حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
شاید ما آدمهاییم که میخواهیم رنگی دیگر به این مفهوم اساسی انسان بودن بزنیم؛ رنگی که فقط در سطح میماند و راهی به عمق نمییابد.
وقتی «به کسی مربوط نیست» را میخواندم بسیار به این نکته اندیشیدم.نویسنده کتاب جومپا لاهیری که هندیالاصل و مقیم آمریکاست، اغلب نوشتههایش را به زندگی هندیهایی که مهاجرت را برگزیدهاند، اختصاص داده است.وقتی او از زندگی هموطنانش مینویسد، میبینی که گویا آنها را میشناسی، درکشان میکنی و برایت غریبه نیستند. شاید شرقی بودن او هم بیاثر در این برداشت نباشد.
به کسی مربوط نیست، مجموعه داستانی که ما را با زندگی خواهرها و برادرها، پدرها و مادرها، دخترها و پسرها آشنا و همراه میکند 2 بخش دارد، بخش اول این کتاب شامل 5 داستان است با نامهای سرزمین نامانوس، جهنم ـ بهشت، انتخاب محل سکونت، حسن نیت تمام و به کسی مربوط نیست. بخش دوم این کتاب نیز که نام آن «هِما و کوشیک» است 3 داستان در هم تنیده و مرتبط با نامهای یک بار در یک زندگی، پایان سال و ساحل نجات را در برمیگیرد.در داستان نخست روما، همسر و مادر جوانی است که در شهری جدید ساکن شده. پدرش که چند سالی است (پس از مرگ همسر) تنها شده به دیدار او میآید. همسر روما در سفر است و حضور پدر، تحولی در خانه به وجود میآورد و پر رنگتر از هر چیز، رابطهای عاطفی است که میان پدربزرگ و نوهاش آکاش برقرار میشود.
***
شام را زودتر خوردند، چون روما گفت پدرش باید از سفر خسته باشد و پدر اعتراف کرد مایل است زودتر به رختخواب برود. روما هم 2 روز گذشته را صرف پخت و پز کرده بود و غذاهای گوناگون را در طبقات یخچال جا داده بود و تمام این کارها رسش را کشیده بود. بعضی وقتها وقتی مادرش تلفنی میپرسید برای شام چی درست کرده، با ناباوری میگفت،«فقط همین؟» و در این لحظات بود که روما متوجه میشد چقدر تجربه او به عنوان همسر با مادرش فرق دارد. مادرش تمام آداب را کامل بهجا میآورد، حتی در پنسیلوانیا طوری خانه را اداره میکرد که گویی میخواست مادرشوهر بهانهگیرش را راضی کند.
آشپزی روما به گرد مادرش هم نمیرسید، سبزیجات را درشتتر از اندازه خرد میکرد، برنج را بیش از حد میپخت، ولی وقتی پدرش تکتک غذاهای او را امتحان کرد بکرات گفت چقدر خوشمزه است.
او هم مانند پدرش با دست غذا خورد و این اولین باری بود که در خانه جدیدش چنین میکرد. آکاش روی صندلی پایه بلندش میان آن دو نشسته بود و میخواست او هم با دست غذا بخورد، ولی این کاری بود که روما به او یاد نداده بود و از خودش پرسید اگر قرار باشد که پدرش با آنها زندگی کند آیا انتظار دارد هر وعده غذا به همین مفصلی
باشد؟
وقتی آکاش کوچکتر بود نصیحت مادرش را گوش کرده بود که آکاش را با طعم غذاهای هندی آشنا کند و مثلا مرغ و سبزیجات را با زردچوبه و دارچین و میخک پخته بود. حالا فقط غذاهای جعبهای را میخورد. آکاش با عصبانیت و اشاره به دستپختهای مادرش گفت: «از این غذاها بدم میآد.»
***
وقتی روما خبردار میشود که قرار است پدرش به دیدار آنها بیاید، قدری دستپاچه و نگران میشود، اما ماجرا طور دیگری پیش میرود. گاهی مهر پدری و عمق پیوندهای عاطفی، یک مادر را هم غافلگیر میکند.
***
پدر پس از شستن ظرفها آنها را خشک کرد، ظرفشویی را سابید و خشک کرد و باقیمانده غذا را از سوراخ ظرفشویی خارج کرد. غذاهای مانده را در یخچال گذاشت، در کیسه آشغال را بست و آن را در خمره بزرگ آشغالی که در ورودی خانه دیده بود گذاشت و مطمئن شد درها همه قفل باشند. مدتی پشت میز آشپزخانه نشست و چندی به دسته ماهیتابهای که متوجه شده بود لق است ور رفت. در کشوها دنبال آچاری گشت و وقتی نیافت با نوک کاردی پیچ آن را سفت کرد. وقتی کارهایش تمام شد، از لای در اتاق آکاش سرکی کشید و دید مادر و پسرک هر دو خوابند. چند لحظهای در آستانه در ایستاد. در شکل ظاهری دخترش چیزی تغییر کرده بود. اکنون به قدری شبیه همسرش شده بود که طاقت نگاه کردن مستقیم به او را نداشت. چهره دخترک اکنون شکستهتر شده بود، درست مثل همسرش و موهای روی شقیقهاش شروع کرده بود به خاکستری شدن مانند زنش و همانند او موها را با نوارکشی پشت سرش بسته بود. همان رنگ چشم و همان چال گونه چپ زمانی که میخندید.
***
پدر طی چند روز اقامتش برای دختر و نوه و دامادش باغچهای درست میکند؛ یادگاری که دختر را به یاد مادر نیز میاندازد.
***
شنبه صبح، یک روز قبل از بازگشت پدرش، کار باغچه تمام شد. بوتهها هنوز کوچک بودند، با خزههایی که دورشان گذاشته شده بود و به حدی از هم فاصله داشتند که بشود از هم تشخیصشان داد، ولی پدرش توضیح داد که بلندتر میشوند و فاصلهشان کمتر میشود و با دستش اندازهای را که تا تابستان دیگر رشد میکردند به روما نشان داد. گفت هرچند وقت یکبار به آنها آب بدهد و چه مدتی و این کار را بعد از غروب آفتاب انجام دهد.
پدرش، سوسکی را از روی یکی از برگها برداشت و دورانداخت و گفت: «خیلی مواظب این جونورا باش. قرنفلها امسال گل نمیدن. وقتی دادن گلهاشون صورتی و آبی میشه، بستگی داره به اسیدی بودن خاک. باید هرس شون کنی.»
روما سرش را تکانی داد.
پدرش ادامه داد: «اینا گلهای محبوب مادرت بودن.» روما به بوتهها و برگهای ضخیم و لبه تیزشان نگاه کرد. این نکته را نمیدانست.
***
در همه داستانها و جایجای کتاب، روابط اینچنینی را شاهدیم؛ همان روابطی که در میان خودمان مییابیم، شاید با اندکی تغییر.
دیدگاه نویسنده به مقولاتی چون زندگی، انسان و جهانی که با آن روبهرو هستیم، بسیار عمیق و زیباست. از اینروست که خواندن کتابهایی از این دست، نگرش و دیدگاه ما به زندگی، خانواده و دوستان را عمیقتر و منطقیتر میسازد.
ترجمه خوب گلی امامی، جذابیتهای این کتاب را دوچندان کرده است.
«به کسی مربوط نیست» که در 380 صفحه از سوی نشر چشمه منتشر شده، در کمتر از یک سال به چاپ سوم رسیده است.
امیدواریم شما هم از خواندن آن لذت ببرید.
کورش اسعدیبیگی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....