حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
کمیسر سیناکس به محض اطلاع از وقوع جنایت بسرعت به طرف منطقه حرکت کرد. در آن ساعت ظهر خیابانها خلوت و کمتردد بودند. از اینرو کمیسر در کمتر از 15 دقیقه در محل حاضر و تحقیقات خود را آغاز نمود. در داخل مغازه نسبتا بزرگ عتیقهفروشی بلاک که پر از اشیای قدیمی و باارزش بودند و به شکل زیبایی در اطراف مغازه چیده شده بود چند مامور پلیس در حال تحقیق و بررسی و انگشتنگاری بودند.
سروان بلانس، رئیس کلانتری منطقه پس از سلام و احوالپرسی، کمیسر را به طرف محل جنایت در ضلع شرقی مغازه هدایت کرد. در کنار میز بزرگ چوبی که بسیار زیبا و ظاهرا فروشی بود و در جلوی آن چند صندلی که البته تعدادی از آنها واژگون شده بود، جسد مردی که در خون خود در غلتیده بود دیده میشد. جسد به پشت روی زمین افتاده بود و دو دستش به دو طرف باز بودند و یکی از پاهایش به سمت شکم جمع شده بود. در اطراف جسد همه چیز بهم ریخته شده بود و حوضچهای از خون پشت او را احاطه نموده بود.
صندلیهای واژگون شده خونآلود بودند و لکههای خون حتی روی دیوار نیز دیده میشد. در کنار دست راست مقتول یک سلاح کمری کالیبر 32 مجهز به صدا خفه کن جلب نظر میکرد.
جسد متعلق به مردی حدود 48 ساله با قدی بلند، موهای بور بود که عینک تهاستکانی به چشم داشت. او یک بلوز سرمهای، شلوار کتان خاکستری رنگ، کفش اسپرت قهوهای که البته بلوز او رنگ خون به خود گرفته بود. شکاف عمیقی در سمت چپ سینهاش درست روی قلبش دیده میشد که از همان جا جوی باریکی از خون سرازیر شده بود.
کمیسر بدقت به بررسی جسد بخصوص جای اصابت گلوله پرداخت. اثری از سوختگی روی بلوز دیده نمیشد و شکاف ایجاد شده بسیار عمیق بود. ضمن این که روی صورت، دستها و بدنش نیز اثری از خراشیدگی و جراحت دیده نمیشد.
کمیسر پس از این که بدقت جسد را وارسی کرد، به گوشه مغازه طرف مردی رفت که چمباتمه زده بود و زانوی غم در بغل داشت.
سروان بلانس او را یوهان لیبرد صاحب مغازه معرفی کرد، سپس به ارائه گزارشی از حادثه پرداخت.
سروان بلانس در قسمتی از گزارش خود گفت: ساعت حدود 30/11 بود که از مرکز فوریتهای پلیسی به ما اطلاع داده شد که براساس اظهارات مردی به نام یوهان لیرد صاحب مغازه عتیقهفروشی بلاک که در منطقه کانتراکت واقع شده، مردی بر اثر یک درگیری خونین جان سپرده است.
گویا مقتول بر اثر اختلاف مالی صاحب مغازه را تهدید کرده که متعاقبا بین آنها درگیری صورت گرفته و بر اثر این درگیری خونین گلولهای از اسلحه شلیک شده و تصادفا به مقتول اصابت کرده و مرگ او را رقم زده است.
سروان ادامه داد: با اعلام گزارش ما بلافاصله به طرف اینجا حرکت و به محض رسیدن تحقیقات خود را شروع کردیم.
مقتول چارلز یاسو 48 ساله، دلال عتیقهجات است و با یوهان لیرد، صاحب مغازه کار میکرده است. ظاهرا آنها رابطه خوبی باهم داشتهاند. البته از مدتی پیش بر سر یک معامله زیان آور بین آنها اختلاف شدیدی پیش میآید. در این میان چارلز یاسو که گویا ضرر زیادی دیده تلاش میکرده است قسمتی از ضرر خود را متوجه یوهان لیرد کند که وی هم زیربار نمیرفته. همین مساله عامل اصلی این درگیری خونین و به دنبال آن، قتل چارلز بوده است. در واقع امروز چارلز یا سو به مغازه آمده و پس از این که مجددا با بیاعتنایی یوهان در مقابل ضرری که دیده روبهرو میگردد.
با سلاح او را تهدید میکند. در این میان یوهان ظاهرا به دفاع از خود میپردازد. آنها با یکدیگر گلاویز میشوند که بنا به اظهارات یوهان، در حین درگیری گلوله از اسلحه خارج شده و به قلب چارلز اصابت می کند و باعث مرگ او میشود.
متاسفانه هنگام درگیری، آنها تنها بودهاند و هیچکس شاهد ماجرا نبوده است. البته غیر از یوهان یک نفر دیگر در مغازه کار میکند که هنگام درگیری در مغازه نبوده است. او 3 روز پیش با اجازه یوهان به مرخصی رفته.
سروان بلانس ادامه داد: پس از شلیک گلوله، یوهان به بیرون مغازه می آید و از همسایهها کمک میگیرد که همسایهها به داخل مغازه می آیند و تلاش میکنند به چارلز کمک کنند، اما کاری از دست آنها ساخته نبود چرا که چارلز در همان لحظات اولیه و بر اثر اصابت گلوله به قلبش جان سپرده بود.
وی افزود: ماموران ما در حال تحقیق و بررسی بیشتر پیرامون جنایت هستند. ضمن این که یوهان و مقتول سالها با هم کار میکردند و رابطه خوبی با هم داشتهاند.
سروان بلانس خاطرنشان کرد: اسلحه مورد استفاده کالیبر 32 و مجهز به صدا خفه کن بوده است و همین امر باعث شده که همسایهها صدای شلیک گلوله را نشوند، کمیسر چند سوال از سروان کرد آنگاه سراغ یوهان لیرد صاحب مغازه که رنگ به رخ نداشت و بسیار بیحوصله و عصبی به نظر میرسید، رفت و به بازجویی از او پرداخت.
یوهان لیرد با صدای گرفته گفت:ساعت حدود 10 صبح بود که چارلز عصبی و ناراحت به مغازه آمد. حتی جواب سلام مرا هم نداد. بعد هم دوباره شروع به زدن حرفهای تکراری کرد و ازم خواست ضرری را که متحمل شده
بپردازم.
من هم که نقش کمرنگی در این معامله داشتم، به او گفتم من سهم خودم را دادم و دیگر هیچ بدهی به او ندارم. شروع به داد و فریاد کرد. سعی کردم او را آرام کنم، اما دستبردار نبود. شروع به فحاشی کرد. چون میدانستم بسیار عصبی و ناآرام است جوابش را ندادم. فقط سعی کردم آرامش کنم، از او خواستم منطقی فکر کند و با گفت و گو مشکل را حل کنیم. قبول کردم مقدار دیگری را کمکش کنم، اما او میخواست کل ضرر را از من بگیرد و این واقعا حق نبود.
وقتی دیگر حوصلهام تمام شد به او گفتم دیگر یک سنت هم نخواهم داد و تسلیم دادوفریادش هم نمیشوم. حتی گفتم هیچ غلطی نمیتواند بکند. در این موقع او با چهرهای برافروخته اسلحهای را از زیر بلوزش در آورد و به طرف من نشانه گرفت. بهش گفتم، چارلز احمق نشو اسلحه را بذار کنار. او تهدید کرد که اگر همه پولهایی را که ضرر کرده ندهم شلیک میکند. او را به آرامش دعوت کردم، اما زیربار نرفت. مثل آدمهای دیوانه حالت جنون بهش دست داده بود. وقتی دیدم زیر بار نمیرود، به طرفش حمله کردم. هدفم این بودکه اسلحه را از دستش بگیرم و او را آرام کنم. با هم بشدت گلاویز شدیم.
بر اثر این درگیری صندلیها واژگون شدند. دستش را گرفتم تا اسلحه را ازش بگیرم. فقط میخواستم این مجادله با آرامش تمام شود که در یک لحظه گلوله از اسلحه خارج شد و به قلب او شلیک کرد. بعد هم نقش زمین شد. لحظه وحشتناکی بود. نمیدانستم چه کار کنم. چارلز میلرزید و جان میداد و من از وحشت بر جای خود میخکوب شده بودم. وقتی به خودم آمدم از مغازه بیرون آمدم. فریادکنان همسایهها را به کمک گرفتم، اما کاری از دست هیچ کس ساخته نبود.
وی در پاسخ این سوال کمیسر که اختلاف مالی آنها از کجا نشات گرفته بود، پاسخ داد: 3 هفته پیش چارلز موضوع خرید یک تابلو نقاشی را با من در میان گذاشت. قرار شد آن تابلو را به قیمت گرانی خریداری کنیم.
هر کدام به طور مساوی پول تابلو را دادیم. قسط اول را چارلز داد. وقتی تابلو را تحویل گرفتیم و بررسی کردیم، متوجه شدیم تابلو تقلبی است و طرف هم فرار کرده بود.
از همان موقع چارلز سر ناسازگاری گذاشت و از من خواست تمام پول او را بدهم. من که قبلا تابلو را ندیده بودم و فقط روی صحبتهای چارلز تصمیم به شراکت گرفتم، خودم را کنار کشیدم و گفتم هیچ ارتباطی به من ندارد.
او ولکن نبود. چون واقعا ضرر سنگینی کرده بود. مقداری از ضررش را جبران کردم، اما او توقع زیادی داشت و میخواست تمام ضررش را من بدهم و چون قبلا تابلو را ندیده بودم این حق را داشتم که خودم را کنار بکشم، اما او دستبردار نبود. دائم مزاحم میشد، ناسزا میگفت و تهدید میکرد تا این که امروز این حادثه وحشتناک
اتفاق افتاد.
کمیسر از او پرسید: چه مدت است که چارلز را میشناسی؟
یوهان بدون تعمق جواب داد: حدود 5 سال است که با هم کار میکنیم. در این مدت هم هیچ مشکلی نداشتیم.
هر دو از کار کردن با هم راضی بودیم تا این که این اتفاق افتاد. آن هم خود چارلز مقصر نبود. او دائما قمار میکرد و همیشه هم بدهی داشت. وقتی در این معامله هم به بنبست خورد مرا تحت فشار قرار داد تا ضررش را جبران کنم. بهانهاش هم این بود که من وضع مالی خوبی دارم، اما واقعا حق نبود که پول ولخرجیها و بیفکریهای او
را بدهم.
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد سپس آنچه را که اتفاق افتاده بود، بار دیگر مرور کرد. آن گاه رو به سروان بلانس گفت: مرگ چارلز بر اثر یک حادثه نبوده بلکه او توسط شریکش به قتل رسیده است.
شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید یوهان قاتل است. کمیسر حداقل 2 دلیل داشت. اگر داستان را بدقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....