لطفا شاکی نباشید

به عرض می‌رسانم که این هفته صفحه کافه کاغذی دربست در اختیار کافه و بروبچ کافه است و خبری از شتر و گاوپلنگ و این‌جور چیزها نیست. از آنجا که انگار خون ایمیل‌زنندگان به جوش آمده و بیش از صد و اندی ایمیل برایمان فرستاده‌اند، وراجی نمی‌کنیم. فقط جواب می‌دهیم. یاه یاه یاه...
کد خبر: ۳۵۰۷۷۲

ققنوس جان ممنون که روز خبرنگار را تبریک گفتی. اگرچه دیر، ولی بازم به معرفت خودت!

امین یاشار عزیز حالا که اینقدر خوشقدمی بیا و یه سری به خانه این شترگاو بزن. پول سفرت هم با من. ببینیم بالاخره سقف خانه روی سرش خراب می‌شود، راحت شویم؟

داداش، آقا جواد آن موضوع را که همه می‌دانستند. از خودمان هم می‌پرسیدی بهت می‌گفتیم. اینقدر شرلوک هولمز بازی نداشت برادر من.

جغد قطبی، خب سرکار خانم، مادرتون راست گفتند. اول بگذارید کافه را ایشان بخوانند. چی، من پاچه خوارم؟ هرگز! این وصله‌ها به من یکی نمی‌چسبه. حالا داداش به‌جای این که خودت رو به در و دیوار بکوبی یه فکری واسه فونت فارسی کامپیوترت بکن، باور کن آن دنیا رستگار می‌شوی.

خان کافه، داداش ما خودمان بچه همدانیم، یعنی پدر محترم‌مان بچه همدان است در نتیجه آمار همدان را همه جوره داریم. بعد هم به جان خودم ما هیچ دخل و تصرفی در ترتیب ایمیل‌ها نمی‌دهیم. از همان اول شروع می‌کنیم به جواب دادن تا آخر. از دست ما شاکی نباش.

ساجده خانم دمت گرم که رتبه‌ات را نوشتی. امیدوارم در یک رشته خوب قبول شوی و حسابی شادمان شوی. حالا دانشجو شدی کلاس نگذاری بگویی ما دیگر به کافه ایمیل نمی‌دهیم.

پری آسمونی از بروجرد، جوک‌تان آخرش بود. کلی غش و ضعف کردیم. اوضاع و احوال دندان‌هایت چطور است؟

بابا نورا خانم چرا قاط می‌زنی؟ خدا شاهد است ما در کوتاه شدن شعرت هیچ تقصیری نداشتیم که هیچ کلی هم چک و چانه زدیم که همان قسمتش هم چاپ شود؟ ای بابا... آخه آدم که برای این چیزها قهر نمی‌کنه. نامه‌ات را هم که هفته پیش جواب دادیم... ای بابا. شما هم مظلوم گیر آوردی‌ها!... فی‌الواقع همین الان نامه دومت را خواندیم... بچه مردم را سر کار می‌گذاری؟ حالا یک وقتی سر جایش تلافی می‌کنیم... بله... کافه کاغذی انتقامجویی که ما هستیم به اشکان هم نمی‌گوییم که تو هم از او تشکر کرده‌ای... فی‌الواقع یکی طلب جنابعالی تا بعد ببینیم چه می‌شود.

ادیسون خانم ــ تشکر می‌کنم از خودم ــ اولا ما از کجا می‌دانستیم شما زینب خانم هستی نه آقای ادیسون، دوما مگر رتبه‌ات چند شده؟ حالا اصلا هر چقدر هم زیاد مهم نیست؟ سال دیگر را مگر ازت گرفته‌اند. بهش فکر نکن دخترم، ادیسون هم اگر می‌خواست به این چیزها فکر کند همان دفعه اول با برق، خودش را خشک می‌کرد می‌گذاشت توی موزه... باور کن...

پیکاسو ایول! چه کتاب‌های خوبی خوانده‌ای. از سلینجر فرنی و زویی هم بخوان که عالی است. بعد هم «همنوایی ارکستر شبانه چوب‌ها» ... جزو یکی از بهترین کتاب‌هایی است که من به عمرم خوانده‌ام. در مورد آن نویسنده که گفته بودی حوصله‌بر است و به درد کسی می‌خورد که وقت اضافی داشته باشد بشدت با تو موافقم. از گلی ترقی هم می‌توانی «درخت گلابی» را بخوانی. اگر به داستان‌های فارسی علاقه داری بهناز عسکرپور را هم بهت معرفی می‌کنم، پشیمان نمی‌شوی.

ای بابا امید خان خدا بد ندهد، اتفاقی افتاده؟ چیزی شده برادر؟

سکینه خانم ما آن چیزی که گفتیم نشدیم. شما هم وقت کردی یه کم به ما بخند، نه... جدی می‌گویم به خدا... بخند... راحت باش... ای بابا تو که دوباره شروع کردی به خون کردن دل ما! به جای این فکر و خیال‌ها بزن به کار همان سفر رفتنی که گفتی. تولدت هم مبارک. از این حرف‌ها نزن اعصاب مصاب نداریم.

سارا خانم ما نمی‌دانیم آن کسی که گفتی با ما همکاری می‌کند یا نه، ولی می‌پرسیم. آن برنامه‌هایی هم که گفتی اصلا به نظر ما جالب نیست. یعنی نگاهش نمی‌کنیم. امیر جعفری؟ اگر مصاحبه کند که خودمان هم بسی خوشحال می‌شویم. می‌گوییم پیگیری کنند.

بهین خانم از اهواز به جمع بچه‌های کافه خوش آمدی. راستش اینجا خیلی سن و سال نمی‌شناسد. مثلا خود ما 17 سال و 4 ماهمان است ولی به نظر 30 ساله می‌رسیم! بگذریم دلمان برای هوای گرم و شرجی اهواز کباب شد. مراتب همدردی ما را بپذیرید.

زهرا خانم مبادا غصه رتبه‌ات را بخوری! عرض به حضورت حالا که «عادت می‌کنیم» را خوانده‌ای پس «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» زویا پیرزاد را هم بخوان. داستان‌هایش هم در یک جلد با اسم 3 کتاب درآمده است. اگر می‌خواهی سراغ داستان‌نویس‌های خارجی بروی ادبیات آمریکا و آلمان و بعد فرانسه و ایتالیا خیلی خوبند. آمریکای لاتین هم که گل سر سبد همه است. ما را از کتاب‌های جدید باخبر کن.

حبه انگور راست گفتی ذوق مرگ شدیم وقتی دیدیم پدر محترمتان هم ما را می‌خواند، آقای پدر عرض ارادت! فی‌الواقع آنقدر به خودمان در حال بالیدنیم که دیگر یادمان نمانده درباره چی باید با شما صحبت کنیم... آهان به داش رضا می‌گوییم که همه واحدهای ریاضیت را یک‌ضرب پاس کرده‌ای. داش رضا خانه کجایه؟

هستی راستین خانم بدان و آگاه باش که ما 2 هفته قبل از چاپ مطالب را می‌نویسیم این است که عقبیم و این عرف است و همه می‌دانند و اشکالی ندارد و این حرف‌ها. این هفته شما همگی تصمیم گرفته‌اید ما را سکته بدهید بس که کتاب‌های خوبی خوانده‌اید. فی‌الواقع به همه شما افتخار می‌کنم. رتبه‌ات هم کلا ترکانده... به‌به... به‌به... این هفته که مردیم از بس کتاب معرفی کردیم. همین‌ها را بخوان اگر خوب نبود بگو یک فکر دیگری کنیم.

مهدیه خانم خدا را شکر که از رتبه‌ات راضی هستی. مبارک است.

لیمو ترش جان! ما هم از آمدن شما به کافه بسی مشعوفیم.

سارا خانم شما هم همچنین. یعنی به کافه خوش آمدید. فی‌الواقع مشتری که اضافه می‌شود و ما بسی شادمانی می‌کنیم هی!

مهندس پویا داداش یه سوت می‌زدی خودمان ایمیل را برایت سفارشی پست می‌کردیم. این حرف‌ها چیه؟

علی زارع اشرفی این گوی و این میدان. تو هی ناجوانمردانه ایمیل بده، ما هی جوانمردانه جواب می‌دهیم. کلی هم خوش به حالمان می‌شود.

دوستی که رتبه‌ات 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 هزار شده، پس اسمت کو؟ خیلی با ایمیلت خندیدیم. مرسی!

مصطفی از قم با کل حرف‌هایت موافقم. قرار است یک‌سری تغییرات و تحولات اساسی بدهیم. قول می‌دهم.

زهرا خانم امیدوارم به آرزویت برسی و یک هفته در کتابخانه محبوس باشی. خیلی آرزوی باحالی بود. چرا به فکر خودمان نرسیده بود؟

شکوفه از اهواز می‌بینی خواهر؟ دست چقدر زیاد شده؟ به قول تو کافه رادیو و کافه تلویزیون و لابد فردا پس فردا کافه سینما هم درمی‌آید. کارهای مواراکامی را حتما بخوان. خیلی خوب است. تازگی هم 2 کتاب تازه ازش ترجمه شده: «از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم» و «دیدار با دختر صددرصد دلخواه... » بقیه‌اش را یادم نیست. اسمش خیلی طولانی است، اما نشر ثالث چاپش کرده است. «کافکا در کرانه» و «پس از تاریکی‌اش» هم خیلی خوب است. اصولا نویسنده‌های ژاپنی خیلی خوبند. مثلا «زن در ریگ روان کوبوآبه». خلاصه دنیای جالبی است. پشیمان نمی‌شوی.

همتا خانم کلی از گفتگوی توهمی‌ات خندیدیم! این که معلوم است دخترم! مگر نمی‌دانستی؟ یاه یاه یاه...

خون‌ ‌آشام تنها، حرص نخور. این برادرها همه‌شان همین‌جوری هستند. به مادر محترم‌تان هم بگو ما خودمان هر حرفی که داشته باشند را چاپ می‌کنیم. جای دیگری مشتری نشوند.

علی هم به دوستش گفته که حسابی دلش برایش تنگ شده و امیدوار است هر چه زودتر او را ببیند؟ چی؟ کدام دوستش؟ به جان خودم یادم نیست... دروغ چرا...

ساقی از قزوین داداش چه کتاب‌های خوبی خوانده‌ای! ای بابا این هفته حتما سکته را می‌زنیم. بعد هم این که ما هم مری و مکس را دیدیم و از فرط خوشی داشتیم روانی می‌شدیم. خیلی خوب بود. اتفاقا ما هم یاد آدم‌هایی افتادیم که برایمان نامه می‌دهند و کلی تحت تاثیر واقع شدیم. منتظر نامه‌هایت از این به بعد هستیم. بی‌صبرانه و ملتمسانه و اینا...

دیگر خودمان هم مردیم از بس ایمیل جواب دادیم. تا هفته بعد عزت همگی زیاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها