سودابه ـ منشی دکتر تابش ـ پرونده پزشکی عباس را خیلی راحت پیدا کرد و به کارآگاه داد، نشانی دقیق و شماره تلفن خانه او در پرونده ثبت شده بود. سرگرد شهاب و ستوان ظهوری بعد از به دست آوردن اطلاعات مورد نیازشان با عجله به خانه اولین مظنون رفتند. همسر عباس وقتی در را روی 2 مرد باز کرد و فهمید آن 2 مامور اداره آگاهی هستند، آن هم از اداره مبارزه با قتل برای یک لحظه نفساش در سینه حبس شد. شوهرش چه کرده بود؟ عباس در خانه نبود .درست شب قتل راهی بندرعباس شده و معلوم نبود کی برمیگردد. سفر او مشکوک به نظر میرسید البته همسر عباس آن را خیلی عادی میدانست و نکته مرموزتر از نگاه او آشنایی همسرش با دکتر تابش بود: شوهرم راننده کامیون است و مرتب به سفر میرود اما خبر نداشتم دندانهایش خراب است من خودم پیش دکتر تابش میرفتم اما شوهرم هیچوقت نگفته بود مریض اوست.
پنهانکاری، سومین دلیلی بود که میشد با استناد به آن عباس را گناهکار دانست اما هنوز هیچ مدرک محکم و محکمهپسندی علیه این مرد وجود نداشت. کارآگاه نشانی شرکت باربری را که عباس برای آن کار میکرد از زنش گرفت و همراه ظهوری راهی آنجا شد.
مردی بداخلاق مسوول جواب دادن به سوالهای سرگرد شد. او با اینکه اطمینان داشت عباس به سفر نرفته به اصرار شهاب یک بار دیگر غرزنان دفترش را مرور کرد، عباس در تهران بود و کامیونش تهگاراژ. ستوان هنوز داشت با مرد بداخم صحبت میکرد که مردی حدودا 35 ساله وارد شد، او خود عباس بود. متهم با پای خودش به تله افتاده و قبل از اینکه بفهمد ماجرا چیست، دستبند دور مچهایش گره خورد.
عباس در اداره آگاهی هر کاری بلد بود کرد تا به سرگرد بفهماند از ماجرای قتل خبر ندارد اما سوالهای شهاب یکی بعد از دیگری مثل بمب بر سرش فرود میآمد: زنی که گفتی به مطب زنگ بزند و خودش را پورسینا معرفی کند، کیست؟ چرا از شب قتل خودت را گم و گور کردی؟ چرا به زنت دروغ گفتی که میروی بندرعباس؟ چرا به زنت نگفته بودی تو هم پیش دکتر تابش میروی؟ چرا،چرا،چرا.... بالاخره عباس از کوره در رفت و صدایش را بلند کرد. سرگرد در چنین مواقعی از آن تشرهای ششدانگش استفاده و متهم را چنان میخکوب میکند که صدایش تا آخر عمر از 2 دیسیبل تجاوز نکند. عباس بعد از دو سه دقیقه سکوت بالاخره به حرف آمد اما گفتههایش آنچیزی نبود که ستوان و رئیساش توقع داشتند.
من تجدید فراش کردهام در همدان با زنی مطلقه آشنا شدم و عقدش کردم. او دو روز تهران کار داشت برای همین به زنم دروغ گفتم تا بتوانم پیش همسر دومم باشم. این مدت هم در یک مسافرخانه در بلوار کشاورز بودیم میتوانید بپرسید.
سرگرد انتظار مواجه شدن با هر چیزی را داشت به غیر از یک ملودرام خانوادگی، ولی اجازه داد عباس صحبتش را تمام کند: من خودم برای فردا وقت دندانپزشکی دارم اگر قاتل بودم که وقت قبلی نمیگرفتم. این جمله آنقدر بیمعنی و عاری از منطق بود که ستوان ظهوری هم فهمید متهم در حال آسمان و ریسمان بافتن است. عباس درباره پنهان کردن آشناییاش با دکتر تابش هم دلیل به درد بخوری نداشت با این وجود وقتی حرفهایش تمام شد سکوت دو مامور را به معنی بردش تعبیر کرد اما چند لحظه بعد معادلاتش بههم ریخت چون از نظر کارآگاه حرفهای او نهتنها بیگناهیاش را ثابت نمیکرد بلکه اینبار پای زن دوم او هم وسط کشیده شده و هیچ بعید نبود زن ناشناسی که تلفنی خودش را به جای پورسینا معرفی کرده همسر دوم عباس باشد. آن زن اگر چه زمان وقوع قتل هنوز در اتوبوس و در راه تهران بود اما میتوانست از همان شهر خودشان این تماس را گرفته باشد.
عباس روانه بازداشتگاه شد و کارآگاه به اتاق خودش برگشت تا بیشتر فکر کند. او همینکه پشت میزش نشست نامهای را از طرف تشخیص هویت دید، بازش کرد و با دقت خواند. زیرناخن مقتول یک تار موی زنانه پیدا شده بود این نامه میتوانست به معنی بیگناهی عباس باشد البته اگر احتمال همدستی او با یک زن نادیده گرفته میشد. ستوان ظهوری که تازه به اتاق رسیده بود از نگاه حیران رئیساش فهمید اتفاق تازهای افتاده است، او وقتی ماجرای تار مو را شنید با اطمینان از عباس رفع اتهام کرد: یک زن با سودابه صحبت کرده و به جای پورسینا وقت گرفته بود حالا هم که تار موی یک زن پیدا شده است، شاید ما از اول مسیر را اشتباه آمدهایم و باید راه دیگری را امتحان کنیم.
این حرف ستوان دستکمی از پتک نداشت. سر شهاب چنان تیر کشید که گویی در آستانه متلاشی شدن است. او ناخودآگاه یاد شکستش در پرونده قبلی افتاد و اعتماد به نفساش را از دست داد. شاید حق با ستوان بود و او در تمام این مدت بیدلیل احساس میکرد که به قاتل نزدیک میشود. هیچوقت برای شروع دوباره دیر نیست؛ سرگرد هر چند زیاد به این جمله اعتقاد نداشت، سعی کرد خودش را با آن دلداری بدهد.
یک بار دیگر دفترچه وقتهای فرزاد را از کشوی میزش درآورد و به صفحات آن خیره شد. ستوان هم لب باز نکرد تا کارآگاه تمرکزش را از دست ندهد 10 دقیقه در سکوت مطلق گذشت تا اینکه شهاب یکهو از جا جهید و با ذوق و شوقی که بیشتر شبیه به رفتارهای منحصربهفرد شرلوک هلمز بود دستیارش را صدا زد. ظهوری که احساس واتسون بودن به او دست داده بود با یک جست خودش را به میز سرگرد رساند و به سطری از دفتر که شهاب روی آن انگشت گذاشته بود، چشم دوخت ولی چیزی دستگیرش نشد. شهاب با رویی گشاده این معما را حل کرد: ببین بین هر اسم 4 خط فاصله است اما اسم پورسینا با نفر قبلی و مریض اول وقت روز بعد از قتل فقط دو خط فاصله دارد یعنی این اسم بعدا به دفتر اضافه شده. ستوان بقیه ماجرا را خودش گرفت، وسط حرف سرگرد پرید و کشف او را اینطور تکمیل کرد: دستخطی هم که اسم پورسینا را نوشته با بقیه فرق میکند ببین اگر بقیه اسمها را هم سودابه نوشته باشد او «واو» و «ر»ها را بالای خط مینویسد اما در پورسینا هر دو حرف زیر خط آمدهاند. تشخیص ستوان درست به نظر میآمد اما نظر نهایی را باید بچههای خطشناسی میدادند.
سرگرد به جای اینکه دست روی دست بگذارد و منتظر نتیجه گزارش دستخطها بماند، حکم جلب سودابه را گرفت. شهاب تقریبا اطمینان داشت دخترک او را به بازی گرفته است علاوه بر اینکه معلوم بود اسم پورسینا بعدا و احتمالا توسط فرد دیگری به لیست بیماران روز قتل اضافه شده عکسهای صحنه جرم هم نشان میداد زمان قتل یونیت دکتر خالی بود یعنی او برای آخر وقت هیچ بیماری نداشت و تمام حرفهای سودابه در این باره دروغ محض بود.
سودابه یک بار دیگر به اداره آگاهی پا گذاشت البته اینبار به اجبار و با دستبند. او قتل فرزاد را تکذیب کرد: من نمیدانم آن روز بعد از رفتن من مریض دیگری به مطب آمد یا نه قبلا هم گفتم وقتی رفتم هنوز از پورسینا یا هر کس دیگری خبری نشده بود. اسم پورسینا را هم به این خاطر لابهلای خطها نوشتم که خیلی دیروقت گرفت او اصرار داشت هر چه زودتر دکتر را ببیند من هم یک وقت خالی برایش پیدا کردم و مجبور شدم اسمش را آن وسط بنویسم.
سرگرد هیچ مدرکی نداشت که بتواند دروغگویی سودابه را ثابت کند. تمام امیدواری او به این بود که دخترک در بازجویی، خودش را ببازد اما سودابه با اینکه معلوم بود کاسهای زیر نیمکاسه دارد بیشتر از حد تصور بر خودش مسلط بود و میتوانست اوضاع را کنترل کند، سرگرد به ناچار آزادش کرد و امیدوار ماند تا شاید خطشناسی دست او را رو کند.
2 روز بعد نتیجه مقایسه دستخطها آمد حق با ستوان ظهوری بود شخص دیگری به غیر از سودابه اسم پورسینا را وارد دفتر کرده اما منشی قبلا بارها و بارها ادعا کرده بود خودش این کار را انجام داده است. شهاب دیگر درنگ را جایز ندانست. برگ برندهای را که در تمام این مدت انتظار میکشید به دست آورده بود برای همین یک راست راهی خانه سودابه شد. به عقیده کارآگاه، منشی قاتل نبود و فقط میدانست چه کسی دکتر را کشته است چون اگر خودش اینکار را کرده بود دستخطها فرق نمیکرد.
ساعت حدود 8 صبح بود و خیابانها شلوغ، سرگرد و ظهوری وقتی جلوی در خانه منشی رسیدند که آنجا پر بود از مامور و آدمهای معمولی، همان موقع سرگرد از پشت بیسیم صدای خشداری را شنید که او را میخواند. شهاب جواب داد. خبر این بود: دختری به اسم سودابه را کشتهاند نشانی خانه مقتول همان آدرس منزل منشی دکتر تابش بود. سرگرد یک لحظه احساس کرد سرش گیج میرود. متهم او قبل از دستگیری به قتل رسیده بود شاید اگر او آن روز سودابه را بازداشت میکرد این جنایت که نمیتوانست با قتل دکتر فرزاد تابش بیارتباط باشد، اتفاق نمیافتاد. سرگرد پشت بیسیم به همان صدای خشدار جواب داد الان مقابل محل قتل است، بعد ختم مکالمه را اعلام کرد و همراه ستوان ظهوری وارد ساختمان 6 طبقه شد. خرابی آسانسور ستوان و رئیساش را برای رسیدن به طبقه آخر به زحمت انداخت و نفسشان را گرفت. آن دو وقتی وارد آپارتمان شدند جنازه سودابه را در حالی که وسط حال کنار چوبلباسی افتاده بود، دیدند و هر دو احساس کردند با یکی از تلخترین پروندههای عمر کاریشان روبهرو شدهاند. همه شواهد نشان میداد این قتل به دست یک آشنا انجام شده است اما آن شخص چه کسی بود؟
علیرضا رحیمی نژاد