داستان زندگی زنی که بیگناه به زندان افتاد

امیدم را از دست ندادم

انسان‌ها در طول زندگی گاه در بزنگاه‌هایی قرار می‌گیرند که تاثیری بزرگ و عمیق بر آینده‌شان می‌گذارد. سارا زنی 35 ساله است که یک سال از زندگی‌اش را پشت میله‌های زندان گذراند. خودش می‌گوید جور پدرش را کشید و با گردن گرفتن جرم او خودش را به مخمصه انداخت.
کد خبر: ۳۶۶۴۲۱

 او توضیح می‌دهد: 10 سال قبل بود که این اتفاق افتاد. برادرم ازدواج کرده و با زنش در اتاقی در خانه ما زندگی می‌کردند اما کارشان به طلاق و دادگاه کشید. یک روز عروس‌مان مامور آورد تا جهیزیه اش را جمع کند و برود. همان‌طور که داشتند وسایل خانه را زیر و رو می‌کردند کمی تریاک پیدا شد. مواد برای پدرم بود اما اگر او را به زندان می‌انداختند زنده نمی‌ماند چون اصلا حال و روز خوشی نداشت .من جورش را کشیدم و گفتم تریاک برای من است. مامور کلانتری هم صورتجلسه کرد و بازداشت شدم. بعد هم یک سال حبس برایم بریدند.

سارا آن زمان مجرد بود و داشت برای کنکور درس می‌خواند اما افتادنش به زندان برنامه‌های زندگی‌اش را تغییر داد. او می‌گوید: هرچند در زندان هم می‌توانستم درس بخوانم،امااصلا حال و حوصله این کار را نداشتم و رفتار بقیه آنقدر بد بود که داشتم دیوانه می‌شدم، آن یک سال برایم به اندازه یک عمر گذشت.

سارا بعد از آزادی سعی کرد کاری کند که هیچ‌وقت پایش به کلانتری و دادگاه باز نشود. او داستان آن روزها را این‌طور بازگو می‌کند: آزاد که شدم پدرم خیلی هوایم را داشت. او قبل از این‌که از کار افتاده شود راننده کامیون بود و درآمدش هم خوب بود. بعد از آن هم ماشین را اجاره داده بود. او هر ماه پول زیادی به من می‌داد و من همه‌اش را پس‌انداز می‌کردم. دوباره درس خواندن را شروع کردم و در رشته فلسفه قبول شدم البته در دانشگاه آزاد. با پولی که از پدرم می‌گرفتم با خیال راحت درس می‌خواندم تا این‌که بعد از 2 سال در دانشگاه با پسری آشنا شدم و او به من ابراز علاقه کرد. من هم از او خوشم می‌آمد و مطمئن بودم در کنار هم خوشبخت می‌شویم بعد از مراسم خواستگاری بود که تصمیم گرفتم راز زندگی‌ام را به او بگویم چون صداقت بهتر از هر چیز دیگری بود اما آن پسر همین‌که فهمید زندان را تجربه کرده‌ام پا پس کشید و از آن به بعد در دانشگاه انگشت‌نما شدم. طوری که نتوانستم فشارهای روحی و روانی را تحمل کنم و ترک تحصیل کردم.

سوءسابقه فرصت‌های دیگری را هم از سارا گرفت. خودش می‌گوید: یکی از این فرصت‌ها کار در یک انتشاراتی بود، یکی دیگر گرفتن تاکسی بانوان که همین چند سال قبل اتفاق افتاد و خلاصه این‌که خیلی از برنامه‌هایم به‌هم ریخت اما من مقاوم‌تر از آن بوده و هستم که بخواهم جا بزنم.

سارا یک سال بعد از ترک تحصیل وقتی به این کارش فکر کرد به این نتیجه رسید که اشتباه کرده است. او می‌گوید: یک بار دیگر تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدهم. کنکور دادم و این بار دانشگاه سراسری قبول شدم البته در مشهد. هنوز کوله‌بارم را نبسته بودم که پدرم فوت شد. من و برادرم خانه را فروختیم و من سهم خودم را از ارث برداشتم و راهی مشهد شدم. در آنجا آپارتمانی برای خودم رهن کردم و بقیه پولم را هم سپرده‌گذاری کردم و هر ماه از بانک مبلغی به عنوان سود می‌گرفتم تا امرار معاش کنم البته تدریس خصوصی هم می‌کردم، برای دخترانی که می‌خواستند کنکور بدهند.

سارا تا 2 سال پیش در مشهد بود و در همانجا هم با برادر یکی از شاگردانش ازدواج کرد و دو نفری راهی تهران شدند. او می‌گوید: شوهرم از گذشته‌ام خبر دارد و به این باور رسیده است که من در زندگی‌ام هیچ‌وقت دست از پا خطا نکرده و فقط جور پدرم را کشیده‌ام. او مهندس متالوژی است و در یک شرکت بزرگ کار می‌کند. درآمدش خوب است و من این فرصت را دارم که به دیگر علایقم برسم.

این روزها کلاس زبان و گیتار می‌روم البته باید برای مدتی کلاس‌ها را تعطیل کنم چون به زودی فرزندم به دنیا می‌آید. من از وقتی برای دومین بار در دانشگاه قبول شدم همیشه نسبت به آینده امیدوار بوده و هستم. اصلا انسان با امید زنده است.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها