حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
ورنر هرتزوگ، متولد 5 سپتامبر 1942 در مونیخ آلمان، از نسل جدید سینمای آلمان و یکی از خیالپردازان بزرگ سینمای مدرن محسوب میشود که قهرمانان فیلمهایش رویاهای تحققناپذیر دارند یا استعدادهای استثنایی آنها در زمینههای عجیب و مبهم شکوفا میشود.
فیلمهای او عجیب، جسورانه و آمیخته با نوعی دیوانگی است، یک جور دیوانگی که ظاهرا کارگردان با موضوعاتی که انتخاب میکند در آن شریک است. فیلمبرداری فیلمهای او اصلا آسان نیست، زیرا دورافتادهترین نقاط زمین را برای گفتن داستانهایش ـ یا ثبت زندگی واقعی ـ انتخاب میکند. در فیلمهایی که با آنها مشهور شده است، این نکته کاملا مشهود است.
او پس از بازگشت پدرش از اردوگاه کار اجباری جنگ دوم جهانی، نام پدرش هرتزوگ را که در زبان آلمانی به معنای دوک است، برای خودش انتخاب کرد و در 14 سالگی با سرقت یک دوربین 35 میلیمتری، خود را وارد دنیای فیلمسازی غیرحرفهای کرد. البته هرتزوگ دوران کودکی غریبی داشت.
او خود درباره آن دوران در جایی گفته است:« تا وقتی که 11 ساله شدم چندان فیلم ندیده بودم. حتی نمیدانستم سینما چیست. من در یک دهکده کوهستانی در باواریا بزرگ شدم که بعد از جنگ حتی راه درست و حسابی هم نداشت. اولین بار در 17 سالگی از تلفن استفاده کردم. اسباب بازی نداشتیم. باید خودمان بازی اختراع میکردیم. از 14 سالگی خانه را ترک و پیاده سفر کردم. پیاده تا مرز آلبانی رفتم ولی نتوانستم وارد آنجا شوم. در زمان آشوبهای کنگو خواستم به این کشور بروم. همه این سفرها برای یافتن یک پاسخ بود. چگونه گاهی مردم اینچنین دچار فروپاشی میشوند، اتفاقی که در زمان نازیها افتاد...»
او در مورد اولین آشناییاش با سینما و فیلم گفته است: «یک مرد دورهگرد با پروژکتوری به روستای کوچک و کوهستانی ما آمده بود و دو فیلم را در مدرسه برایمان نشان داد که اصلا رویم تاثیری نگذاشتند. تجربه تکاندهندهای نبود؛ فقط خیلی مأیوسکننده و نفرتانگیز بود. یکی درباره اسکیموهایی بود که یک کلبه برفی میساختند و چون در کوهستان و برف بزرگ شده بودم، به جرأت میتوانستم بگویم آن اسکیموها واقعا نمیدانستند چطور باید چیزی را با برف درست کنند. فقط داشتند کارهای احمقانهای انجام میدادند. بعد یک کات زده شد و ناگهان دیدیم کلبه برفی تمام و کمالی ساخته شده است.»
فیلمهای هرتزوگ از سوی انجمنها و محافل هنری بارها مورد تحسین قرار گرفته اند و البته پیامها و موضوعات فیلمهایش چندان بدون چالش نیز نبودهاند. این کارگردان 68 ساله در کنار استفاده از ستارگان سینما، به استفاده از بازیگران بومی، بویژه برای آثار مستندش شهرت دارد تا به این طریق حقیقی بودن پیامهای فیلمهایش را منعکس کند. اولین جایزه معتبری که هرتزوگ به دست آورد، خرس نقرهای جشنواره برلین برای اولین فیلم بلندش بود که در سال 1968 برای نشانههای زندگی به دست آورد. اما مطمئنا معتبرترین دستاورد کارنامه سینمایی او، کسب جایزه بهترین کارگردانی جشنواره فیلم کن در سال 1982 برای فیلم «فیتزکارالدو» بوده است. داستان این فیلم سرگذشت یک ماجراجوی اروپایی است که تصمیم به ساخت سالن اپرایی در جنگلهای آمریکای جنوبی میگیرد، کاری که مستلزم حمل یک کشتی بخار 350 تُنی به بالای کوه است و هرتزوگ به کمک بومیهای منطقه دقیقا این کار را انجام داد. او چند سال پیش از آن یعنی در سال 1975 از همین جشنواره کن جایزه ویژه هیات داوران را برای فیلم معمای کاسپار هاوزر کسب کرده بود.
هرتزوگ سال گذشته ریاست هیأت داوران شصتمین جشنواره فیلم برلین را به عهده داشت و با فیلم «پسرم، پسرم، چه کردهای» عنوان فیلم حیرتانگیز سال را در شصت وششمین جشنواره فیلم ونیز به دست آورد. وی در چندین دهه فیلمسازی، افتخارات متعددی از جشنوارههای فیلم سراسر جهان به دست آورده است که میتوان به جایزه فیپرشی و جایزه بهترین فیلم معنوی جشنواره کن (1975)، جایزه بهترین کارگردانی جشنواره کن (1982)، جایزه بهترین دستاورد یک کارگردان از انجمن کارگردانان آمریکا (2006)، جایزه بهترین فیلم خارجی از انجمن منتقدان فیلم فرانسه (1976)، جایزه بهترین فیلم از اسکار سینمای آلمان در سالهای 1968 و 1978، جایزه ویژه هیات داوران جشنواره آمستردام، خرس نقرهای جشنواره برلین (1968)، دو جایزه بهترین فیلم از انجمن سینماهای خانه هنر آلمان، جایزه یک عمر دستاورد سینمایی از جشنواره فیلمهای مستند هات داکز کانادا، جایزه بهترین فیلم مستند بلند از انجمن بینالمللی مستندسازان، جایزه بهترین فیلم از جشنواره ملبورن، تندیس طلایی جشنواره سانفرانسیسکو، جایزه ویژه جشنواره سن سباستین (1982)جایزه انجمن کارگردانان فیلم جشنواره سانفرانسیسکو، جایزه بهترین فیلم جشنواره ساندنس و جایزه فدراسیون بینالمللی منتقدان فیلم از جشنواره ونیز(2005) اشاره کرد.
از جمله آثار مطرح این کارگردان اروپایی میتوان از نشانههای زندگی، جاییکه مورچههای سبز خواب میبینند، آگوئیره خشم پروردگار، معمای کاسپرهاوزر، قلب شیشهای، خرس خاکستری و مستند برخورد در انتهای زمین اشاره کرد.
بسیاری معتقدند که کارگردانی پرتحرکتر، مصممتر و باارادهتر از هرتزوگ پیدا نمیشود. گویی او به چیزی جز فیلمسازی علاقهای ندارد و فیلمسازی ذهن او را تسخیر کرده است. درعینحال، شاید از دانستن اینکه چقدر دیر به میلش برای فیلمسازی پاسخ داده است، شگفت زده شوید. فقط کافی است او را از این نظر با استیون اسپیلبرگ که تقریبا معاصرش است، مقایسه کنید که نخستین فیلم آماتورش را پیش از سنین نوجوانی ساخته و ساختن یک فیلم علمی ـ تخیلی 140 دقیقهای را پیش از آن که دبیرستان را تمام کند، به پایان برده بود. حال آن که هرتزوگ کودکیاش را در روستایی دورافتاده و در بیخبری کامل از سینما و فیلم گذرانده بود. در عینحال هرتزوگ شیوهای منحصربهفرد در فیلمسازی دارد و شاید این به آندلیل باشد که او فن و هنر سینما را به شکلی خودبرانگیخته فراگرفته است و نه در محافل آکادمیک. در این باره او خود میگوید:«من معمولا با قواعدی که برای فیلمسازی وضع میشود، مخالفم. در مدارس فیلم هالیوود، اینگونه آموزش داده میشود که ابتدا یک نمای عمومی بگیرید، بعد سراغ جزئیات بروید و بعد نماهای عکسالعمل را بگیرید. ولی من همیشه میدانم که نیازی به گرفتن نماهای عکسالعمل ندارم، چون وقت تلف کردن است، تلف کردن نگاتیو است و پول. پس هیچ وقت نماهای عکسالعمل را نمیگیرم.»
فیلمهای ورنر هرتزوگ بیانگر مبارزه انسان در مقابل طبیعت هستند و طبیعت همیشه دل رحم نیست، از جنگلهای آمریکای جنوبی(مثلا در فیلمهای «آگوئیره، خشم خداوند»، و «فیتز کارالدو») تا خشونت جاری در سرزمین سرد آلاسکا در مستندی بلند به نام «مرد خرسی» محصول سال 2005. به عبارت دیگر شخصیتهای هرتزوگ ـ واقعی یا تخیلی ـ میکوشند که در مقابل طبیعت خودشان را حفظ کنند.
شاید عنصر مشترک بین فیلمهای این کارگردان آلمانی را بتوان اعتراض علیه مظاهر تمدن در بستر بدویت، دانست. این ماجرای شوریدن در برابر تجدد که هژمونی غالب چند دهه قبل بود و حتی اندیشمندی همچون فوکو را برانگیخته بود تا در وصف آن عبارت «در جستجوی روح و معنا» را بهکار ببرد، حالا در آیینه تصویر مجازی دیده میشد که خالقش در متن و بطن آهنینترین ساحت و جلوه نظم معاصر، آلمان، پرورش یافته بود. هرتزوگ کم و بیش در تمام آثارش به مواجهه جهان صنعت و جهان بدویت پرداخته است و با گزینش ماجراها یا مقاطع حیرتانگیز، رویاهای خویش را در این رویارویی جستجو میکند. او در «سراب» 1970 به صحرای آفریقا عزیمت کرد تا حضور زنده بشریت را نه در شهر که در میان طبیعت وحشی به نظاره بنشیند، در «آگوئیره خشم خدا» 1972 نمایندهای از ارتش (به مثابه خشونت نظم یافته جهان مدرن) را راهی رودخانه وسط جنگل آمازون کرد تا رویای اشرافیاش منهدم شود، در معمای کاسپار هاوزر(1974) مرگ یک انسان بدوی را در عرصه توحشی فلسفی که متعلق به مدنیت بود به نمایش گذاشت، در فیتزکارالدو (1982) هدف برپایی اپرا (متعلق به تمدن) را بارسیدن به سرزمین موعود(متعلق به تفکر بدوی) در فضای سوررئالیستی جنگلهای انبوه سبز ادغام ساخت، در جایی که مورچههای سبز خواب میبینند (1983) بومیان استرالیا همراه با عقاید و انگارههایشان مقابل ثروت و قدرت کاشفان متمدن اورانیوم قرار میگیرند، در «کبرآورده» (1987) مفاهیم و موقعتهای سیاسی جوانی برزیلی به آن سوی اقیانوس بدویت تنیده میشود و در «درسهایی در ظلمت» (1992)، کویت ویران شده پس از جنگ خلیج فارس را با آن فضای آخرالزمانیاش حاصل غایت دنیای متمدن میکند... و این داستان ادامه دارد تا همین اواخر و آثار اخیر هرتزوگ که باز حکایت، همان کشمکش بین عقل و غریزه است و در کشاکش تمدن و توحش و فراخوانی به طبیعت بکر و دست نخورده. در مستند «مرد گریزلی»، پناه بردن از شهر به زیستگاه خرسهای وحشی و در فیلم «سپیدهدم نجات»، فرار خلبان آمریکایی ـ آلمانی الاصل از زندان به میانه جنگل ویتنام، بهنوعی گویای همین مهاجرت از دل تمدنی است که برخلاف نامش آکنده از توحش و کشتار و شکنجه است و پناه گرفتن در زیر سایه هرآنچه از آلایش بشری به دور است.
هرتزوگ سالها پیش که به مناسبت بزرگداشتش در جشنواره 12 فیلم فجر به تهران آمده بود در گفتوگویی با یکی از فیلمسازان ایرانی(مندرج در شماره 156 ماهنامه فیلم)، از خاطرهای سخن گفته بود که مربوط به جنگ دوم جهانی میشد و اینکه چطور نارنجک و مسلسل و کلت، اسباب بازی 4 سالگی او بوده است (در فیلم سپیدهدم نجات نیز اشارهای به این خاطره میشود). این فیلمساز با این پیشینه خاص، بیجهت نیست که چنین از تمدن انسانی میهراسد و در پی بدویت ناب طبیعت است. او زمانی در جایی گفته بود:«شاید من در جستجوی چیزهای آرمانی باشم، در جستجوی فضایی که در آن حرمت و شرافت انسان تامین شده باشد، در جستجوی سیارههایی که هنوز وجود ندارند یا منظرهای که در شرایط کنونی تنها در رویا تحقق پذیرند.»
مهرزاد دانش
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....