[با این حال، اینا رو هم مد نظر داشته باشین، بد نیسهااااا:] 4- کوتاه بنویسید، امکان چاپش بیشتره. 5- برای نوشتههای طنز و بانمک پارتیبازی میشه! 6- پارتی ندارین؟ آااااخی! پس یهچی بنویسین که چفت و بستش درست باشه، یه حرفی داشته باشه که به درد دیگران بخوره، آخرشم نگیم: حالا منظور؟!! 7- تا رسیدن و چیدن نامهها و ایمیلهاتون، یه یکی دو ماهی (ناااااقااااابل!) صبر کنین. بچهم رو گازه و چمدونم نامهم نوبره و اینا، چیییییی؟... نهاااااریییییمهااااا!!
هانیه طیبی از نیشابور: من توی افکارت، شخصیت و مرامت خیلی وقت پیشا سرچ کرده بودم ولی چیزی و کلمهای راجع به دورویی و دروغگویی تو وجودت پیدا نکردم. برای همینم بود که باهات همراه شدم. شدم دوستت و زندگیم رو ازت دریغ نکردم اما تو بعد از یه مدتی با من دورویی کردی و به من دروغ گفتی و با همین کارت دلم رو شکوندی. حالا که بیشتر به این موضوع فکر میکنم میبینم شکوندن دل من تقصیر تو نیست. تقصیر خودمه که یادم رفته بود آدما هر چند وقت یه بار آپدیت میشن و بد و خوب مد شده تو زمونه رو با هم دانلود میکنن!
محدثه: ...یعنی میشه منم نویسنده بشم؟ میشه کتاب منم چاپ شه؟ کارم شده مطالعه و فکر کردن به مطالبش. اگه قرار باشه آسمون و زمین رو زیر و رو کنم، زیر و رو میکنم اما نویسنده میشم...
آففففرییییین به تو! یعنی اگه تو هر کاری، به هر چی که علاقه داری، هر آرزویی داری و به هر چی که میخوای بهش برسی، از راهش وارد شی، با مطالعه و تفکر شروع کنی، اصول و روشها رو یاد بگیری و با اراده و مصمم پیش بری، مطمئن باش، بهش میرسی (دیگه لازم نیست بگم: زودتر و بهتر هم میرسی!)
بدون نام: آخ بمیرم که بازم سرت کلاه رفت پاسی جون... آی من این جور موقعها حرصم میگیره!...
صد سال (از جیب خودم که نیس! تو بگو پونصد سال!) زنده باشی جوون! تو چرا حرص بخوری؟ منم که نمیدونم چهطور میشه همه نوشتههای عالم رو خوند و به یاد داشت؛ پس چیکار میکنیم؟ گوشت رو بیار جلو، کسی متوجه ترویج خشونت ما نشه: اسمشو حفظ کردم، یه دیگبهسری رو هم میشناسم که فلفل میریزه تو دهن بچهبدا! اشکش که در اومد، میگیرم پرتش میکنم تو انباری تلگرافخونه! در رو هم روش میبندم! چطوره؟ (همین یه صفحه، کیپ تا کیپ مطلب ریخته توش و جا نیس که آدم، حتی یهخرده هم وول بخوره! دیگه وای به حال تلگرافخونهش؛ که باید تو تنگی و تاریکی و شلوغ پلوغیش! همین طور سیخکی واسته تا خودِ خودِ صبحِ هفته بعد!)
الناز فیروز 14 ساله از سیاهکل: پیرمرد با ورقی که دستش بود به سمت دکتر رفت...: «آقای دکتر جواب آزمایش، چی رو نشون میده؟» دکتر: «همون چیز قبلی... فقط یک سال دیگه، عمر میکنی»! پیرمرد در حال رفتن به خانه بود و به این فکر میکرد که طی این یک سال چه کارهایی را باید بکند. ناگهان ماشینی به پیرمرد زد و [راننده] فرار کرد. پیرمرد برای همیشه خوابید.
الهه آناهیتا: ای کاش این امید بیهوده نبود. کاش لمس نفسهایت ممکن بود تا از این مرداب دلتنگیها رهایی یابم. کاش میتوانستم در نگاه پر تلاطم تو که حتی به من چشم ندوخت گم شوم. این برایم نابترین لحظه بود. کاش میشد دوباره با خندههایت جان بگیرم...