوید: «تو انسانیت ما را از ما گرفتی.» و اصلا به خاطر درک همین حقیقت و عذاب ناشی از آن است که ژاور دست به خودکشی میزند.
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)