سرگرد شهاب از شنیدن خبر تازه به جنب و جوش افتاده و ستوان را مامور کرده بود هر چه زودتر کارهای مقدماتی را برای گرفتن فیلم دوربین مداربسته بانک انجام بدهد. وقتی فیلم دست او رسید با ولع خاصی شروع به تماشایش کرد، انگار داشت هریپاتر میدید. در فیلم کاملا واضح بود دختری تقریبا هم سن و سال حلیمه یک چک را نقد کرد و پولش را به مرد دیگری که از خودش چند سالی بزرگتر بود، داد. کارآگاه دفترچه کوچکش را از میان انبوه کاغذهایی که روی میزش تلنبار شده بود، بیرون کشید. صفحات را تند و تند ورق زد تا به اطلاعات پرونده قتل حلیمه رسید، پدر و برادر این دختر و جاسم 3 مظنون اصلی بودند اما هیچکدام برای جابهجایی جنازه ماشین نداشتند و از طرفی تهران را بلد نبودند پس میشد فعلا در حقشان تخفیف قائل شد و این طور فرض کرد که آنها در قتل نقشی ندارند. شهاب حالا یک فرضیه جدید داشت؛ حلیمه سوار یک ماشین مسافرکش شده و راننده با انگیزه سرقت یا هر نیت دیگری او را کشته و شناسنامه و پولهایش را دزدیده و جسد را کنار خیابان انداخته است.
سرگرد قبل از هر چیز به این نیاز داشت که نقدکننده چک دستگیر شود اما این کار تقریبا از عهده او خارج بود و بچههای اداره مبارزه با کیفقاپی بهتر میتوانستند از پس آن بربیایند. برای همین بدون این که به دستیارش حرفی بزند، راهی آنجا شد.از کنار هر ماموری که رد میشد، طوری به او احترام میگذاشتند و سلام علیک میکردند که انگار مدتهاست با همهشان رفیق صمیمی است.
شهاب از این موضوع خرسند بود و پیش خودش فکر میکرد حالا شهرتش به حدی رسیده که همه او را میشناسند. با این که 40 سالگی را رد کرده هنوز بعضی مواقع هیجانهای یک پسر بچه 18 ساله را داشت. بالاخره توانست با افسری که دنبالش میگشت صحبت کند، آن دختر از مجرمان سابقهدار بود: مهین 21 ساله، اهل شیراز، مجرد. پارسال هم به اتهام کیفقاپی دستگیرش کرده بودند اما سند گذاشته و از زندان بیرون آمده بود. سرگرد نادری همان افسر پرونده، عجله زیادی برای دستگیری او نداشت البته کارش این طور اقتضا میکرد، او باید منتظر میماند تا بقیه اعضای باند هم شناسایی شوند اما شهاب نمیتوانست وقتش را برای این تحقیقات تلف کند، هر چند این اولین بار نبود که بین کارهای کارآگاه و بقیه همکارانش تداخل به وجود میآمد،این بار خیلی عصبی و تندمزاج برخورد کرد و کار را به رئیس کشاند و بالاخره مجوز گرفت خودش مهین را بازداشت کند. شهاب طبق معمول این وظیفه را هم به ظهوری محول کرد. با توجه به نشانی که از محل زندگی متهم در پروندهاش ثبت شده بود به نظر میرسید دستگیری او کار سختی نباشد اما ستوان 4 ساعت بعد دست خالی برگشت. مهین دیگر آنجا زندگی نمیکرد در واقع آن خانه را که در کوچهای بنبست در محله پامنار بود، خراب کرده بودند و کسی هم وجود نداشت که ستوان بخواهد رد و نشانی از مهین بگیرد.
کشتیهای کارآگاه یک بار دیگر غرق شد.همیشه این جور مواقع به شک میافتاد و به این فکر میکرد که شاید همه فرضیهها و حدس و گمانهایش غلط باشد، این بار هم همان تردید به جانش افتاد. اگر جاسم بیگناه است چرا دقیقا روز قتل مخفیانه به تهران آمده و برگشته بود؟ اگر قتل کار حسین نیست، چرا او هم دقیقا همین کار را کرده و بعدش هم خودش را از پل پنجم اهواز پایین انداخته بود؟ این سوالات را از ستوان پرسید، ظهوری اول جوابی پیدا نکرد اما چند دقیقه بعد توانست قطعات پازل را در ذهنش مرتب کند و فرضیه تازهای بسازد.
حلیمه میخواست با حسین فرار کند برای همین هم شناسنامهاش را برداشته بود اما یا قبل از این که سر قرار با خواستگارش برود، کشته شده یا حسین با همدستی یک نفر دیگر این کار را کرده، اگر این طور باشد همدست حسین همان مردی است که مهین در فیلم، پولها را به او میدهد.
این فرضیه به عقیده شهاب هیچ اساسی نداشت و میشد آن را این طور تغییر داد که حلیمه هنگام فرار گیر جاسم افتاده و این پسرعمویش بوده که با همدستی یک نفر دیگر قتل را انجام داده است.
دیر وقت بود و ذهن کارآگاه خسته برای همین ترجیح داد ختم مجلس فرضیهبافی را اعلام کند و به خانه برود. او هنوز به پارکینگ اداره نرسیده بود که سرگرد نادری را دید، خواست بابت دلخوری که پیش آمده بود عذرخواهی کند اما پشیمان شد و راهش را به سمت ماشینش کج کرد ولی با صدای او دوباره ایستاد.
«پیدایش کردیم. گفتم که باید صبر داشته باشی. امشب هم خودش را میگیریم هم همدستش را.»
شهاب بادی به گونههایش انداخت و دستش را معطل در هوا چرخاند بهگونهای که از این حرکتش هم عذرخواهی استنباط شود و هم تحسین.به طرف دفترش برگشت و سر راه به ستوان که لباس عوض کرده بود تا راهی خانه شود، دستور داد برگردد. ظهوری که میدانست سایه بینظمی از زندگیاش برچیده نمیشود، فقط توانست اطاعت کند.
انتظار از مرگ هم بدتر است، مخصوصا برای کارآگاه و وقتی که منتظر دستگیری یک متهم است. مرتب در اتاق قدم میزد و آرام و قرار نداشت. 2 دقیقه به 2 دقیقه ساعتش را نگاه میکرد و آخر هم طاقت نیاورد و از اتاق بیرون زد و در حیاط منتظر ماند. ساعت 5/11 شب بود که مهین را دستبند زده به او تحویل دادند. دخترک با وجود سن و سال کمش به قول ظهوری آخر خلاف بود. اعتیاد از سر و رویش میبارید و ادبیاتش به قدارهبندهای آسمانجل میمانست. هر یک جمله که میگفت سیگار میخواست اما کاراگاه از دود بیزار بود، از وقتی ترک کرده فقط دو سه بار عهدش را شکسته و بجز آن هیچ وقت نه تنها خودش لب به سیگار نزده بلکه نگذاشته بود کسی دور و اطرافش دود و دم راه بیندازد. مهین از آن متهمانی نبود که بشود براحتی با او کنار آمد و مرتب حرف خودش را میزد.
«ببین آقای پلیس من در هر کاری که بگی هستم کیفقاپی، خفتگیری، مواد، اما این یه رقم را که تو دنبالشی نیستم. مرا چه به قتل.اصلا من چه میدونم شناسنامه برای کیه؟ اون را پیدا کردم.»
دروغ میگفت آن را خریده بود اما از چه کسی؟ حاضر نبود همکاری کند. شهاب کمکم داشت عصبانی میشد محکم روی میز کوبید طوری که برق از سر مهین پرید و فهمید با بدکسی طرف است. همیشه عادتش این بود که وقتی دستگیر میشد اول هوای دوست و رفقایش را داشت اما همین که کار به جاهای باریک میکشید بلبل میشد و همه را میفروخت این بار هم همین کار را کرد، البته باز هم برای این که به حرف بیاید نیم ساعتی چرندیات گفت و بالاخره اسمی را که کارآگاه منتظرش بود به زبان آورد: جواد صابون.
جواد از آن دزدهای قدیمی بود که یک بار وقتی از یک سوپرمارکت سرقت کرد، فقط 2 بسته صابون گیرش آمد و لقبش را از همان موقع گذاشتند جواد صابون. او گاهی زندان بود و گاهی بیرون و اتفاقا زمان قتل تازه آزاد شده بود و آن طور که مهین میگفت در خانهای در خزانه با چند نفر از رفقایش زندگی میکرد. سرگرد همان شبانه حکم جلب جواد را گرفت و خودش هم با ستوان و بچههای عملیات همراه شد. جواد وقتی از خواب پرید که از در و دیوار مامور داخل خانه میآمد، ترس برش داشت، اهل خلاف بود اما نه خلافی که بهخاطرش یک لشکر راه بیندازند. سرگرد در همان ماشین و در راه برگشت به اداره، بازجویی از صابون را شروع کرد. او شناسنامه را که دید سریع شناخت:«خودش این را به من فروخت. خود این دختر. گفت لازمش ندارد، پول بیشتر به دردش میخورد. من در میدان انقلاب دیدمش، سر خیابان رشتچی از قیافهاش تابلو بود فراری است جلو رفتم، ببینم چیزی کاسب میشوم یا نه؟ آخرش شناسنامهاش را 10 هزار تومان فروخت و رفت.»
حلیمه هیچ پولی نداشت برای همین هم مجبور شده بود شناسنامهاش را بفروشد، پس قطعا او میخواست فرار کند اما راهش را نمیدانست و خیلی ناشیبازی درآورده بود، حتما از قبل با حسین قرار مدار گذاشته اما پسرک زیرش زده بود، وگرنه چه دلیلی داشت حلیمه مجبور شود شناسنامهاش را بفروشد و حسین نرسیده به تهران به شهرشان برگردد و بعد هم از عذاب وجدان خودکشی کند.سرگرد وقتی کمی بیشتر فکر کرد، دید هنوز اول راه است. او امیدوار بود با دنبال کردن شناسنامه، قاتل را پیدا کند» اما حالا میدید این سرنخ به جایی نمیرسد.
علیرضا رحیمی نژاد