در حسرت زندگی

بی‌اعتنایی و تنهایی تمام سهم من از زندگی خانوادگی بود. وقتی حسن در برابر مددکارش در کانون قرار می‌گیرد، این جمله را به کار می‌برد و می‌گوید: شما بگویید من فرصت زندگی خوب را داشتم؟
کد خبر: ۳۶۴۸۵۵

حسن به کراک اعتیاد دارد و شرایط روحی‌اش خوب نیست. مددکارش می‌گوید او افسردگی شدید دارد. حسن 16 ساله در مورد زندگی خانوادگی اش می‌گوید: یک ساله بودم که پدر و مادرم از هم جدا شدند.

من با پدرم زندگی می‌کردم و فقط یک خواهر تنی دارم. چند سال بعد که بزرگ‌تر شدم، متوجه شدم پدرم بعد از مادرم نه تنها با زنی که خواهران و برادران ناتنی‌ام از آن هستند ازدواج کرده بلکه زن دیگری را نیز صیغه کرده است.

او از این‌که چند زن داشته باشد هیچ هراسی نداشت و براحتی این موضوع را می‌گفت. پدرم هیچ وقت مرا دوست نداشت و همیشه با هم دعوا داشتیم.

او مرد بداخلاقی بود و همیشه کتکم می‌زد و به موادمخدر اعتیاد داشت. من شرایط روحی خوبی نداشتم و همیشه گریه می‌کردم و به خاطر تنهایی‌ام ناراحت بودم.

زمانی که حسن 12 ساله بود، متوجه شد که پدرش قبل از مادرش همسر دیگری داشته و او یک برادر بزرگ‌تر از خودش دارد: برادرم معتاد به کراک بود، زمانی که پول مواد نداشت به سراغ پدرم می‌آمد و از او کمک می‌خواست. پدرم هم چاره‌ای نداشت و پول را می‌داد.

من که خیلی تنها بودم به برادر بزرگم نزدیک شدم و کم کم رابطه دوستانه با هم برقرار کردیم و من مرتب به محل زندگی او رفت و آمد می‌کردم. رابطه‌ام با برادرم طوری شده بود که برایش مواد هم می‌خریدم. او به من می‌گفت تو کم سن و سالی و کسی شک نمی‌کند. خودم مواد نمی‌کشیدم، اما برای او و دوستانش مواد می‌خریدم، آنها هم به من پول می‌دادند.

وقتی روی پای خودم ایستادم، سراغ مادرم را گرفتم؛ مادری که هیچ وقت سراغ مرا نمی‌گرفت. از این‌که مادری بالای سرم نبود، ناراحت بودم. پدرم همیشه از او بدگویی می‌کرد و می‌گفت اگر مادرت شما را دوست داشت، رهایت نمی‌کرد، البته من پدرم را مقصر می‌دانم چون او مردی بی‌اخلاق است و فقط به زن گرفتن فکر می‌کند.

چندین بار به دیدن مادرم رفتم و به او گفتم که دارم کاری می‌کنم تا بتوانم پولی داشته باشم و او را پیش خودم بیاورم. مادرم خانه دایی‌ام زندگی می‌کرد.

او به من امیدواری می‌داد و می‌گفت که دوستم دارد و می‌خواهد با من زندگی کند. بعد از چند ماه دیدار با مادرم یک روز وقتی به خانه دایی‌ام رفتم تا او را ببینم، متوجه شدم مادرم با مردی ازدواج کرده و به خانه او رفته است. خیلی ناراحت شدم. انگار دنیا روی سرم خراب شد. با خودم می‌گفتم من که داشتم تلاش می‌کردم، چرا مادرم چنین کاری کرد؟

از آن پس به دیدار مادرم نرفتم. او چند بار با من تماس گرفت و گفت که می‌خواهد مرا ببیند، اما قبول نکردم. دایی‌ام می‌گفت او حق داشت در مورد زندگی‌اش تصمیم بگیرد.

هرگز این حرف دایی‌ام را نفهمیدم، چون من به خاطر مادرم بود که مواد فروشی می‌کردم و سعی داشتم روی پای
خودم بایستم.

مدتی که گذشت کم‌کم ارتباط من با مادرم قطع شد و پدرم را هم خیلی کم می‌دیدم، فقط برای دیدن خواهرم می‌رفتم. او هم ازدواج کرد. دیگر دلیلی نداشت به خانه پدرم بروم. حالم خراب بود و نمی‌دانستم چطور باید خودم را آرام کنم.

حسن از روزی که برای اولین بار مواد را امتحان کرد، می‌گوید: برای برادرم کمی مواد خریده بودم.

همه آن را ندادم و مقداری برای خودم نگه داشتم. برای اولین بار همان روز مواد مصرف کردم و حالم خراب شد اما باعث شد همه چیز را برای مدتی فراموش کنم. هرگز فکر نمی‌کردم چنین اتفاقی بیفتد و معتاد شوم. اما بعد از آن روز دیگر نتوانستم دست از مواد بردارم.

هرشب برای فراموش کردن غصه‌هایم، مواد مصرف می‌کردم و بعد از مدتی هم دیگر معتاد شدم و نتوانستم
دست بردارم.

او می‌گوید وقتی برادرش از این ماجرا باخبر شد با او دعوا کرد: برادرم می‌گفت تو نباید معتاد شوی و باید سالم زندگی کنی، با این حال چون خودش معتاد بود، نمی‌توانست کاری کند که من ترک کنم. بعد از مدتی هم با هم می‌نشستیم و کراک مصرف می‌کردیم.

یک روز وقتی برای خرید کراک رفته بودم، متوجه شدم ماموران منطقه را قرق کرده‌اند. خواستم فرار کنم، نتوانستم و دست بسته به کانون آورده شدم. چند ماه است در کانون اصلاح و تربیت هستم ومواد را ترک کرده‌ام، ای کاش وقتی از اینجا بیرون رفتم هم بتوانم پاک بمانم.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها