حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
این هفته مهمان تازهترین سرودههای این شاعر خونگرم آذری هستیم.
گلشهر
نشستهایم بغل در بغل من و گلشهر
درست مثل دو تا هممحل من و گلشهر
نشستهایم به عریانی دو تا کلمه
بدون فاصله در یک غزل من و گلشهر
چنان کشیده به بر هستی مرا، انگار
که عاشقان همیم از ازل من و گلشهر
از اینکه در همه جا بر سر زبانهاییم
بدل شدیم به ضربالمثل من و گلشهر
چقدر شنبه که دعوت شدیم بعد از ظهر
به قهوهخانه پشت دکل من و گلشهر
و بعد در عمق چشمهای قهوهچیان
شدیم بغض به باران بدل من و گلشهر
در انتظار خبرهای خوش، بهار و خزان...
همیشه قول بدون عمل من و گلشهر
دو میزده، دو شکسته، دو عاصی عاشق
دو تا غریبه، دو یار اجل من و گلشهر
شبیه قصری از آمال لب فرو بسته
بنا شدیم به روی گسل من و گلشهر
غروب شهریور ماه در تقیآباد...
نشستهایم بغل در بغل من و گلشهر
دو ستم پیشه
چشمهایت به من آموخت قسم خوردن را
بعد، عاشق شدن و پای قسم مردن را
چشمهایت به من آموخت، ـ دوتا مایه نازـ
دلبری کردن و دل دادن و دل بردن را
به من آموخت نگاه تو پریشانی را
به تو دل دادن و دل دادن و... نشمردن را
خار بودن را همسایگی گلها را
با تو هر فصل شکوفایی و پژمردن را
در تو پیدا کردم فلسفه هستی را
درک کردم با تو شادی و غم خوردن را
چشمهایت ـ دو ستم پیشه ـ به من فرمودند
غیر تو از همه دل بردن و نسپردن را
سرنوشت من او بود
نگاه برد مرا... آه این خود او بود
نشست پیشم آهسته، بیهیاهو بود
نشست پیشم آرام، با سکوت حزین
سیاه چشم پریرو، سیاه گیسو بود
شروع کرد به تعریف چند سال قدیم
هنوز حسرت این 7 سال با او بود
پلنگ عاصی من بعد روزها غربت
درون چشمانش چند گله آهو بود
رفیق فصل سفر بود میشناختمش
بهارها سره، پاییزها پرستو بود
نشست در قلبم شعرهای تبدارش
نه شعر بود، نه کلمه، نه جمله...، جادو بود!
بهانه کرد که از زندگیم خسته شده
بهانه کرد که با سرنوشت یکرو بود
نشست در بغلم مرگ را تعارف کرد
گرفتم از دستش سرنوشت من او بود
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....