خانه بروبچه‌ها

آخه چرا؟

کد خبر: ۳۶۴۴۴۷

با تو هستم... با تویی که... حتی یک‌بار هم نپرسیدی چرا چشم‌هایت بارانی‌ست.

مصطفی ع. از تهران

* به صفحه‌آرای چاردیواری گفتم: سه شماره‌س اصن به نگاه غمگین این عزیز دل برادر توجهی نداری، هی بهونه می‌آری که صفحه پر شد زودی متن اینو می‌ذاری کنار! این دفعه اگه چاپ نشه به آقاتون می‌گم گوشات ببُرّررره بذااااره کف‌دستت! (صداشو در نیار که الآن منم دل تو دلم نیس، چون این‌جور که اون چشاشو نازک کرد و نگاه چپکی انداخت و گوشه لبشو یه‌وری کرد و گفت: «چیییییی...؟! هِرهِرهِر... خندیدم!» معلومه که گوشای من و تو رو هم می‌بُره! چه برسه به... آخ گوشم! آخ گوشم! اِی بااااباااام، گووووشم... گوشم...!)

ساعت 9 یادت نره!

یادته قلبم رو دادم دستت، گفتم: «ببین، این پیشت باشه، جون من، این تن بمیره، من نباشمم می‌خوام این این‌جا بمونه! نمی‌گم مراقبش باش، فقط خاطرم جم باشه که دل ما این‌جاس و جاش امنه»! یه قیافه حق به جانب گرفتی و گفتی: «خوب بابا، دلته دیگه، گنج قارون که نیس! هواش رو دارم! [اگه] قبولم نداری یه چیزی گرو بذارم»!قبولت داشتم؛ هر چند حالا که اومدم، می‌بینم... با ته‌مونده غذاهات، ساعت 9 گذاشتیش سرِ کوچه! عیب نداره، یه دل دیگه خریدم.

می‌شه اینم پیشت باشه؟ فقط به شرط این‌که دل خودت رو بهم بِدی گرو!

چسب زخم

ساعت 9 شبِ بعد: «اِواااا...! بازم که دل من تو این کیسه سیاهاس!» [اسمایلی دهن باز و چشای از حدقه دراومده!] ساعت 9 و ایکی ثانیه همون شب: «آخه اون دله بَدَل بود! ...بازم سرت کلاه رفت! دیدیم‌دیم! هولول‌لو! این چسب زخم چه ساده‌س، ماشاللا! آااادم بدقول، همینه... هولول‌لو، لالال‌لا!»

بی‌هوا پریدن

روزهای مدیدی بود که به فرار فکر می‌کرد. دلتنگش بود. هر روز که می‌گذشت افسرده‌تر می‌شد... غروب که می‌شد به افق نگاه می‌کرد و دل کوچکش می‌گرفت. خسته شده بود، از بس [که از او] خواسته بودن بخندد و با [آن] دلِ خونش آواز بخواند.بالاخره موفق شد با یه سهل‌انگاری نگهبانش بگریزد. بال های رنگینش را در آسمان باز کرد و حس کرد که زنده است. تمام فکرش پیدا کردن جفتش بود. سنگ [از] تیرکمان پسرک رها شد و به قلبش خورد.

قناری کوچک، نقش زمین شد و افسوس خورد که یارش باید سال ها در انتظار او چشم به راه بماند. کاش کسی خبر مرگ او را به جفتش می‌داد.

عاطفه سوری 25 ساله از کرج

زندگی برای حرف مردم

ما به دنیا میایم، رشد می‌کنیم و انسانهای بالغی می‌شیم، می‌خوایم مسیر رندگیمون، هدفمون و آینده رو تو دست خودمون بگیریم و پیش بریم اما روزی که خیلی بزرگ شدیم، تازه می‌فهمیم ما قرار نیست برای خودمون باشیم و برای خودمون زندگی کنیم. قراره برای مردم... زندگی کنیم و اونا رو از خودمون راضی نگه داریم و بعد بمیریم بی‌این‌که اونا غمی به دل بگیرن از رفتنمون.

رشته‌ای رو باید بخونیم که مردم دوست دارن، با کسی ازدواج کنیم که مردم بپسندن، این مردم کی هستن؟ تو؟ شما؟ اون یکی؟... مردم خوبن، مهربونن، هیچ‌کی بد نیست، از روی نیکخواهی حرف می‌زنن، می‌دونم، اما آیا بهتر نیست هر کسی رو به خودش واگذاریم؟ بهتر نیست اجازه بدیم هر کسی راه خودش رو بره و این‌قدر برای دیگران و زندگیشون تکلیف تعیین نکنیم؟

...وقتی درس می‌خونیم، می‌گن: چرا ازدواج نمی‌کنی؟ درس می‌خوای چی‌کار؟ وقتی می‌خوایم ازدواج کنیم، می‌گن: چرا ادامه تحصیل نمی‌دی؟ حیف نیست؟! وقتی نامزد می‌شیم: نامزدت چی‌کاره است؟ کِی عروسی می‌کنید؟ اگه عروسی می‌گیری، بهتر نیست نرین ماه عسل خرجتون کمتر بشه؟ اگه نری ماه عسل: وای چه داماد ناخن خشکی...! کِی بچه‌دار می‌شین؟ ...اگه یه سال بگذره [و] بچه‌دار نشی: دختر به فکر دوا و درمون باش.

...تمومش کنید. همه کسانی که می‌خونین و از این اخلاقا دارین و حتی یکی از این سوالا رو تا حالا از کسی پرسیدین، خواهش می‌کنم دیگه نپرسین این سوالا رو. بهتر نیست این اخلاقتون رو کنار بذارید؟ تا کِی آدم باید به شما جواب پس بده؟ تا کی باید برای خواست و نظر شما زندگی کرد؟ لطفاً به زندگی خودتون برسید چون اون لحظه‌هایی که دارید تو زندگی مردم سرک می‌کشید... مطمئن [باشین که] خیلی از زندگی خودتون غافل می‌شین.

(...خیلی وقت بود که نامه نداده بودم... روز بروز جامون تنگ و تنگتر و نوشته‌هامون تلگرافی‌تر می‌شن... بچه‌ها روزبروز نوشته‌هاشون داره بهتر می‌شه، خواننده مطالب بیشتر می‌شه، اون وقت با این یه ذره جا... بچه‌های کوچولو خیلی کمتر از ما روزنامه می‌خونن اصلا خیلیها[شون] نمی‌خونن اما دو صفحه رو به اونا اختصاص دادین. مثل حسودا شده‌م! آره، اما این انصاف نیست. بهتر نیست صفحه ما همون دو صفحه بشه؟...)

زینب صمیمیان از اسلام‌آباد غرب

اووووو...! چه عجب بابا! دیگه کم‌کم داشتم نگران می‌شدم‌هاااا! هی با خودم می‌گفتم: آخه این کجا رفت؟ ازدواج کرد؟ چرا ادامه تحصیل نداد! حیف نیست؟! حالا کِی... هاه‌هاه‌هاه! (این رو که دیگه حافظ شیرازی هم صبح تا شب داره به این و اون اس‌ام‌اس می‌کنه! برات نفرستاده که نوشته: ما مردم تا یه سوزن به خودمون نزنیم و یه بازنگری کامل به همه گوشه‌های اخلاق و رفتارمون نداشته باشیم و یه همت اساسی نکنیم که برای رفع هر اشکالی، از خودمون شروع کنیم، آش همین آشه و... اِوا! این کاسه که لبَه‌ش پریده! آششم که شوره ! بَ...هَ...! این هیزُما دیگه چرا تَرَن؟!)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها