درس زندگی پدربزرگ

کد خبر: ۳۶۲۸۸۲

بالاخره روزی که انتظارش را می‌کشیدیم، فرا رسید. پدربزرگ دوستم از شرق اروپا به کشور ما آمد. از همان روز اول پیرمرد دوست داشت نقاط دیدنی را ببیند و با کشور و مردم ما بیشتر آشنا شود. طبق برنامه، من و دانیل هم هر کاری می‌توانستیم کردیم تا او راحت باشد و خوش بگذراند.

همیشه او را همراهی می‌کردیم. اما یک روز پدربزرگ تصمیم گرفت به تنهایی مدتی در کوچه و خیابان‌ها بگردد. دوست داشت تنها قدم بزند، مردم را ببیند و با آنها آشنا شود. آن شب برایمان تعریف کرد که آن روز پس از اندکی گشت و گذار در خیابان‌ها، به یکی از رستوران‌های خلوت و آرام شهر رفته تا هم نفسی تازه کند و هم چیزی بخورد. وارد رستوران که شد، خسته بود و دوست داشت زودتر بنشیند. پس میز کوچکی را در گوشه‌ای دنج و خلوت انتخاب کرد، کمی نشست، نفسی تازه کرد و خستگی‌اش قدری دررفت. منتظر بود تا یکی بیاید و از او سفارش بگیرد. در همین دقایق از پنجره به رهگذران نگاه می‌کرد. مردم می‌آمدند و می‌رفتند؛ پیر و جوان، کوچک و بزرگ، گاهی با لبخند و گاهی قدری عصبانی. پیرمرد کم‌کم خسته شد. با خودش فکر کرد چرا اینجا کسی به فکر مشتری‌ها نیست. او باز هم منتظر ماند ولی کسی سراغش نیامد و از او سفارشی نگرفت. داشت با خودش فکر می‌کرد که سراغ مدیر رستوران برود. حالا کمی هم عصبانی شده بود. اما در همین حال متوجه خانمی شد که با یک سینی پر از غذا پشت میز مقابل او نشست. زن لبخندی زد و به گوشه دیگر رستوران اشاره کرد.

ـ از آنجا شروع کنید.

پیرمرد برگشت و به سمتی که زن اشاره کرده بود، نگاه کرد. غذاها و نوشیدنی‌های مختلف روی میزی چیده شده بودند. همه چیز بود. هر چه می‌خواستی.

ـ زن حرفش را ادامه داد: بروید آنجا و هر چه می‌خواهید انتخاب کنید. هر غذا و نوشیدنی‌ای که میل دارید. آن طرف هم می‌توانید پول غذایتان را بپردازید. مسوول صندوق خوب می‌داند که هرکس چقدر باید بپردازد و خندید.

پیرمرد هم لبخندی زد، تشکر کرد و با خود گفت حالا متوجه شدم که چرا کسی برای سفارش گرفتن سراغم نیامد.

پیرمرد غذایش را خورد و از رستوران خارج شد. نزدیک غروب خسته و درعین حال شاداب به خانه رسید. بعد از شام من و دانیل کنار پدربزرگ نشستیم. می‌خواستیم کمی با هم حرف بزنیم و از این دقایق با هم بودن استفاده کنیم. پدربزرگ از روز خوبی که داشت، تعریف کرد. گفت که چقدر تفریح کرده و چقدر به او خوش گذشته است. اما می‌توانستم بفهمم در تمام چیزهایی که تعریف می‌کند، خاطره‌ای هست که دوست دارد آن را برایمان یادآوری کند. وقتی داشت برای ما از آن روز تعریف می‌کرد باز هم مثل همیشه همان لبخند همیشگی روی صورتش نقش بست.

ـ امروز من نکته جالبی یاد گرفتم. می‌خواهید آن را بدانید؟ به شما می‌گویم. زندگی درست مانند رستورانی است که من امروز به آنجا رفتم. می‌توانیم هر چیزی را که می‌خواهیم تا زمانی که هزینه‌اش را پرداخت می‌کنیم، به دست بیاوریم. زندگی هم همین طور است. می‌توانیم موفق باشیم و موفقیت را به دست آوریم. اما نکته اینجاست که اگر منتظر کسی باشیم تا آن را برای ما بیاورد، هیچ وقت به آن نخواهیم رسید. پس باید روی پایمان بایستیم و خودمان آن را به دست آوریم.

برایم جالب بود. پدربزرگ از یک گردش کوتاه، نکته‌ای مهم و قابل تامل به دست آورده بود. شاید اگر من یا دانیل جای او بودیم، هیچ‌وقت به این نتیجه نمی‌رسیدیم. اما خوب شد که پدربزرگ آمد و آن روز تنها به رستوران رفت تا به ما یادآور شود، منتظر کسی نمانیم تا خوشبختی و موفقیت را به ما تقدیم کند.

زهره شعاع

منبع: Inspirationalstories.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها