عظمت، جلال، جمال و شکوه حضرت حق را در وجود خود افزون نمودهای. قلب تو عرشی است تا محبوب در آن سکونت کند و بس. شوق دیدار حضرت حق را دو چندان در دل داری.
حالا از غروب تا طلوع آفتاب باید در مشعر بمانی با دستی پر از سلاح و دلی لبریز از دعا و چشمی منتظر سپیده فردا. سپیدهای صادق برای آفتابی کردن روزهای زندگی. منتظر رویت خورشیدی، برای فردایی که قرار است نبرد تن به تن داشته باشی با شیطان آنگاه که به جمرات میروی.
تو قصد میکنی و همین نیت، فردایی را پیش روی تو ترسیم خواهد کرد که عید تو باشد. عیدی که به استقبال آن خواهی رفت. مشعر سرزمینی است بین عرفات و« منی». سرزمینی محدود در تنگه دو کوه، پر از سنگلاخ و در دامنههای کوههای سر به فلک کشیده، باید در مشعر بیتوته کرد و بی هیچ پوشش و رو اندازی در آن خفت.
حاجی با شور و شعوری که دارد راهی سرزمینی میشود برای ورود به «منی». مشعر هم محشر دیگری است از انسانها، جایی که شانه به شانه آدمها داری. در منی خیمهنشین میشوی و معتکف 3 روزه.
تو برای بندگی گوش به فرمانی. آنطور که ابراهیم خلیل الرحمن بندهای بود برای خدای خالق. وقت آن میشود که سنگ ریزهها را را برداری و به سوی جمرات بروی و به سوی شیطان پرتاب کنی. تو اینجا نفس اماره را ذلیل میکنی.
محمد خامهیار