بعد از چاپ این مطلب، خیلیها به دفتر روزنامه زنگ زدند، از جمله یکی که نمیشناختمش گلهای کرده بود که این عشقها تنها در خیال بعضیها هستند و در کتابها و شاید فیلمها؛ ما که در جهان واقع چنین چیزی سراغ نداریم.
وقتی که این گله را شنیدم، به یاد ستون کناری افتادم (یادمان نرود را میگویم) که هفته گذشته چیزی شبیه همین در آن نوشته شده بود؛ با خودم گفتم اگر این نکته و این گله را بنویسم شاید امر بر کسانی مشتبه شود و بپندارند اینها هم با یکدیگر چشم و همچشمی دارند! این فکر کمی دو دلم کرد اما نکته مطرح شده مهمتر از آن بود که با چنین خیالهایی دست از آن بکشم و به کناری بگذارمش.
آن فرد گفته بود، ای کاش میتوانستم سری به برخی زندگیها بزنم و ببینم در آنجا چه میگذرد؛ جاهایی که به تعدادی دیوار و چند متر شیشه و پارچه محدود میشوند و تنها نور آنها از چند لامپ آویخته از سقفی کوتاه و دلگیر میتراود؛ آنجا که به اشتباه نامش را خانه گذاشتهاند؛ آنجا که تنها کلامهای رد و بدل شده، سلامی سرد است به هنگام ورود مرد یا زن و پاسخی خشک و شاید از سر اجبار و «دست شما درد نکندی» پس از خوردن شامی که با وجود بخاری که از آن برمیخیزد، در سردی مناسبات آدمکها، در گلو میماند.
آری آدمکها، آخر اینان که چنین میکنند، آدمک هستند؛ مترسکهایی با پوستهای خشک و بیاحساس که لبخند را هم نمیشناسند؛ آنها دیگر به انسان نمیمانند؛ آخر انسان که چنین نمیکند؛ با خودش و با آنکه زیر یک سقف مانده است با او؛ آری زیر یک سقف ماندهاند؛ بیشتر به اجبار میماند این کنار هم ماندن و نه کنار هم بودن؛ بیشتر به تحمل میماند تا زندگی. آنها ماندهاند، ماندنی چون اسارت و نه از سر شوق؛ آنها شاید تنها به اجبار جای دیگری نداشتن به آن فضای میان دیوارهای سرد برمیگردند؛ جایی که حتی خستگی کار روزانه را از تنشان بیرون نمیکند.
آن فرد گفته بود، میداند که این حرفها تلخ اند؛ بسیار تلخ، اما هستند؛ در گوشههایی از همین شهر.
گفته بود من هم نمیخواهم از تلخیها بگویم اما اینها هم قاچهایی هستند از زندگی؛ هر چند فقط نامش زندگی باشد و خودش به واقع زندگی نباشد.
اینها را که شنیدم در خود شکستم؛ حس کردم قلبم میخواهد از تپیدن بایستد؛ بغضی چنان سنگین گلویم را فشرد که تحملش برایم سخت بود؛ با خودم میگفتم آیا همین کنار و اطراف ما کسانی هستند که چنین میپندارند؟ و یا چنین رفتاری را تاب میآورند؟
آیا میتوان این گونه زندگی کردن را پذیرفت؟
به قول همان که اینها را گفته بود، اصلا نام این مناسبات خشک و بیروح را میتوان زندگی گذاشت؟
به اینها که فکر میکنم میخواهم فریاد بزنم؛ اما نمیتوانم؛ بغضی چنین سنگین راه بر هر سخنی میبندد.
خدای بزرگ، نمیگویم اینها چگونه میتوانند با آنکه روزی شریک زندگیشان بوده چنین کنند!
نمیگویم چگونه میتوانند با دل خود کنار بیایند! (البته اگر دلی مانده باشد.)
نمیپرسم چه شده که اینقدر از آدم بودن دور شدهاند! اما میپندارم اینها که خود را اشرف مخلوقات مینامند و این چنین رفتار میکنند چگونه روزی میتوانند در برابر خداوند پاسخگوی رفتارشان باشند؟
من هم میدانم که اینها بخشی از زندگی مردم است؛ اما نمیخواهم باور کنم که چنین مناسباتی در این گوشه و کنار، همین جا که ما زندگی میکنیم، جریان دارد!
اگر هم چنین است شاید باید دست به دعا برداریم؛ شاید باید نذری و نیازی به درگاه خدای مهربان کنیم که آنها را به انسانیتشان برگرداند. شاید.
امروز چقدر تلخ نوشتم؛ چقدر از خوبیها، دوستیها و شادیها دور شدم؛ از انسانها فاصله گرفتم و به سوی تلخیها، خشکیها، سردیها و مترسکها روی چرخاندم.
نمیدانم آیا این که روشنای روز و گرمای خورشید، در کنار تاریکی و سرمای شب معنا میگیرد درست است یا نه؛ اگر درست باشد، شاید بعضی وقتها، بد نباشد ذائقهمان این تلخیها را نیز بچشد؛ شاید قدر خوبیها، خندهها، صداقت و یکرنگی و همدلی و همراهی و همآوایی را بیشتر بدانیم.
شاید به زندگی بیشتر بیندیشیم و دقت کنیم و قاچهای تلخش را با قدری درک و گذشت و انسانیت و صمیمیت، شیرینتر و قابل تحمل کنیم. آخر ما انسانیم و باید انسان بمانیم.
کورش اسعدیبیگی