«کایل رامیرز» 16 ساله بود که توسط «آنتونی ویترز» 31 ساله دزدیده شد. او که دانشآموز دبیرستان بود یک روز در حالی که از مدرسه به خانه باز میگشت توسط «آنتونی» ربوده شد و به منزل مسکونی 2 طبقه او منتقل گشت. زندگی بسیار سخت این پسر در کنار آنتونی و 4 نفر دیگر که همگی به اتهام آدمربایی و شکنجه دستگیر شده و تحت بازجویی قرار گرفتهاند سبب شده که این پسر جوان دچار مشکلات شدید روحی شود و باگذشت بیش از یک سال از این ماجرا هنوز روند رو به بهبودی نداشته باشد. او با هر بار حضور در دادگاه برای اعتراف و اعلام جزئیات شکنجههای بیرحمانهای که توسط ربایندگانش صورت گرفته دچار حملههای عصبی میشود و به ناچار جلسه را نیمه کاره رها میکند. از نظر دادگاه شکی وجود ندارد که آنتونی وتیزر و همدستانش این پسرجوان را برای تفریح و اجرای عقدههای بیحد و حساب خود دزدیده و مورد شکنجه قرار دادهاند. اما متهمان ادعای دیگری دارند که وکیلشان سعی میکند تا آن را اثبات کند. «من از مدرسه باز میگشتم که توسط آنتونی ربوده شدم. او دستها و پاهای مرا بست و چشمانم را با استفاده از پارچهای مشکی رنگ کاملا کور کرد. نمیدانستم چه بلایی سرم میآید اما با گذشت مدتی وقتی خودروی ربایندهام متوقف شد فهمیدم باید از خودرو پیاده شوم. داخل خانه که شدم چشمانم را باز کردند و چهره آنتونی را برای اولین بار به خوبی نگاه کردم. او مردی جوان بود که به ظاهر آدمی معقول میرسید و نمیفهمیدم چه باعث شده دست به ربودن من که پسری نسبتا فقیر از خانوادهای معمولی بودم بزند. چند ساعت اول که در اتاق نگه داشته شدم با خودم فکر میکردم که احتمالا قصد دارد با استفاده از من از خانوادهام پول دریافت کند اما خوب میدانستم که حتی اگر نقشه این باشد والدین من پول زیادی ندارند که در ازای آزادی من به او پرداخت کنند. سعی میکردم با فریادهایم او را از این ماجرا مطلع کنم و بالاخره به خاطر سروصدای زیادی که ایجاد کردم او وارد اتاق شد. در حالی که میخندید بمن گفت که قصد پول درآوردن از من را ندارد و تنها میخواهد با من تنهاییاش را پر کند. منظورش را نمیفهمیدم، اما تا یکسال بعد وقتی گاه و بیگاه با یک زوج همسن و سال خودش و دو پسر جوان سراغم میآمد و دست به شکنجهام میزد فهمیدم که منظورش از سرگرم شدن، آزار دادن من با استفاده از کتکهای وحشیانهبود. نمیفهمیدم یک انسان چقدر باید بیمار باشد که از کتک زدن و درد کشیدن یک زندانی لذت ببرد اما در مورد آنتونی این ماجرا کاملا صحت داشت. او و دوستانش بعد از آن که نقشههای عجیبی در سرشان میپروراندند سراغم میآمدند و با انواع روشها شکنجهام میکردند. داغ کردن دستانم با میلههای داخل شومینه و ریختن الکل روی زخمهایم از عادیترین تفریحات آنان بود. انگار با فریادهای من از روی درد به لذتی میرسیدند که برایشان بهترین سرگرمی بود. زندگی من در طول این یک سال وحشتناک بود و هر لحظهاش را هرگز از یاد نمیبرم.» کایل زمانی توانست از منزل آنتونی که دچار مشکلات روانی است فرار کند که بالاخره بعد از یک سال برای لحظاتی مچ پایش که همیشه به یک میز در زیر زمین بسته شده بود باز ماند. او میدانست که اگر یک بار راه فراری برایش وجود داشته باشد آن هم همین لحظه است و به همین خاطر با وجود آن که ضعف شدید امکان حرکت سریع را از او میگرفت از خانه خارج شد و دوان دوان خودش را به نزدیکترین واحد مسکونی رساند. او که وضعیت بسیار وخیمی داشت تنها پس از گفتن چند جمله مبنی بر دزدیده شدنش توسط یک مرد روانی و همدستانش بیهوش شد و وقتی به خودش آمد دهها مامور پلیس و پزشک او را احاطه کرده بودند. داستان فرار «کایل» که راز گمشدن یکساله او را فاش میکرد سبب شد تا ماموران پلیس بلافاصله آنتونی و همدستانش را که پس از خروج این پسر از خانه به ناچار متواری شده بودند را دستگیر کرده و به عنوان متهمان این پرونده پرخشونت دادگاهی کنند.
«من نمیدانم چه زمان میتوانم شکنجههایی را که تحمل کردهام از یاد ببرم. گاهی اوقات آنقدر درد میکشیدم که از حال میرفتم و فکر میکردم این بار به خاطر شدت جراحاتم جان میسپارم اما وقتی با ریختن آب روی سرم بیدارم میکردند میفهیمدم که زندگی جهنمیام همچنان ادامه دارد.
یک بار زمانی که آنتونی با چوب بیسبال آلومینیومی بسیار سنگین به سرم کوبید تا مدتها حتی قادر به حرف زدن نبودم و ربایندگانم تصور میکردند با این کارشان توانستهاند قدرت تکلم را از من بگیرند. صداهایشان را میشنیدم که میخندیدند و عنوان میکردند میتوانند بین دوستانشان ادعا کنند که با یک ضربه حرفهای توانستهاند یک مرد سخنگو را به فردی بیزبان تبدیل کنند اما وقتی بعداز چند هفته دوباره قدرت صحبت کردن را به دست آوردم انگار آب سردی رویشان ریخته بودم.
آنتونی بمن میگفت که به خاطر این جریان با چند نفر از دوستانشان شرط بسته و این که من باز هم از شکنجه و کتکهایشان جان سالم به در بردهام برایشان ناخوشایند است. میدانستم که در پایان نقشهشان، کشتن و خلاص شدن از من است اما چیزی که فکرش را هم نمیکردم امکان فرار بعد از یک سال شکنجه و گرسنگی کشیدنهای مداوم بود.» در حالی که وجود زخمهای بسیار عمیق روی بدن کایل و جای سوختگیها و شکستگیهای متعدد تایید شده و پزشکان ادعاهایش را کاملا صحیح خواندهاند اما آنتونی وتیرز که به عنوان سردسته آدم رباها معرفی شده اظهارات این پسر را به طور کامل نفی میکند و داستان را به شکل دیگری نقل کرده است.
او که به همراه دوستانش هرگونه آزار رساندن به پسر جوان را نفی کرده مدعی است که کایل خودش پس از فرار از خانهاش به آنها پناه برده و زمانی که متوجه شده میتواند در این خانه زندگی کند داستان دروغین دزدیده شدن را عنوان کرده است. آنتونی ادعا میکند که به ازای یکسال زندگی او در خانهاش هزینه زیادی متقبل شده که قرار بوده کایل به مرور آنها را بپردازد اما زمانی که متوجه شده پولی برای پس دادن به او ندارد به ناچار نقشه ساختگی فرار را تهیه کرده و داستان عجیب شکنجهاش را مطرح کرده است. آنتونی ویترز که یک متهم سابقهدار است و دهها پرونده سرقت از فروشگاههای متعدد را در پروندهاش دارد وجود زخمهای عمیق روی بدن کایل را به خاطر بازی او و دوستانش در حیاط منزلشان عنوان کرده و از کتک زدن او ابراز بیاطلاعی کرده است.
در حالی که پزشکان جنایی زخمها را عمدتا سوختگی با وسایل داغ شناسایی کردهاند، آنتونی سعی دارد ثابت کند که این جراحات هنگام کشتی گرفتن و بازیهای خشنی که او و دوستانش در حیاط منزل انجام میدادهاند رقم خورده و حتی بسیاری از آنها قدیمی است و توسط پدر کایل وارد شده است. «آنتونی سعی دارد تمام شکنجههای بیرحمانهای را که پس از دیدن در فیلمهای بسیار خشن یاد میگرفت و با دوستانش روی دستان و عمدتا سر و گردن من اجرا میکردند به گردن من و یا پدرم بیندازد. درست است که پدرم سالهای سال زمانی که بچهتر بودم معتاد به الکل بود و گاهو بیگاه ما را هدف کتک قرار میداد اما ضربههای او کمترین شباهت به آنچه آنتونی و دوستانش اجرا میکردند نداشت و هیچ کدام از این جراحات به بچگی من ارتباط ندارد.
آنتونی تفریحش در شبهای تعطیل بازی بوکس بود که با پوشیدن دستکش، مرا که پاهایم به میز بسته شده بود را رو به روی خودش قرار میداد و ضربههایش را به سرو صورت و شکمم وارد میکرد. دوستانش با تشویقهای مدام او این کارش را تحسین میکردند و از این که من هنوز زنده هستم متعجب بودند. باوجود کابوسهای شبانهای که در یک سال زندگی بسیار سخت در خانه آنتونی دارم گاهی فکر میکنم کاش یک بار براثر درد شدید جانم را از دست داده بودم و اینقدر زجر نمیکشیدم. جای زخمها روی دستهایم زجرم میدهد و رها شدن از گذشتهام انگار غیرممکن است.»