یک قاچ از زندگی

صدای‌جیرجیرک‌ها کجاست؟

کد خبر: ۳۵۳۲۳۸

اصلا یادت هست صدای جیرجیرک‌ها را؟ بوی شب‌بوها و یاس‌های سفید را؟ بوهایی که نه با ما که با شهرهای بزرگ بیگانه شده‌اند و گویا دیگر در زندگی ما جایی ندارند.

حالا شب اگر لای پنجره اتاقت باز باشد صدای پارس سگ گله از دور نمی‌آید؛ اگر صدایی باشد از ترمز تند و جیغ مانند ماشینی است که گویی راننده‌اش می‌خواهد فشار ترافیک سنگین روز را در خلوت خیابان‌های شبانه عقده‌گشایی کند یا صدای مهیب عبور بدون توقف کامیونی از روی سرعت‌گیری؛ چرا که حالا دیگر چشمی او را نمی‌پاید. صدای خالی شدن تیرهای آهنی یا صدای...

حالا این صداهای شبانه اغلب تو را می‌آزارند، همان‌گونه که ازدحام روز، ترافیک گره خورده و دودهای طوسی و سیاهی که شَهرَت را در خود فرو می‌برند.

در میان این صداهای غریب و گاهی نامانوس شب‌های شهرهای بزرگ، مدتی است که صدایی متفاوت با برخی شب بیداری‌های من همراه شده است؛ صدایی که درهای رویا را به رویم می‌گشاید. بویی از گذشته‌ها دارد، صدایی که با من مانوس‌تر است و مرا می‌برد به خانه‌های دوران کودکی، به یاد دستمال پر از میوه پدربزرگ و عطر گلاب چادرنماز مادربزرگ.

شاید تعجب کنید اگر بدانید خش‌خش جارویی را می‌گویم که بر آسفالت خیابان و کوچه کشیده می‌شود، جارویی از چند شاخه نازک و خشک که با کش پهن و سیاه و پارچه‌ای به هم وصل و در هم تنیده شده‌اند.

مدت‌هاست این صدا را می‌شنوم، از درون ساختمانی که گویا پنجره‌هایش با آسمان قهرند و فقط سیمان ساختمان‌های مقابل را قاب گرفته‌اند. اگر بخواهی آسمان را ببینی باید تا کمر خم شوی. از درون این پنجره‌های نامهربان، چهره آن جارو به دست مهربان را هم ندیده‌ام، اما نامش را مسلم گذاشتم.

مسلم یکی از همین مردان نازنین نارنجی‌پوش بود و هست که شب‌ها بیدارند تا صبح‌ این شهر تمیز و لطیف و آرام باشد.

زمستان سال گذشته بود. در دل شبی که نم‌نم برفی بر سر شهر می‌بارید، دوستی مرا به خانه می‌رساند که در میانه راه دلم هوای پیاده رفتن کرد. به اصرار پیاده شدم، ایستادم تا چراغ قرمز ماشین در سر پیچی ناپدید شد. آنگاه در خلوت خیابان، در سکوت زیبای شبی برفی پیاده رفتم.

در زیر پلی که ‌گاهی ماشینی با شیشه‌های بالا و لابد بخاری روشن از رویش رد می‌شد، 3 نفر با لباس‌های نارنجی که بر سر و دوش‌شان، نمی‌ از برف پیدا بود تازه آتشی به راه انداخته بودند. 3 جاروی دسته بلند هم کنارشان روی زمین آرام گرفته بودند و خش‌خش نمی‌کردند.

نزدیک‌تر که شدم، «بفرمایی» برای گرم شدن زدند. جلو رفتم و کنارشان ایستادم.

دانه‌های برف در نور چراغ بلند خیابان، آرام و رقصان پایین می‌آمدند. به چهره آن 3 نفر که می‌نگریستی هر کدام را نماینده نسلی می‌یافتی. آن که کوچک‌تر بود، مسلم بود.

تازه ریشی بر صورتش روییده بود.با پدر و مادر و 4 خواهر و برادرش زندگی می‌کرد. چند سال پیش به این شهر آمده بودند و 2 سالی بود که کار می‌کرد. کار می‌کرد تا خواهر و برادر کوچک‌ترش بتوانند درس بخوانند، کار می‌کرد تا پدر کمتر کار کند، کار می‌کرد تا کمک خرج دوا و درمان مادر باشد، کار می‌کرد و خاشاک از خیابان‌ها می‌زدود تا بر عزت و شرافتش غباری ننشیند.

گفتند اگر بمانی چای هم آماده می‌شود. نماندم، راه افتادم تا زیر نم‌نم برف سبکی که زمینی می‌شد و رنگش از سفیدی به سیاهی می‌زد، مسلم را بهتر ببینم تا او را بهتر بفهمم؛ مسلمی که کمتر به زمینی‌هایی که می‌شناختم می‌مانست.

از آن شب تا حالا، گهگاه در دل شب‌هایی که بیدارم، مسلم را به خاطر می‌آورم؛ مسلمی که حالا نمی‌دانم کجاست؟ در کدام شهر؟ کدام خیابان و کدام کوچه؟

آن شب هم هر چه با خود کلنجار رفتم، نتوانستم از او بپرسم در کدام‌یک از خانه‌های این شهر زندگی می‌کند با پدر و مادر و 4 خواهر و برادرش که زیر کدام سقف می‌نشینند و چه می‌کنند.

اما از آن شب، هرگاه صدای آن خش‌خش کشیده شدن جارویی بر آسفالت در گوشم می‌پیچد، می‌دانم مسلمی جارو به دست، کوچه را می‌روبد.

این صدا حالا برایم آشناترین صدای شب‌هاست؛ صدای عزت و شرف.

در شهری که نیمه‌های شب از خواب بیدار می‌شوی، صدای جیرجیرک‌ها را نمی‌شنوی، بوی شب‌بوها در حیاط نمی‌پیچد، بوی یاس رازقی هم.

کورش اسعدبیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها