یک قارچ از زندگی

‌آغوش مطمئن پدر

کد خبر: ۳۶۷۵۳۰

قدری این پا و آن پا کردم و از خانه بیرون زدم، تا به خیابان اصلی و به ایستگاه اتوبوس برسم و تا سر و کله اتوبوسی (در یک روز تعطیل) از دور دست‌ها پیدا شود با خودم فکر کردم و تصمیم گرفتم به پارک جمشیدیه بروم؛ همانجا که 2 یا شاید هم 3 هفته پیش در همین چاردیواری خودمان (آن صفحه آخرش که لزوم رفتن به جاهای دیدنی را یادمان می‌آورد) در باره‌اش نوشته بود؛ پارک جمشیدیه.

هر چند در همان مطلب تاکید هم شده بود اگر خودروی شخصی دارید با آن بروید که در برگشت کمتر با مشکل مواجه شوید؛ اما این تکه آخرش داخل اتوبوس یادم آمد.

بالاخره رفتم و رسیدم؛ در راه هم به خودم می‌گفتم: ایول به خودم که تکانی به این بدن دادم و از خانه زدم بیرون. آخر ما کمتر از خانه بیرون می‌آییم؛ حتی برای چند دقیقه‌ای پیاده‌روی.

در پارک جمشیدیه که قدم می‌زدم، نگاهی هم به اطراف داشتم، به درخت‌ها، گل‌ها، خانواده‌هایی که می‌آمدند، آنها که برمی‌گشتند تا به کارهای دیگر برسند، به آنها که می‌خندیدند، به چهره‌های جدی، به گفت‌وگوها و خلاصه به تکه‌های زندگی که در گوشه و کنار می‌شد دید و شنید.

در میان این همه، چشم‌هایم روی چهره آرام کودکی 2 یا 3 ساله ایستاد. چنان سر برشانه پدر گذاشته بود که می‌پنداشتی امن‌ترین پناهگاه جهان از آن اوست. می‌توانستی آرامش را با تمام معنایش در صورتش ببینی. اگر نقاشی چیره دست آن صحنه را به تصویر می‌کشید شاید بهترین نام برای تابلویش «آرامش» بود.

شاید این جلب توجه از آنجا ناشی می‌شد که ما یاد گرفته‌ایم همیشه نقش جدی‌تر در حمایت از کودکان و محبت به آنها را از سوی مادر بدانیم.

شعرها و قصه‌های ما پر است از چنین مضامینی؛ فیلم‌ها هم این‌گونه هستند. اما آن روز با دیدن آن آرامش در چشمان بسته و صورت معصوم آن کودک، فکر کردم پدر هم می‌تواند (و یا شاید بهتر است بگوییم باید) نقشی جدی در آسایش روحی بچه‌ها داشته باشد.

این فکرها و مرورشان در ذهنم، خیال مرا به روزهای کودکی خود برد؛ آن روزهای دور در خاطرم زنده شد؛ از پارک جمشیدیه رفتم به خیابانی در شرق تهران و آن روزها که در اغلب خانه‌ها حمام‌ نبود و روزهای تعطیل، صندلی حمام‌های محله‌ها پر بود از کسانی که در نوبت حمام نمره بودند (آن روزها حمام 2 بخش داشت؛ عمومی و نمره.) پدر دستانم را می‌گرفت و همین محکم نگه‌داشته شدن دست‌های کوچک در آن دست‌های بزرگ چه آرامش خاطری بود.

یادم می‌آید پس از خارج شدن از حمام، به جگرکی‌ای که در سر راه خانه بود، می‌رفتیم و دو سه سیخی هم جگر می‌خوردیم؛ جگرهایی آبدار، درون لقمه‌ای از نان سنگک که لیف‌ و کیسه حمام و شستن سر و بدن و سوختن چشم را قابل تحمل می کرد.

هرگاه گذرم به آن محل می‌افتد، سراغ آن جگرکی می‌روم؛ با آن‌که می‌دانم حالا دیگر آنجا نیست. اما چشمان مهربان پدر و دست‌های گرمش را می‌بینم و لمس می‌کنم؛ همان‌گونه که آن وقت‌ها به من نگاه می‌کرد و در چشمانم می‌خندید؛ پدری که حالا سال‌هاست آرزوی دیدنش را دارم.

سر و صدای دو کودک که می‌دویدند و فریاد می‌کشیدند، مرا از آن سال‌های دور به پارک جمشیدیه برگرداند.

عجب چیزی است این فکر و خیال آدم؟ ‌ با سرعت نور تو را می‌برد به هرجا که بخواهی ‌ برمی‌گرداندت!

نمی‌دانستم چه مدت در دوران کودکی سیر کرده‌ام؛ چشم گرداندم به دنبال آن پسرک که آرامشش مرا برد به آن سال‌های دور.

دیدمش؛ همچنان در همان پناهگاه امنش؛ اما حالا چشم باز کرده بود. نفهمیدم که او را هم صدای پسرک‌های بازیگوش از خواب ناز بیدار کرده یا از خواب راحت در آغوش پدر سیر شده بود و حالا خمیازه‌ای، چهره و چشمان سیاهش را زیباتر می‌کرد.پدر بر سرعت گام‌هایش افزوده بود؛ چند قدمی پشت سرشان رفتم و باز هم در چهره پسرک نگریستم؛ صورتی آرام که خنده‌ای شیرین بر آن نشسته بود.آهسته‌تر قدم برداشتم؛ پسرک در آغوش پدر می‌رفت و باز هم مرا می‌برد.مرا می‌برد تا روزهای دور تا رسیدن به آن آرامش، آرامشی که کاش می‌شد ذخیره‌اش کرد؛ در قلب و روح.

آرامشی که بعدها به دنبال ذره‌ای از آن می‌گردی و نمی‌یابی‌اش.

چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده بود؛ چقدر خواستنی بودند آن روزها، آن یادها.

بر سرعت گام‌هایم افزودم؛ خود را به در پارک رساندم. درست نوشته بود در آن صفحه آخر چاردیواری؛ آنجا تاکسی‌هایی که دربست سوار می‌کردند منتظر مسافر بودند.

سوار شدم و گفتم: بهشت‌زهرا.

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها