پُستخانه

کد خبر: ۳۶۴۴۴۸

عسلِ مادر! گوشت رو بیار نزدیک تر (نه این‌قد دیگه! نفسم بند اومد!) الان جمله‌های خودتم، همچی یه‌نمه لحن همون آدما رو داره‌هاااا... یه دور دیگه بخونشوووون... دیدی‌ی‌ی؟!

حامد جاویدنیا 20 ساله از برازجان: زندگی مثل یه رودخونه می‌مونه؛ بعضی وقتا آرومه ولی بعضی وقتا که سیل جاری می‌شه رودخونه هم طغیان می‌کنه... بعد از جاری شدن مشکلات که بیشتر مشکلات زاده ذهن خود ماست، یه آرامش شیرین‌تری به زندگی حکمفرما می‌شه.

اتفاقاً منم معتقدم بیشتر مشکلات، زاده ذهن خود ماست (البته یه خرده‌م کره و پنیر مقصرن!) ولی به نظرم تا آدم ریشه مشکلاتش رو درنیاره و درست و حسابی حلش نکنه، هیچ وقت روی آرامش نمی‌بینه. می‌گی نه؟ همین خودم! یه بار رانندگی می‌کردم، جاده خلوت، ماشینه بُرو، دوربینام زوم کرده بودن برای ثبت هنرنمایی! گفتم حالا که همه یه رکوردی دارن، منم یه رکورد ثبت کنم! (کی به کیه؟!) پا رو گذاشتم رو پدال زندگی که رسیدم به رودخونه موصوف شما! اومدم ترمز کنم، نگرفت! گفتم لابد بعد از جاری شدن همچی مشکلی آرامش شیرین‌تری به زندگی حکمرفا می‌شه! از قضا! همین‌طورم شد: جای سرعت صوت، سرعت موت به اسمم شد! اینم مدرکش: قطعه 11 ردیف 29! سرعت صفر تا مرگ: یکصدم ثانیه! (بعضیا می‌گن این بابا زده رو دست ف.حسامی! چون ما هم نمی‌دونیم کیه! فقط می‌دونیم اسمش استیگه و اگه ازش بپرسیم می‌گه: یکصدم؟! برو عموووو! بوگاتی هم همچی رکوردی نداره!)

مینا، شیشه‌ای شکسته از برهوت دوستی: در خزان عاشقی از جوهر وجود خسته[ام] نقش عشق بر قاصدک می‌زنم و به رهایی باد می‌سپارمش. قاصدک نقش قلبم را به لیاقت نگاه منتظر در قاب پنجرة باز تقدیم می‌کند و نگاه باز رشتة اتصال قلب ها می‌شود. اولین شکوفة بهار جوانه می‌زند. شکوفه‌هایی به رنگ مهر، به رنگ لبخند...

سمانه زینلی از کرج: ...دلم هواتو کرده باز، هوای عاشقونه‌ها/ هوای بیداری شب، به یاد اون بهونه‌ها/ هوای انتظار واسه دیدن هم تو لحظه‌ها/ هوای با تو خوندن و هوای با تو بودنا/ هوای پر کشیدن و شکفتن و رها شدن/ هوای یک طلوع سبز، تو بُهت شب پیدا شدن.

باز خون این بچه‌م خیام به جوش اومد! اومده می‌گه: دهنت رو باز کن ببینم حسامی! به چشای گرد شده منم که نگاه نمی‌کنه... هییییچ، مهلتم نمی‌ده بپرسم آخه از کی دندونپزشک شدی؟! با اون دستای تازه از کوزه‌گری برگشته! لب و لوچه محترمم رو می‌کشه و نگاه موشکافانه‌ای به زبان گرانقدرم می‌کنه و می‌گه: «دِ! این موهای زبونتم که سرِ جاشونه!» می‌گم: «باباجون، تو بگو مشکل چیه، حتماً نباس عملی تصویری کار کنی که بابام!» می‌گه: «آخه این سمانه، خواننده دیروز و پریروز صفحه نیس که! ببین چن صد هزار بار هم خودت گفتی هم از قول من و بقیه شعرای گذشته و حال: برای شاعری، اول یه خرده عروض و قافیه بخونین»! بعد همین چن خط نامه‌ت رو می‌گیره جلو روم (خب بابا کورم کردی! یه خرده ببرش عقب کاغذو!) می‌گه: «ببین! نه تصویر شاعرانه‌ای، نه... هر مصرعشم یه سازی می‌زنه»! (سمانه جان، به دل نگیر! این خیام عادتشه! فکر می‌کنه دلسوزیش برای پیشرفت بروبچ باید رُک و مستقیم باشه تا وقت و انرژی این بروبچ هدر نره! هر چی بهش می‌گم اقلاً یه خرده کلاس بذار، الکی تعریف کن، یه خرده تعارفی تکلفی... به خرجش نمی‌ره! اصن حرفاشو گوش نکن، من خودم هواتو دارم)!

خاطره از مشکین‌شهر: ...یادته گفته بودم دارم رمان می‌نویسم پیشنهاد کردی چند تا کتاب بخونم؟ دستورات اجرا شد یه لیوان آب هم روش. یه من عسل هم سردبیر روزنامه محلی چاشنی دستورات شما کردن، کلهم این کتاب ها رو خوندم... راستی تو انجمن ادبی شهرمون هم عضو شدم. خیلی باحاله. آدم شارژ می‌شه... تو این مدت سعی کردم برای روزنامه محلی، متن ادبی، داستان کوتاه، داستانک، قطعه ادبی، شعر بنویسم که چاپ می‌شه. خلاصه خیالت تخت، بیکار نیستم، ولی تا اومدم دستوارت جناب عالی و بقیه رو اجرا کنم کور شدم پاسی جون، عینکی شدم. می‌دونی؟ اونم از نوع مطالعه‌ش! هه‌هه‌هه!...

آاااافففففرییییین به تو و اون مطالعه‌ش! هاه‌هاه‌هاه! فقط یادت باشه دستور ندادم؛ پیشنهاد بود. اگه می‌خوای هنرمند قابل و ماهری باشی، باید با جنس، لوازم و مواد خام کارت آشنایی زیادی داشته باشی. مثلا شاعر و داستان‌نویس که با کلمه و جمله سروکار دارن، باید معنا و مفهوم تک‌تک کلمات رو بشناسن؛ باید بدونن دستورات غلطه یا درست (دستور فارسیه و با علامت های عربی جمع بسته نمی‌شه. اصل فارسی، پارسیه، ولی پارسی جایی میاد که بخوای عمداً از کلمات فاخر استفاده کنی وگرنه ذهن خواننده از مقصودت منحرف می‌شه). می‌بینی؟ ساختارگرایی و نگاه علمی و کاربردی باعث می‌شه یکی قوی بشه و ماندگار، دیگری نه! تو هر زمینه‌ای که می‌خوای به موفقیت برسی، مطالعه و تفکرت رو بیشتر کن، بهتر و اثرگذارتر خواهی بود.

یُمنا 19 ساله از مشهد: ...و بغض پیر و سنگینی، گریبانگیر قلب و حال زار من/ ندارد راه پیش و پس وجود من! و در جاده نمی‌راند/ تمام عضوهای من، به نفع دیگری هستند و بی‌وجدان!/ و من تنها موّظف بر نگهبانی ز قلب و دست و پا و جان/ و آنها هم مؤکد بر عذاب من و غافل از من تنها/...

مار و پله، بازی کردی؟ الان اومدی رو دُم مار! یه پله برو عقب ببین چی می‌گه!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها