چکناواریان با این که به قول خودش کودکی پردرد و رنجی داشته، اما کودک درونش خیلی بزرگ است، زندگی را سخت نمیگیرد و براحتی از آن لذت میبرد.
میگوید این که یک نفر سنش بالا برود، دلیل نمیشود که حالا این طور ننشیند یا آن کار را نکند. میگوید همه باید کودک بمانیم، چون وقتی از کودکیمان فاصله بگیریم، خودکشیمان هم شروع میشود. میگوید نمیخواهم هیچ وقت خودم را بگیرم یا کسی مرا جدی بگیرد. من همیشه با همین چیزهای سطحی خوشحال میشوم. دوست دارم بگویم، بخندم، بخوانم و زندگی کنم. اصلا فکر نمیکنم از کودکی بیرون آمدهام.
لوریس چکناواریان سال 1316 در بروجرد و در یک خانواده مهاجر ارمنی به دنیا آمد. از کودکی به موسیقی علاقهمند شد و تحصیلات در این زمینه را از هنرستان موسیقی در ایران آغاز کرد، در وین ادامه داد و در آمریکا با درجه دکتری آهنگسازی آن را به پایان رسانید. او همزمان رهبری ارکستر را نیز فراگرفت و اولین رهبر ارکستر تهران شد. چکناواریان همچنین رهبری ارکسترهای مطرح دنیا مانند ارکسترسمفونیک لندن، ارکستر فلارمونیک لندن، ارکستر سمفونیک ارمنستان، مکزیک و... را به عهده داشته است. تدریس در هنرستان عالی موسیقی تهران، کالج کنکوردیا، دانشگاه مینهسوتا و چندین دانشگاه دیگر نیز از دیگر فعالیتهای آموزشی و هنری اوست. آثاری همچون اپرای رستم و سهراب، سمفونی عشق و امید و چندین موسیقی فیلم نیز ساخته و پرداخته ذهن و دستهای خلاق و هنرمندانه او هستند. اولینهای این پیشکسوت موسیقی را میخوانید.
یادتان هست اولین بار کی و چطور به موسیقی علاقهمند شدید؟
بله، هنوز خوب یادم هست. سر همین خیابان استانبول سینمای بزرگی به نام پالاس بود. یک گروه ارکستر از ارمنستان آمده بودند و در همین سینما اجرای برنامه داشتند که ما هم به دیدنش رفتیم. من آن موقع 5 سال بیشتر نداشتم و اولینبار بود که ارکستر میدیدم.
برایم خیلی جالب بود بویژه کسی که ویلون میزد خیلی توجه مرا جلب کرد، آنقدر که وقتی به خانه برگشتیم به تقلید از او یک مداد زیر چانهام گذاشتم و با مداد دیگری روی آن میکشیدم. یک روزنامه هم مثل کاغذ نت جلویم گذاشتم و مثلا از روی آن نگاه میکردم و ویلون میزدم. فکر میکنم علاقه من به موسیقی و ویلون تقریبا از همان زمان شروع شد، اما شاید این تنها یک بهانه بود، چون تصور خودم این است که موسیقی در سرنوشت من بوده، چرا؟ نمیدانم!... نمیدانم چرا دنبال موسیقی رفتم و چرا آنقدر برایش مبارزه کردم، حتی با پدرم که بشدت مخالف بود موزیسین بشوم. من عاشق این کار بودم و هستم و حتی هنوز هم نمیدانم این عشق از کجا و چگونه در وجودم رخنه کرد. احساس میکنم هر انسانی به این دنیا میآید، خداوند کاری برایش در این دنیا پیشبینی کرده که خواهی نخواهی همان کاری که برای آن ساخته شده را دنبال میکند.
و اولینبار که یک ساز در دست گرفتید و شروع به آموختن موسیقی کردید؟
7 ساله بودم که آموختن موسیقی را شروع کردم. بین ارامنه مرسوم است که فرزندان خانواده حتما باید یک سازی را بیاموزند و بزنند. در واقع یک جور سنت بود که به آن بسیار اهمیت میدادند. به همین دلیل پدرم مرا پیش یک معلم موسیقی برد تا طبق آداب و سنن، نواختن یک ساز را بیاموزم (البته الان دیگر به دلایلی این رسم کمرنگ شده است).
اولین سازی که آموختید و نواختید چه بود؟
ویلون اولین سازی بود که به آن علاقهمند شدم و آن را یاد گرفتم. از همان زمانی که در ارکستر ارامنه ویلون زدن یکی از اعضای گروه را دیدم از آن خوشم آمد و به دنبال آن رفتم. البته با ویلون شروع کردم، اما کارم بیشتر با پیانوست، در عین این که به عنوان یک آهنگساز با همه سازها آشنایی دارم. سازها مثل رنگ هستند و آهنگساز مثل نقاش و هر رنگی برای خودش جایگاهی دارد.
اولینبار که تصمیم گرفتید موسیقی را به طور جدی و حرفهای دنبال کنید؟
حدود 17 سالم بود که متوجه شدم به هیچ چیز غیر از موسیقی علاقهای ندارم. همان موقع تصمیم گرفتم موسیقی را به طور حرفهای ادامه بدهم. البته این تصمیم کاملا برخلاف خواست پدرم بود. پدرم نمیخواست من یک هنرمند حرفهای بشوم.
مخالفت پدرتان علت خاصی داشت؟
بله، به خاطر شرایط اجتماعی آن زمان. چون آن موقع هنرمندان حرفهای موقعیت خوبی نداشتند؛ چه به لحاظ اقتصادی و چه اجتماعی.
دوران جنگ بود، متفقین ایران بودند و مهاجران زیادی از روسیه، لهستان، ارمنستان، گرجستان و... به ایران آمده بودند. هنرمندان و موزیسینهای درجه یک زیادی هم بین آنها بود. آنها در کافهها ساز میزدند و زندگی وحشتناکی داشتند؛ بیشترشان معتاد به مشروب میشدند، تنها و بیپول بودند و زندگی سختی داشتند. خلاصه هر کدام به طریقی تباه و زندگیشان خراب شده بود.
پدرم هم ترسیده بود که اگر من هم بروم دنبال موسیقی، زندگیام به آنجا بکشد. نمیخواست این اتفاق برایم بیفتد، از این رو نهتنها برای ادامه این راه تشویقم نمیکرد که مخالف هم بود، اما نمیدانم چرا هیچ چیز برای من مهمتر از موسیقی نبود.
با وجود مخالفت خانواده چطور موسیقی را ادامه دادید؟
پدرم دوست داشت من دکتر یا وکیل شوم، اما وقتی اصرار و علاقه مرا دید، متوجه شد نمیتواند جلوی مرا بگیرد، بنابراین سعی کرد خیلی زود مرا از این محیط دور کند و به من گفت، خب اگر میخواهی موسیقی یاد بگیری پس برو اروپا و اینجا نمان. هرچند آن موقع خیلی سخت خروجی میدادند که کسی برود و موسیقی بخواند، اما به هر طریقی که شد برایم ویزا گرفتند و رفتم اتریش.
اولین استادان موسیقی؟
اولین استادهای من موسیقیدانهای ارمنی و مهاجر بودند که همگی فوت شدهاند. من ویلون را از آنها یاد گرفتم. هنرمندانی مثل روبیک گریگوریان که بسیار معروف بود و خدمت بزرگی به موسیقی ایران کرد. آهنگها و آثار او هنوز هم اجرا میشود.
بیشتر ارامنهای که به ایران آمدند، موزیسین بودند. اولین تئاتر، سینما و ارکستر را آنها هنگام مهاجرت به ایران آوردند.
اولین مشوق؟
همان طور که گفتم آن زمان هنرمندان درجه یک از سراسر اروپای شرقی و آسیای میانه به خاطر جنگ به ایران آمده بودند. خیلی جالب بود، چراکه ایران تبدیل شده بود به سرزمینی مملو از هنرمندان درجه یک. هنرمند زیاد بود، اما سالن کنسرت وجود نداشت، پول نبود و زندگی هنرمندان به سختی میگذشت. من این هنرمندان و اجرای برنامهشان را که میدیدم، تشویق میشدم. زمانی که بچه بودم در کافه نادری هر شب برنامه موزیک و ارکستر بود. در کافه شبرون، روبهروی سفارت انگلیس و تئاترشهر فعلی هم ارکستر اجرا میشد. خلاصه جاهای مختلف برنامه و ارکستر اجرا میشد که با خانواده برای تماشای آنها میرفتیم. همین بزرگترین تشویق برای من بود.
اولین کتابهایی که خواندید؟
آثار و کتابهای تولستوی و داستایوفسکی را دوست داشتم و میخواندم مثل کتاب جنگ و صلح. در منزل ما را وادار به مطالعه میکردند.
اولین هنری که بعد از موسیقی به آن علاقهمندید؟
نویسندگی و سینما 2 هنری هستند که به آنها علاقه داشتم و دارم، اما هیچگاه نتوانستم برای آنها وقت بگذارم.
به سینما و فیلم علاقهمند بودم و دوست داشتم کارگردان شوم، اما پشتکارش را نداشتم. کارگردان باید با صدها نفر ارتباط داشته باشد، اما در موسیقی خودت تنها هستی و قلم و کاغذت. کارگردان مثل موسیقیدان خلق نمیکند، رهبری میکند، مثل رهبر ارکستر که استعدادها را جمع میکند و از آن بهترین صداها را درمیآورد، یعنی خودش خلاق نیست، اما دنیای من دنیای موسیقی است.
پدر من علاقه زیادی به سینما داشت و چند سینما در تهران ساخت. سینما آپلو، سینما خیام، سینما هالیوود، سینما فردوسی و اگر اشتباه نکنم در میدان تجریش هم یک سینمای تابستانی ساخته بود. من برای تماشای فیلم زیاد به این سینماها میرفتم. آن زمان خیابان لالهزار نو یکی از شیکترین خیابانهای تهران بود، درست مثل خیابان برادوی نیویورک که پر از تئاتر است. لالهزار نو هم از ابتدا تا انتهای خیابان پر از خانههای تئاتر، سینما و مغازههای متعدد بود. هنرپیشهها شکسپیر بازی میکردند. این منطقه یک منطقه کاملا فرهنگی ـ هنری بود.
اولین فیلمی که دیدید؟
یادم نیست، اما خاطرات جالبی از آنموقع دارم. یادم هست برای فیلم تارزان از پدرم خواسته بودند تابلوی تبلیغ آن را برای سر در سینما سفارش بدهد. پدرم کار را به کسی سفارش داد و او وقتی تابلو را آورد، تصویر کسی بود که تار میزد. (خنده) فکر میکردند تارزان یعنی کسی که تار میزند.
اولین دوستان و معلمهای دوران دبستان؟
چیز زیادی از آنها به خاطر ندارم و خاطره آنچنانی هم از آن دوران ندارم غیر از این که آنها هم مرا اذیت میکردند، چون دنبال موسیقی بودم و شاگرد خوبی نبودم و حواسم فقط به موسیقی بود. معلمها همیشه از من ناراضی بودند، زیرا همهجا ساز و کاغذ نت دستم بود و به جای درس خواندن و جواب دادن، نت میخواندم و یاد میگرفتم. حوصله درس و بحث و کلاس و معلمها را نداشتم. علاقه و زندگی من موسیقی بود و به زور درس میخواندم.
شلوغ و فعال بودم، اهل درس نبودم، اما به جایش موسیقی را دوست داشتم، ویلون میزدم.
اولینبار که تنبیه شدید؟
اووووووه، آنقدر تنبیه شدم که خدا میداند. آن زمان تنبیه خیلی رایج بود. معلمها چپ و راست بچهها را میزدند. تنبیهات وحشتناکی رایج بود مثلا با خطکش، کمربند و چوب بچهها را میزدند و فلک میکردند یا مداد لای انگشت بچهها میگذاشتند. من هم بچه شلوغی بودم و آرام نمینشستم. برای همین زیاد تنبیه میشدم.
اولین تعریف شما از موسیقی؟
با این که یادگیری موسیقی زمان بسیار زیادی میبرد و یکی از سختترین رشتههای تحصیلی است، اما اگر دوباره متولد شوم باز هم سراغ موسیقی میروم. موسیقی پایان و انتها ندارد و همیشه برای یاد گرفتن چیزی هست. هیچگاه نمیتوانی بگویی من به آخرش رسیدم و هر چه بود یاد گرفتم.
اولین آهنگی که ساختید؟
کارهایی که دوران تحصیل در هنرستان موسیقی با احساس و عشق نوشتم، اولین کارهای من است اما آنها آهنگسازی به حساب نمیآیند، چون پایه علمی ندارند. اولین آهنگ رسمی که بر پایه علم آهنگسازی نوشتم یک کنسرتوی ویلون بود.
این کنسرت اجرا هم شد؟
بله، در دوران تحصیلم در وین توسط استاد ویلونم اجرا و استقبال زیادی هم از آن شد. همین امسال هم بعد از 50 سال، در جشنواره بیمارستان قلب با گروه ارمنستان آن را اجرا کردم.
چه احساسی داشتید وقتی اولین آهنگتان اجرا میشد؟
آن موقع دنیای من خیلی کوچک بود و بالطبع به تناسب این دنیای کوچک بسیار شاد و هیجان زده شدم؛ اما الان غرق در اقیانوسم، اقیانوس بیپایان موسیقی، اما آنموقع در حوض کوچکی بودم و با اندک اتفاقی خوشحال و هیجان زده میشدم.
اولینبار که رهبر ارکستر شدید؟
از بچگی در تهران رهبری میکردم، اما علمی نبود. ارامنه گروه ارکستر داشتند، باشگاههای ارامنه گروه کر، ارکستر و تئاتر داشت و من گاهی رهبری این گروهها را به عهده میگرفتم تا وقتی رفتم آمریکا و بهطور علمی رهبری ارکستر را آموختم.
بعد از تحصیل در وین و آمریکا و بازگشت به ایران هم رئیس و رهبر اپرای تهران بودم (قبل از انقلاب و در همین تالار وحدت).
اولین آهنگسازهای مورد علاقهتان؟
باخ، موتزارت، بتهوون و چند نفر دیگر.
اولین الگوی شما در موسیقی؟
بچه که بودم تحت تاثیر بتهوون، باخ، موتزارت و آرام خاچاتوریان (آهنگساز ایرانی) بودم، اما الان سعی میکنم راه خودم را دنبال کنم. خواهی نخواهی تحت تاثیر همه هستم. از زندگی هم الهام میگیرم. همه در شروع کار، دنبالهروی دیگران هستند، اما وقتی کمی پیشرفت کردند و جلو رفتند دیگر نمیتوانند و نباید تحت تاثیر دیگران باشند. باید خودشان را کشف کنند و خودشان باشند.
اولین هدیه و جایزهای که دریافت کردید؟
جایزه و هدیه زیاد گرفتم و دقیقا یادم نیست که اولینش کدام بود، اما اولین هدیه خاطرهانگیزی که هنوز به یادم مانده یک ساعت بود. وقتی 16 سالم بود برای رهبری ارکستر ارامنه یک ساعت به من دادند که همان موقع دستم کردم. دوستانم روی دست مرا بلند کردند، اما وقتی آمدم پایین دیدم ساعت روی دستم نیست. همانجا روی هوا ساعت را زده بودند. 3 دقیقه هم روی دستم نبود. این اولین و بهترین هدیهای است که شاید 3 دقیقه هم بیشتر مالک آن نبودم.
آخرین جایزه را هم سال گذشته دریافت کردم که مدال طلای رئیسجمهور اتریش بود. این جایزه را بندرت به کسی میدهند و من خیلی خوشحال شدم که آن را به من اهدا کردند.
اولین خاطره تلخ تمام این سالها؟
خاطرات دوران بچگی، تلخترین خاطرات زندگی من بودند.
خاطرات کودکی من بسیار تلخ و غمانگیز است، چون دوران سخت و دردناکی را گذراندم، چون بین مهاجران بزرگ شدم که زندگی بسیار تلخ و دردناکی داشتند. هر کدام یک یا چند عضو خانوادهشان را از دست داده بودند. مهاجران ارمنی که ما هم جزو آنها بودیم تقریبا هر شب دور هم برای درددل جمع میشدند و برای بچهها و شوهران مردهشان گریه میکردند. من در این غمها و اشکها بزرگ شدم و بزرگ شدنم همراه با شنیدن لحظه به لحظه درد و غم و اندوه مهاجران بود. شنیدن جنایاتی که در ارمنستان رخ داده بود یا اتفاقاتی که در زندانهای استالین افتاد. من به عنوان یک هنرمند کاملا تحت تاثیر آن دردها و غمها هستم و نمیتوانم حرفی از آنها نزنم و یادی نکنم، چون بخشی از زندگی و خاطرات من و بخشی از وجود من هستند.
اولین تاثیرپذیری هنری؟
من از خاطرات تلخ کودکیام تاثیر فراوان گرفتهام. خیلی از آهنگهایم را با تاثیر از آن خاطرات دردناک نوشتم. ردپای آن دوران تلخ را در جایجای آثار، نوشتهها و کارهای من میتوانید ببینید. از طرفی چون در ایران متولد و بزرگ شدم از فرهنگ بزرگ و غنی ایران نیز تاثیر بسیاری گرفتم. یکی از چیزهایی که از کودکی به آن خیلی علاقه داشتم، موسیقی زورخانهای بود یا دستههای عزاداری که در ایام محرم مینواختند. از آنها خوشم میآمد چون ملودیهای قشنگی داشتند. من در دو فرهنگ بزرگ شدم. فرهنگ ارامنه که پر از درد و غم و اندوه و گریه بود و دیگری فرهنگ ایرانی که بسیار بزرگی و غنی است، چه ادبیات و موسیقیاش و چه سنتهایش. لوریس چکناواریان حاصل و دست پرورده این دو فرهنگ است.
اولین کاری که با الهام از این خاطرات نوشتید؟
سمفونی شماره یک اولین کارم است، هرچند تمام سمفونیهای من راجع به قتل عام ارامنه و تاثیری است که در من گذارده، اگرچه دنیا این واقعیت تلخ را قبول نمیکند یا آن را کتمان میکند و درباره آن حرفی نمیزند، اما من با آثارم آن اتفاق دردناک را به گوش همه جهانیان میرسانم، هر چند خودشان را به نشنیدن بزنند. قتلعام یک ملت چیزی است که دنیا براحتی چشمانش را روی آن بسته است، اما من هر آهنگی بنویسم متاثر از آن حادثه هولناک و پیامدهای پس از آن است. هنر بزرگترین اسلحه دنیاست و هیچ چیزی نمیتواند این سلاح را از بین ببرد.
اولین تعریفی که برای عشق و زندگی دارید؟
زندگی، خودش عشق است و من همیشه در زندگیام عشق داشتم و عاشق بودم؛ عاشق موسیقی، عاشق کارم و عاشق انسانها و همیشه عشقم را به هر کس یا هر چیز با ساخت آهنگی برایش نشان دادم. امروز که 73 سال دارم باز هم عاشق هستم و عاشق میشوم. هیچوقت برای عاشق بودن و عاشق شدن دیر نیست. ضرورت عشق برای زندگی مثل ضرورت آب برای حیات است. بدون عشق نمیشود زندگی کرد. آدم باید قلبش را جوان نگه دارد تا مرتب عاشق شود و مرتب به خاطر عشق بخواند، حرف بزند و بنویسد. زندگی فقط عشق است و بقیه آن فقط حرف، و یک شاهی هم نمیارزد. حتی اگر صد تا دکتری و درجه و مرتبه هم داشته باشی، اما عاشق نباشی ارزشی ندارد و باز بدون عشق هیچی.
اولین خاطره شیرینی که از این 70 سال زندگی به ذهنتان میآید؟
همین صحبتی که الان با شما دارم. شیرینی همیشه همان ثانیه آخری است که تجربه میکنی. شاید چیزی که سالها پیش فکر میکردی شیرین است، دیگر امروز برایت شیرین نباشد.
ارتباطات زیبای انسانی شیرین است. ممکن است بزرگترین کنسرت دنیا را هم اجرا کنی و هزاران نفر برایت کف بزنند و تشویقت کنند، اما اینها که شیرین نیست، چراکه امروز هست و فردا ممکن است نباشد، اما ارتباط زیبای تو با دیگران است که شیرین و ماندگار خواهد بود. زندگی یعنی لحظه، همان لحظهای که الان در آن هستی. دیروزش زندگی نیست و فردایش هم همینطور. فقط همان لحظه را باید غنیمت شمرد.
اولین دیگری اگر مانده؟
میتوانی 73 سال با من بنشینی. هر روز زندگی من یک کتاب است با اولینهای بیشمار که در حوصله این فضای کوچک نمیگنجد.
فاطمه مرادزاده