قرار‌ ملاقات با مرگ را فراموش ‌کن

کد خبر: ۳۶۴۴۴۴

ـ ‌‌فکر می‌کردم شاید خودش خوب شود، اما نشد.

ـ همسرش شریل از او پرسید:‌ اتفاقی افتاده جورج؟ همه چیز خوبه؟

نمی‌تونم این درد را تحمل کنم. دلم درد می‌کنه، داره منو می‌کشه.

شریل همسرش را خوب می‌شناخت. پس با خودش فکر کرد اگر جورج اینقدر بی‌تابی می‌کند، باید حتما درد خیلی بدی داشته باشد.

شریل با عجله جورج را به نزدیک‌ترین بیمارستان رساند. او درد می‌کشید و شریل نگران بود.

پزشکان او را معاینه کردند. متاسفانه یا شاید هم خوشبختانه آنها متوجه بیماری جورج شده بودند؛ سرطان کیسه صفرا. پزشکان برای شریل توضیح دادند که این شکل نادری از سرطان است.

به همین دلیل آنها دست به کار شدند. عمل جراحی سریع و به صورت اورژانسی انجام گرفت تا شاید جلوی پیشرفت بیماری گرفته شود، اما همه چیز خوب پیش نمی‌رفت. باز هم خبرهای بد دیگری در راه بودند.

پزشکان هنگام جراحی متوجه شدند که سرطان، کبد را هم تحت تاثیر قرار داده است. کبد و کیسه صفرا هر دو سرطانی شده بودند. شریل نگران بود. او خوب می‌دانست وقتی سرطان تا این حد پیشرفت می‌کند، پیش‌بینی پزشکان و حتی مردم عادی این است که جورج مدت زیادی زنده نخواهد بود.

پزشک خانوادگی آنها، دکتر مک‌کویین بیشتر از همه نگران به نظر می‌رسید.

دکتر، امید زیادی به بهبود جورج نداشت. او به شریل توضیح داد: این مرحله سرطان به سایر ارگان‌های بدن متاستاز داده و در گروه سرطان‌های پیشرفته طبقه‌بندی می‌شود. پس در مورد جورج گزینه‌های موجود برای درمان محدود است.

شریل تقریبا با مرگ همسرش روبه‌رو شده بود. همه پزشکان همان تشخیص رادادند و نظر آنها نسبت به آینده جورج مشخص بود.

تنها تفاوت دکتر مک‌کویین با دیگران این بود که او کمی بیشتر مثبت می‌اندیشید. او راضی شده بود جورج را جراحی کند.

ـ خب، قسمت فوقانی کبد درگیر است، اما اگر من هنگام جراحی ببینم هر جای دیگری از کبد دچار مشکل شده، فقط محل عمل را بخیه می‌زنم و برمی‌گردم. چون هیچ کار دیگری از من ساخته نیست.

با شنیدن این سخنان، شریل فکر می‌کرد که به طور حتم همسرش را از دست داده است؛ او دیگر هیچ امیدی نداشت. همان‌طور که جراح توصیه کرده بود، جورج قبل از جراحی هیچ‌گونه شیمی‌درمانی انجام نداده و از دارو نیز استفاده نکرده بود.

حالا خود او، شریل و پزشکان می‌دانستند که سرنوشت جورج در دستان خداوند است.

ـ در همان ساعت‌های سخت، می‌دانستم که خدا می‌تواند مرا شفا دهد، اما من آدمی واقع بین بودم و اعتقاد داشتم که هر انسانی روزی خواهد مرد. پس خودم را آماده می‌کردم تا بپذیرم وقتش رسیده که دنیا را ترک کنم. من آماده مرگ شده بودم.

همان‌طور که زمان عمل جراحی نزدیک می‌شد، شریل بیشتر و بیشتر دعا می‌کرد و از خدا می‌خواست به همسرش کمک کند. او گریه می‌کرد و برای همسرش شفا می‌خواست.

عمل جراحی انجام شد. دکتر از اتاق بیرون آمد تا با شریل صحبت کند. لبخندی بر لب داشت و راضی به نظر می‌رسید. شریل اشک‌هایش را پاک کرد و برای گوش کردن به صحبت‌های دکتر دقیق شد، دهانش خشک شده بود و چشمانش روی لب‌های دکتر ثابت مانده بود.

ـ شاید تعجب کنی، اما کبد جورج کاملا طبیعی است. هیچ نشانه‌ای از سرطان وجود ندارد.

شریل از شادی نمی‌دانست چه کار باید بکند. فقط اشک می‌ریخت و می‌خندید.

ـ کبد جورج سالم و طبیعی است. سرطانی در کار نیست ولی من نمی‌دانم چطور! مهم هم نیست که چگونه این اتفاق افتاده، مهم این است که جورج سالمه.

جورج و شریل به خداوند و خواست او اعتقاد داشتند و به او اعتماد کرده بودند.

پزشکان می‌گفتند هیچ توضیح و دلیل پزشکی‌ای برای این نتیجه وجود ندارد. شاید فقط بتوان اسم معجزه را برای این اتفاق گذاشت.

الان 2 سال از آن روزها می‌گذرد، هنوز آزمایش‌هایی که جورج انجام می‌دهد، همان نتیجه را دارند: جورج سالم است.

شریل اعتقاد دارد که خداوند همسرش را از مرگ حتمی نجات داده است.

زهره شعاع
منبع: Cbn.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها