خانه بروبچه‌ها

مُچ‌گیری ندیدی برادر

کد خبر: ۳۶۷۵۵۰

به جان خودم بیش از 90 ‌درصد نوشته‌ها از کتاب‌هاست. خود من چند تاشو کشف کردم. حالا خود دانی عزیز من. در ضمن داداش، با ما به از این باش.

[نام محفوظ] از نوشهر

چون چند تاشو شما کشف کردی، شد بیش از 90 درصد؟! «میم» جان، دلبندم، عزیز مادر، من که کامپیوتر نیستم تا همه نوشته‌های عالم رو روی هارد خاطرم ثبت کرده باشم، ولی با این ذهن الکنم هم، می‌بینم: اونی که می‌بینی مُچ نیس، نوکِ بینیته! یه لحظه دکمة «پاوزِ» زندگیت رو بزن فیلمش رو ببر عقب، روی حرکت آهسته «پِلِی» کن تا بهتر ببینی: اینا آدمای زمانة پدرانمونن که ماشیناشون به هم خورده! می‌بینی؟ آقای «الف» و «ب»! پیاده شدن دارن با هم چاق‌سلامتی می‌کنن: «ای بابا، به خیر گذشت، جونت سلامت» خلاص. حالا یه نگاه به دور و برت بنداز و ببین همونا با یه نیش ترمز، چه حرف‌ها و رفتارهایی رد و بدل می‌کنن! چرا این‌طوری شد؟ (صبر کن، می‌فهمی).

«الف» و «ب» که خسارت دیده بودن اومدن هزینه صافکاری و نقاشی رو جبران کنن، یکی ماست «1» تومنی رو «2» تومن داد به بچة «پ»، اون یکی گوشت «3» تومنی رو فروخت «4» تومن به خانوم «ث»! خانوم «ث» به آقاشون گفت: همه چی گرون شده« چه طوری شکم بچه‌ها رو سیر کنیم؟» آقاشون رو شیشه آرایشگاه نوشت: از این پس اصلاح سر از «5» تومن به «6» تومن تغییر یافت! «جیم» که رفته بود سلمونی دید هر چی پول تو کیفش داشت یه روزه تموم شد، گفت: «اِ؟ این‌جوریه؟ خیالمون رو راحت کنیم دیگه»! روغن «7» تومنی رو یه‌باره کرد «15» تومن! می‌تونی حدس بزنی که «چ» و «ح» و «خ» و «دال» و... کجای این ماجرا یه‌باره به اندازه چند تومن نقش خودشون رو ایفا کردن که برسن به «نون» نونوا تو زمونة ما؟

بیا بقیة فیلم رو ببین که این بار خودت رو نشون می‌ده! داری می‌ری خونه که چشت می‌افته به درِ بازِ منزل! اِوا...! اساسای منزل چرا تو کیسه‌س! اِوا...! این کیه که یه نقاب زده به چشاش و با صورتی نتراشیده! داره وسایل خونه رو جمع می‌کنه؟! بینم... بهش می‌گی: «چاکر آقا دزده! خسته نباشی برادر! بیا کمکت کنم این وسایلی رو که باباهه سال‌ها خون دل خورده و از قِبَلِ پس‌اندازش خریده زودتر جمع کنی ببری»؟! یا این‌جا دیگه دزدی قبیح می‌شه؟ می‌بینم که تو هم مُچ طرف رو گرفتی و اصلاً هم به حرف آقا دزده گوش نمی‌دی که می‌گه: «من که ادعایی نکردم! ...تو حالا شانسی واسه منو متوجه شدی! به جان خودم همه همین کارو می‌کنن! در ضمن...!!» سرت رو درد نیارم داداش! می‌دونی آقا دزده کدوم یکی از اون حروفه؟

ما مردم، همه دست کردیم تو جیب همدیگه و هر کی هم می‌گه: «باباجون، این‌جوری داریم سر خودمون کلاه می‌ذاریم، پدر بچه‌هامون درمی‌آد، سن ازدواج می‌ره بالا، از بچه‌دار شدن حذر می‌کنن، عصبی می‌شن، طلاق زیاد می‌شه و...» می‌گیم: «داداش، با ما به از این باش»! چی؟ با انگشتت رو هوا برا دزده خط و نشون می‌کشی؟! حالا معلم و استاد به کنار!

(«میم» جان! برادر! چاردیواری یه نشریة خانوادگی و اجتماعیه، منم سعی کردم مثال‌هایی بزنم تو همین حیطه تا متوجه شی که برداشتن یا برنداشتن یک قدم اشتباه یا درست، بیخیال شدن یا به از این شدنِ من و تو و اون، ممکنه چه نتایج غلط یا درست عظیمی رو نصیب آینده خودمون و دیگران کنه. من که نمی‌خوام دورة پیری، برم توی‌صف نونوایی غرغر کنم، تو هم اگه یه خرده نگاهت رو بازتر کنی، شاید بفهمی که بهتره دستمون رو از تو جیب همدیگه در بیاریم تا حداقل نوه‌ها یا حتی بچه‌ها یا اصلاً خودمون، چن سال بعد حال و روزمون خراب‌تر از این نباشه؛ چه از تو این جیبا سود بادآورده بیاد بیرون، چه نوشته‌ها و آثاری که حاصل تلاش و زحمت دیگران بوده! بیا ما خودمون، تا جایی که می‌شه... هوم؟ چطوره؟ سعی کنیم اگرنه با هم، حداقل با خودمون بهتر از این باشیم که هستیم. فقط یه خرده باید مسافتی فراتر از نوکِ بینیمون رو ببینیم و به خودمون بیایم که فرصت‌ها رو از دست ندیم!)

اشک‌ها و لبخندها

...این خونة بروبچ هم شده غمکده. مگه متن‌های خنده‌دار پارتی نداشتن؟ پس چرا هیچ‌کسی تلاش نمی‌کنه تا این پارتی نصیبش بشه؟ آخه من نمی‌دونم این دنیای بی‌وفا چقدر غم و غصه تو دلش جا داده؟... آدم یه متنی رو می‌خونه هزار غم و غصة داشته و نداشته‌اش یادش میاد! باور کنید دلم گرفت از بس این متن‌های گریه‌دار رو خوندم.

الآن چند وقته چاردیواری که می‌خرم از بقالی کنارش هم یه بسته دستمال‌کاغذی می‌خرم بعد می‌شینم و تمام مطالب رو می‌خونم و های‌های گریه می‌کنم! اینقدر همه از غم و غصه‌شون می‌گن که هنوز متن‌ها تموم نشده دستمال‌کاغذی‌های من تموم می‌شه! بابا بیخیالِ فراق و درد و غم و غصه و گریه شین... [یه‌کم] از در و دیوار برین بالا، سیبیل‌های همسایه‌تون رو بکشید، دنبال بچه‌کوچیکا بدوید، گربه رو بندازید تو حوض.

خلاصه... بعد که روحیه‌تون رو بردین بالا یه متن توپِ خنده‌دار بنویسید، بل‌که دل ما هم باز بشه و اینقدر [پول‌] خرج دستمال کاغذی نکنیم.

شیطون‌بلا

قراره هر کی هر چی دل تنگش می‌خواااد بگه دیگه، نه؟ بذار اونا که غصه رو دوس دارن، هی رو زانوهاشون خم شن و درد دلشون رو بگن، اونام که خنده رو دوس دارن، هی سیبیل گربه‌ها یا چی گفتی...؟ همسایه‌ها رو بکشن! (تو تا می‌تونی طنز بنویس و بفرست شاید اونا رو هم به خنده واداره و به خودشون بیاره)

مشکل‌کمتر، زندگی بهتر

توی جعبه‌های مداد رنگی دقت کردید؟ (حالا از 6تایی تا 48تایی، از جنس بدش تا عالی) حتماً رنگ مشکی رو داره، اگه نباشه ناقصه و نمی‌شه باهاش یه نقاشی قشنگ کشید؛ درست مثل ما و زندگی‌هامون. گاهی اوقات یه اتفاقات سیاهی برامون می‌افته که دیگه از همه چیز و همه کس دست می‌کشیم اما اگه دقت کنیم این مشکلات حکم همون مداد مشکی رو داره که تا نباشن ما نمی‌تونیم نقاشی زندگیمون رو تموم کنیم و به تکامل برسیم.

مریم ادیبی از اصفهان

آاااهاااان... از اون لحااااظ! ولی یه لحاظ دیگه‌م هستاااا! چون اگه اشتب نکنم به یه همچی قیاسی می‌گن قیاس مع‌الفارق! که نشون می‌ده درسای منطق رو همچی دقیق هم چی...؟ نخوندی! یادت باشه، مغلطه استدلالیه که بظاهر درست به نظر می‌رسه ولی در اصل قراره با یک یا چند مبنای غلط، یک یا چن تا کلاه سر خودت یا کسی بذاره یا اون یک‌چند کلاه رو چیییی؟ (هه‌هه‌هه!) ...از سر تو یا اون شخص برداره! یعنی ممکنه آدم با قبول همون استدلال غلط، خونة زندگی و افکار و رفتارش رو در درة اشتباهات بنا کنه و عمری رو بر سر همون اشتباهات در غفلت یا سختی بگذرونه؛ مبانی منطق این غلط‌ها یا مغالطه‌ها رو برات فهرست می‌کنه تا با کنار کذاشتن نادرست‌ها، پیشرفت و موفقیتت تو هر زمینه‌ای (از افکار و روابط خانوادگی و اجتماعی بگییییر... تاااا... هممممه‌چی) سریع و راحت‌تر باشه. اون مبانی رو یاد بگیر و نگاهت رو بر اساس اونها نظم بده، بل‌که حداقل سر خودت کلاه نذاشته باشی! (آخه وقتی می‌شه با شناخت رفیق از نارفیق مثلاً، همسر مناسب از نامناسب، عمل عقلانی از عمل احساسی، علم از شبه علم، واقعیت از خرافه و... مشکلات کمتری داشت، یا حتی اصلاً ندااااشت، چه کاریه که مداد سیاه رو بذاریم رو صفحه سفید زندگی؟ عزیز مادر، گاز کربنیک و خردل هم مثل اکسیژن، گازن، کی دوست داره تنفسشون کنه که به تکامل برسه؟! هوووومممم؟!)‌

جوانی

هر وقت پیش مامان‌بزرگ و پدربزرگم می‌شینم می‌گن قدر جوونیت رو بدون. وقتی هم ازشون می‌پرسم چرا؟ سکوت می‌کنن؛ ولی خودم بعدش می‌فهمم از بالا رفتن از پله‌هائی که من سر 1 دقیقه می‌رم ولی اونا هنوز روی همون پله‌های اول نفسشون می‌گیره.

حالا می‌گم به جای این‌که تا ساعت 10 بخوابم زودتر بیدار می‌شم تا بیشتر از قدرت پاهام استفاده کنم. منظورم فقط قدرت بدنی نیست. آدم تو جوونی خیلی چیزای باارزش داره که باید قدرش رو بدونه. کافیه خودش رو با پدربزرگش یا مادربزرگش مقایسه کنه.لیموترش

دزد چشمکی

‌همچنان می‌نویسم و اینم نشونه‌هاش:‌

1-لحظه‌هایم قربانی عشق شدند. به بهانة عشق رفتند اما بهانة عاشقی نشدند و برنگشتند.

2-پشت چراغ قرمز تمام احساسم را جا می‌گذارم، مبادا حسرت ندیدنت به کام مرگ بکشاندم.

3-وقتی صداقت قربانی عشق می‌شود، عشق هم قربانی خودخواهی عاشق خواهد شد.

4-به چشمام نگاه نکن. هیچ چیز توی چشم‌های من متلاطم نیست؛ باور کن. من هیچ چیز را در چشمانم جا نمی‌گذارم تا کسی آن را بدزد.

سکینه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها