اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

در عملیات بیت‌المقدس 7، یک برادر عباسی داشتیم که امان عراقی‌ها را بریده بود.هر جا قرار بود تانکی به روی هوا برود، همه او را صدا می‌زدند. آرپی‌جی‌هایش ردخور نداشت. درست می‌رفت می‌نشست تو دل تانک‌ها
کد خبر: ۳۵۱۸۴۶

. تو عکس پایین در محور عملیاتی شلمچه دود حاصل از انفجار تانک‌ها را می‌بینید. شاهکار تلاش‌های بی‌وقفه اوست. آمار تانک‌هایی رو که زده بود از دستش در رفته بود، تازه اومده بود خستگی در کند، آبی نوش جان کند، کوله‌اش رو پر گلوله‌های آرپی‌جی کند و دوباره بزند به لشکر تانک‌هایی که بی‌امان از جلو و چپ و راست می‌آمدند.

با این که گرمازده شده بودم و دیگر هیچ حس و حالی نداشتم، سعی کردم جلویش کم نیاورم. واقعا از خودم خجالت می‌کشیدم که بدنم با روحم سازگاری نداشت و گرمای نفسگیر جونم رو گرفته بود. تا رسید پشت خاکریز، از او خواستم ژستی بگیرد تا از او عکسی بگیرم. یک گلوله آرپی‌جی گذاشت تو قبضه‌اش. از من قول گرفت تا عکس را برای خانواده‌اش بفرستم.

به او گفتم کجای کاری برادر عباسی، حسابی گیر افتادیم. تو مخمصه‌ای که بعید می‌دونم کسی بتونه سالم از اون بیرون بیاد. گفت: آب. صورتش را بوسیدم. گفتم عقبه رو بستند. تدارکات نتونسته بیاد. از آب خبری نیست. خندید و گفت: جدی جدی داره می‌شه صحرای کربلا. چند تا گلوله آرپی‌جی انداخت تو کوله‌پشتی و یل گردنش. یک نگاه به من انداخت، لبخندی زد، یک یا حسین گفت و دوباره زد تو بیابون، مثل شیر زد تو دل دشت به قول خودش کربلا. انگار نه انگار از صبح زود یک ریز می‌دوید.

از این همه انرژی او در تعجب بودم. با نگاهم تعقیبش کردم. خمپاره‌ها و تیرهای دشمن اثری در عزم مصمم او برای زدن تانک‌های دشمن نداشت. شاهد زدن یکی از تانک‌ها توسط او بودم که احساس کردم سرم دارد گیج می‌رود. کف زمین پهن شدم. نگاهم به تانکی سوخته افتاد، تانکی که ساعاتی قبل عباسی به گمانم زده بود. آنقدر بی جان شده بودم که خودم را کشان کشان به زیر تانک رساندم، فکر می‌کردم سایه تانک می‌تواند کمکی باشد تا از این گرمای وحشتناک کمی آسوده بشوم.

نمی‌دونم چقدر زمان گذشت، ولی زیر تانک از شدت گرما بیهوش شدم، بچه‌های روایت فتح در به در دنبال من بودند. نمی‌دونم چطور من را زیر تانک پیدا کردند. به هر حال بعدا به من گفتند با آخرین نفربر زرهی (خشایار) من را به عقب رساندند. بسیاری از بچه‌ها از گرما شهید شدند و تعدادی دیگر اسیر. من بادنجان بم بودم که لیاقت همراهی با شهدا را نداشتم.

عملیات بیت‌المقدس 7 در منطقه عمومی شلمچه در اوج گرما در 23 خردادماه 1367 توسط بچه‌های لشکر 27حضرت رسول(ص) و لشکرهای دیگر سپاه انجام شد. بیش از 2200 نفر اسیر گرفته شدند و تعداد کشته‌ها و زخمی‌های دشمن به18200 نفر رسید، اما در این عملیات بعد از این که دشمن متحمل خسارات فراوانی شد، تاکتیکش را عوض کرد و متاسفانه جلوی 2 لشکر کربلا (بچه‌های شمال) و نجف (بچه‌های اصفهان) را گرفت و اجازه داد لشکر 27 حضرت رسول(ص) که در میانه حرکت می‌کرد تا خیابان‌های بصره جلو بیاید بعد عقبه را با هواپیما، بالگرد، توپ و خمپاره بست. عملیات در گرمای 50 درجه انجام شد. بسیاری از بچه‌ها به خاطر نرسیدن آب به خط مقدم از تشنگی و گرمازدگی شهید شدند و عده‌ای از بچه‌ها مردانه تا آخرین تیر تفنگشان جنگیدند و متاسفانه اسیر شدند. راستی برادر عباسی در این عملیات شهید شد و پیکرش در آنجا جا ماند و هنوز خانواده‌اش همچنان چشم‌انتظار او هستند.

مسعود شجاعی طباطبایی ـ وبلاگ وصیت‌نامه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها