پُستخانه

کد خبر: ۳۶۶۰۲۰

افشین اشرفی: چرا کسی به فکر... افرادی که روزانه بر اثر فاجعه عظیم «چشم و همچشمی» تبدیل به اجساد متحرک می‌شوند نیست؟... دخترخاله جان یا عروس جدید خانواده مبلمان خانه‌اش را عوض [می]کند، شب اول خانه تبدیل به جهنم می‌شود. اگر آقا درآمد خوبی داشته باشد که می‌تواند تا حدودی از حرارت جهنم کم کند و اگر[نه]... همان لحظات اول جزغاله می‌شود و می‌رود سیِ خودش! ...[بعضی از] آقایان پای برطرف کردن این گرفتاری با کشیدن چک بی‌محل یک سالی زندان برای خود می‌خرند، عده‌ای ضربات شبانه‌روزی لنگه کفش را تحمل می‌کنند و تعدادی هم وارد بیمارستانهای اعصاب و روان می‌شوند. چشم و همچشمی پدیده‌ای خطرناک است...!

یامین 18 ساله: ...خسته‌ام از این همه فکر تباه و بی‌اثر/ تا به کی باید بسازم با دل ناساز تو؟/ مُردم و آخر نفهمیدم چرا این‌گونه‌ای/ من ندانستم چه بوده انتهای راز تو/ می‌نشینم گوشه‌ای زل می‌زنم بر خنده‌ات/ می‌سپارم گوش دل را، می‌چشم آواز تو/ یک نگاهم بر دل پر زخم و بی‌همتای خود/ یک نگه بر نغمة زیبا و انسانساز تو/ گرچه بستی بال و پر را گفتی‌ام این‌جا بمان/ می‌برم لذت ز اوج لحظة پرواز تو (...دیشب با عروض آشنا شدم و متوجه شدم همه شعرهام پر اشکال هستند. چی کار کنم؟ من هم می‌خوام شاعر باشم. بیزارم از این شاعرای پر افاده! کمکم کن).

آخ که چقدر این «خسته‌امِ» تو منو یاد گذشتة دیگه از دست رفتة خودم انداخت! اون‌وقتا که می‌شِستم یه گوشه‌ای و هی می‌گفتم: خسته‌م، تنهام، هیشکی منو دوووووس ندااااره! یکی بیاد منو نجات بده! (خوبه که بازم دو قدم مونده به لبِ گور، جلوی ضرر رو گرفتم! خوبه که رفتم سراغ آگاه شدن و فهمیدم اگه نمی‌تونم، لابد از اینه که نمی‌دونم. وقتی یه دانش عروض این‌قدر نگاهت رو به شعرات عوض کنه و متوجه شی اونی که اسمش رو گذاشته بودی شعر، چرا شعر نبوده، ببین دونستن چیزای دیگه در زندگیت، به چالش کشیدن افکار دیگة مخچه‌ت، چی‌کار با زندگیت می‌کنه! از من می‌شنوی، دستت رو بذار رو زانوتبه جای نالیدن ، راه حل مشکلات رو پیدا کن . اگه یه راهی هم جواب نداد ، یه راه دیگه رو امتحان کن ، ولی خسته ... ؟ نشو!)

عاطفه سوری 22 ساله از کرج: دیشب در کوچه‌ای نه به درازای زمان پیرمردی را دیدم که عصا زنان جوانی‌اش را در گامهای لرزانش جست‌وجو می‌کرد. پیرزنی را [دیدم] که در میان کلافهای سیاه بافتنی‌اش جوانی بر باد رفته‌اش را تمنا می‌کرد... کودکان را می‌دیدم که خوشحال و شاد با صدای حزن‌آلود قناریها به وجد آمده بودند و بالِ نسیم را دست‌رشته می‌کردند...

نکنه می‌خوای بگی، جوابم به یامین رو نخوندی؟! هوووومممم؟ بابا جونم اینا، این غبارهای تیره‌ای که روی عینکت نشسته، فقط یه دستمال می‌خوان و یه «هاه»هاااا!

کوروش از کنگاور: 1-برف سفید بی‌وزن/ کفشهایت را بکن/ در این کوچة سرد عمود/ تو بی‌صدا گام بزن/ اما نه.../ خرسها خوابیده‌اند! 2-وقتی بی‌جوابِ سلامم، تلفن را قطع کردی، خواستم بگویم تلویزیون شما هم برفک است یا نه؟! 3-آن روزِ سردِ برفی که سایه‌ها هم به خود می‌پیچیدند و تو خود را لابلای دیوارها قایم می‌کردی، فقط می‌خواستم بگم آموزش و پرورش اعلام کرده مدارس شیفت صبح تعطیلن!

ناصر جعفری از قم: می‌روم تا باز هم فریاد را در تهِ آن کوچة تاریک و تنگ پیدا کنم. می‌روم تا باز هم فریاد را در ته این روزگار رنگ‌رنگ پیدا کنم. آری می‌روم، من می‌روم، بذار برم... ولم کن... شوکولات نوموخوام... ماماااان... نوموخوااام...

شاید وقتی دیگر از خوی: چشمها را پنهان دار. چشمان پر دردت را پنهان دار. محبوبت چیزی جز هوس در چشمانت نمی‌بیند. او نمی‌بیند چه غمی در پشت چشمانت نقش بسته است. او نمی‌داند چه اندوهی در پس سلامهایت پنهان است. او نمی‌داند تو هر روز چه جنگی را با خود آغاز می‌کنی. او اصلاً نمی‌خواهد بداند که تو چه دردی را تحمل می‌کنی. شاید هم می‌داند و قصد آزارت را دارد...

عسل از الیگودرز: خیلی دوست داشتم دو تا بال زیبا برای پرواز داشتم تا پر می‌کشیدم به آسمان بی‌کران. اون‌وقت می‌رفتم پیش ستاره‌ها و زیبایی آسمونا رو از نزدیک می‌دیدم.

تمنای اشک 19 ساله از اراک: داره بارون میاد. دستامو رو به آسمون بالا می‌گیرم تا قطره‌ها با خودشون تو رو، ماه و آسمون و همه دنیا رو تو دستام بیارن؛ ولی همه‌ش یه انعکاسه...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها