یادمان نرود

هراسان نشویم

کد خبر: ۳۶۲۸۶۵

گفتم: بگو که نه این ستون از آن ستون‌هاست که به این کلام‌ها بلرزد و نه من دلگیر می‌شوم که این سخنان بر استحکام این ستون می‌افزاید و بر من کمترین منتی است تا نوشته‌هایم را از نگاه خواننده‌ها ببینم.

خندید و گفت: چند هفته‌ای بود که مرتب از تقویم و دیدن آن و گذر روز و هفته و ماه می‌نوشتی. آنقدر گفتی که روزها چقدر تند می‌آیند و زود می‌روند که من کم‌کم از این گذر سریع به وحشت افتادم. دائم فکر می‌کردم فرصت‌ها چقدر کوتاهند و در این شتاب، گویا من و دیگران زمان کافی برای کارها و برنامه‌هایمان در اختیار نداریم و بتدریج با خودم فکر کردم حالا که زمان اینقدر تند می‌گذرد پس شاید نباید رفت. نباید دوید که رسیدن مشکل است و حتی به این فکر کردم که دور نیست آن دم که پاییز زندگی هم فرا برسد و من همچون برگی بر زمین افتم و عمرم... .

نگذاشتم حرفش تمام شود و گفتم: تو که تندتر از من می‌روی. چه خبر است؟ هنوز شروع نکرده رفتی تا پایان خط!

به پشتم زد و خندید و آرام در گوشم گفت: مگر قرار نبود ناراحت نشوی؟

گفتم: کجا و کی من از ناراحتی سخن راندم؟

گفت: بگذریم. پس بماند تا بعد.

تا به خود بیایم رفته بود گوشه دیگر اتاق و سر حرف را با یکی دیگر باز کرده بود؛ چون می‌شناختمش و خلقیات و روحیاتش در دستم بود، فهمیدم این یعنی فعلا سخن بس است. بماند برای بعد.

دیگر با او این حرف را دنبال نکردم اما با خودم چرا. آن شب و شب‌های بعد با خودم فکر می‌کردم، مطالبم را مرور کردم و خودم را مخاطب قرار می‌دادم که آیا این‌طور است که آن دوست گفت یا نه؟

آیا من چنین گفتم؟ و اگر گفتم بی‌راه رفتم یا..... این فکرها در سرم می‌چرخیدند و آرامم را ناآرام کرده بودند.

روزی که باز هم سخنان آن دوست در فکرم جولان می‌دادند، کتابی را نه از سر حوصله ورق می‌زدم که چند جمله توجهم را جلب کرد.

نوشته بود پیر عاقل و فرزانه‌ای از جوانی برومند پرسید: چه مقدار از عمرت گذشته؟

جوان در پاسخ گفت: حالا 30 سال دارم.

پیر دنیا دیده گفت: شاید بهتر باشد بگویی حالا 30 سال از عمرم را دیگر ندارم!

این را که خواندم با خودم گفتم: اگر مطالب این ستون همین‌قدر که تلنگری باشند برای این که متوجه این گذر شویم، چه تند و چه کند، مرا بس است.

شاید از این منظر نگاه کردن بهتر باشد که این تذکرها برای دانستن قدر باقیمانده‌هاست نه افسوس بر آنچه گذشته و از دست رفته است.

باید یادمان برود که از عمر مانده بهتر بهره ببریم و از آن بیشتر استفاده کنیم، عمری که می‌گذرد.

یادمان نرود یک بار بیشتر زندگی نمی‌کنیم.

و بدانیم به یاد داشتن با هراسان شدن تفاوتی اساسی دارد. این را هم یادمان نرود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها