به چه اتهامی به زندان افتادی، آن زمان چند سال داشتی و چه مدت در حبس ماندی؟
اتهامم سرقت بود. من آن زمان تازه از همسرم جدا شده بودم و برای نگهداری از تنها بچهام بشدت در مضیقه بودم و هیچ راهی بجز دزدی به ذهنم نرسید. موضوع مربوط به 14 سال قبل است؛ 22 ساله بودم و دو سال در زندان ماندم.
چرا برای رفع مشکل مالی از خانوادهات کمک نگرفتی؟
آنها با طلاق مخالف بودند و بعد از جدایی هیچ کمکی به من نکردند. البته خودشان هم وضع مالی خوبی نداشتند.
بچهات در آن دو سال کجا ماند؟
نیلوفر را به پدرش سپردند؛ البته وقتی آزاد شدم دوباره بچهام را پس گرفتم، چون شوهر سابقم ازدواج مجدد کرده بود. هم خودش اعتیاد داشت و هم زن دومش، برای همین از اینکه نیلوفر را به من بسپارد استقبال کرد.
تو که پول و منبع درآمد نداشتی، بعد از آزادی چطور از دخترت مراقبت کردی؟
در زندان که بودم با زنی آشنا شدم که پسربچهای را در تصادف کشته بود و گواهینامه هم نداشت. او زن بسیار محترمی بود و اتفاقا وضع مالی نسبتا خوبی هم داشت. او زودتر از من آزاد شد ولی آدرساش را داد تا بعدا سراغش بروم. آن زن برایم یک میلیون تومان وام جور کرد. من با آن پول از مشهد به تهران آمدم و اتاقی را در جنوب شهر کرایه کردم و دنبال کار گشتم. تنها هنرم قالیبافی بود اما توانستم در یک خشکشویی برای خودم کار پیدا کنم.
خشکشویی؟ به نظر غیرمتعارف میآید؟
صاحب مغازه پشت شیشهاش نوشته بود به کارگر نیاز دارد. من هم شانس خودم را امتحان کردم. او حاضر نبود یک زن را استخدام کند اما آنقدر خواهش کردم تا قبول کرد یک ماه آزمایشی آنجا کار کنم، بعد هم چون از من راضی بود اجازه داد بمانم. او حقوق زیادی به من نمیداد و با آن فقط میتوانستم کرایه خانهام را بدهم و کاری کنم نیلوفر شبها گرسنه نخوابد. او فقط 5 سال داشت و من از اینکه مجبور بود تمام این سختیها را تحمل کند خیلی ناراحت بودم.
همه آدمها به پیشرفت فکر میکنند برای تو این افکار و آرزوها آیا به واقعیت تبدیل شد یا نه؟
بستگی دارد پیشرفت را چطور تعریف کنی. من به همینهایی که الان دارم راضی هستم. پیشرفت کردهام اما میلیونر نشدهام. همین که برای ادامه زندگی محتاج کسی نیستم خدا را شکر می کنم.
این پیشرفت برایت چطور اتفاق افتاد؟
صاحب خشکشویی از من خواستگاری کرد. او همسرش را 2 سال قبل از دست داده بود. زنش سرطان داشت، من نمیخواستم پیشنهادش را قبول کنم چون میترسیدم با نیلوفر بدرفتاری کند اما او قول داد دخترم را مثل تنها بچه خودش که پسری 16 ساله بود بداند. بالاخره بله را گفتم، هر چند اختلاف سنی ما زیاد بود مشکلی بینمان پیش نیامد. بزرگترین خوبیاش این بود که دیگر مجبور نبودم کار کنم و میتوانستم وقت بیشتری برای دخترم بگذارم.
اما حالا تنها هستی یعنی فقط با دخترت. برای شوهرت چه اتفاقی افتاد؟
او فوت شد، سکته قلبی کرد. قبل از مرگش نیمی از مغازه را به نامم کرده بود، چون میدانست عمرش زیاد به دنیا نیست. این لطف را در حقم کرد تا بعد از مرگش به مشکل برنخورم. آن زمان پسرش بزرگ شده و به سربازی رفته بود. انصافا پسر خوبی است. او که نمیتوانست به امورات مغازه برسد، اداره آنجا را به من سپرد و به غیر از پول توجیبی که پدرش هر ماه به او میداد مبلغ زیادتری از من نخواست، اما وقتی سربازیاش تمام شد، گفت، میخواهد خودش در مغازه مشغول شود. من هم مخالفتی نکردم.
هنوز هم پسرخواندهات را میبینی؟
او ازدواج کرده ولی مرتب به من سر میزند. سهم من از مغازه محفوظ است، اما خانه پدریاش را فروخته و برای خودش آپارتمانی خریده و سهم ارث مرا هم داده. البته آن مبلغ زیاد نبود و فقط توانستم برای خودم خانه کوچکی کرایه کنم. در این مدت هم با درآمد مغازه زندگی میکنم. البته برای خودم دار قالی هم خریدهام، اما بیشتر برای سرگرمی است و درآمد چندانی ندارد.
دخترت چه میکند؟
بزرگ شده. امسال به دانشگاه رفت. ادبیات میخواند. امیدوارم در زندگیاش موفق باشد. من که خیلی سعی کردم زمینه پیشرفت او را بخصوص در زمینه تحصیلی فراهم کنم.
و اما حرف آخر؟
حرف خاصی ندارم .خدا را شکر که توانستم از راه سالم گلیمم را از آب بیرون بکشم. من از آن زنی هم که در زندان با او آشنا شدم و کمکم کرد تشکر میکنم.