خانه بروبچه‌ها

دوربین مخفیه؟!

کد خبر: ۳۵۰۶۱۴

شیشه یکی از چشمی‌های عینکت شکسته... بعضی وقتها هم وسط اتاق روی زمین به روی شکم می‌خوابی و نامه‌های ما رو می‌خونی. معمولاً ساعت 3 شب می‌خوابی و 2 بعد از ظهر بیدار می‌شی اما چون به نبودن زنت عادت نکردی هر روز صبح (البته ظهر) صداش می‌کنی و وقتی یادت می‌آد که ترکت کرده یه لبخند دردناک می‌زنی و کله‌ت‌رو می‌خارونی و بعد می‌ری به طرف صندوق پست جلو در خونه (قابل توجه: صورتت رو هنوز نشستی!) نامه‌ها رو برمی‌داری و میای تو. بعد می‌ری از توی یخچال آب برمی‌داری صورتت رو با آب یخ می‌شوری... حالا نشستی جلوی تلویزیون روی همون کاناپه و حالا هم رسیدی به نامه من.

لنگه کفش بیابانی

بفرما! هی می‌گن چرا خودتو معرفی نمی‌کنی؟ ما هنوز یه حرف از اسممونو گفتیم، دوربین مخفی گذاشته‌ن تو« حریم خصوصی » خونه‌مون! یکی می‌گه شوهرت عاصی شده رفته، این یکی می‌گه زنت ترکت کرده! تو دوربین اون یکی مجرد و جوونیم و بیکار، تو دوربین یکی دیگه عصا به دست نشستیم رو نیمکت پارک، داریم عینک ته‌استکانی‌مون رو پاک می‌کنیم! (جالبه که همه‌جاهم عینکی‌ایم! هه‌هه‌هه!) خوبه از این استکبار جهانی هم دعوت کنیم یه بار چشمشو باز کنه تا ببینه اگه اونا پُل هشت‌پا دارن که به قول خودشون نتیجه مسابقات جام جهانی رو پیش‌بینی می‌کنه، تو مملکت ما لنگه کفشهای بیابونم پیشگو و طالع‌بینن! آخه بابا جون ، خوبه یکی به انتخاب ها و اختیارات شخصی خودتون گیر بده ؟ نه ،‌؟!

دوستداران را چه شد؟

سوخت... تکدرخت آرزوهایم سوخت و تنهایی، تنها همدم تنهائیهایم شد. حال فصلهاست که برای دلخوشی دلم شاخه گل سرخ و نامه‌های بی‌نام می‌فرستم. حتی شمعهای خاموش روز تولدم را هر سال به دست نفسهای تنهایم می‌سپارم و آهسته نجوا می‌کنم: «تولدم مبارک»!

نباشید... برای فریادم فریادرس نباشید و به دادِ بیدادهایم نرسید که تنها چند لحظه مانده تا آسمان را بغل کنم اما کاش می‌دانستید دلم هوای همدمی دارد.

(دوست خوبم، «رضوانه سوری» از کمال همدردی با منِ دردمند بسیار شادمان شدم اما خواستم بدانید پر از زندگی‌ام و امید همسایه دیوار به دیوار دلم است ولی این شیوه نوشته و قلم من است که از تنهایی می‌نالد. پر از احساسم و از این طرز نوشتن لذت می‌برم).

جعفر دردمندی از سلماس

قصه جدایی

دل من شکسته، تنهاس، ولی تو خبر نداری/ کِی می‌یای به دیدن من، پا روی چشام بذاری؟/ دیدنت برای چشمام، یه تولد دوباره‌س/ توی دستای لطیفت، عالمی گل و ستاره‌س/ یادته روزای اول، صبِ یک روز بهاری/ گفتی با حجب و نجابت: تو به من علاقه داری؟/ یادته صدات می‌پیچید زیر سقف سوت و کوری/ چه جوری دلت قبول کرد؟ دوری و رنج و صبوری/ منی که برات می‌مردم، خودتم اینو می‌دونی/ توئی که قسم می‌خوردی همیشه پیشم می‌مونی/ حالا چی شده عزیزم به جدائی داری اصرار؟/ چرا پیش دشمن و دوست، تو منو می‌کنی انکار؟/ نگذره خدا از اون‌که بین ما فاصله انداخت/ تو رو باز هوائی کرد و قصه جدائی رو ساخت.

علیرضا ماهری

پرنیان

می‌خواهم دوست‌داشتنیهایم را با تو قسمت کنم، و مزه کال روزهای بی‌تو بودن را با شیرینی نگاهت پر کنم. می‌خواهم بدانی همه احساس من! که خاکستری مرداب خیالم را با نیلوفر نگاهت بند زده‌ام، و ای کاش بدانی که پرنیان چشمهای شهلای تو آبی‌ترین لحظه‌هایم خواهد بود.

محبوبه نورعلیشاهی

مهمان نجواها

کاش کنار دلخوشیهائی که داشتم، روزهایم را سنجاق می‌کردم و روی پوست خاطره‌هایم می‌نوشتم چقدر با تو بودن را دوست دارم. کاش کنج این روزنه‌هائی که خورشید روی شبهایم جا گذاشته صبح نفس می‌کشید و دستهائی به گرمی دستهای تو خشکیِ «نیستی‌ها» را پُر می‌کرد.

باور کن اگر تمام آئینه‌ها به جشن خورشید دعوت شوند باز هم جای خالی چشمهای تو حس می‌شوند. اگر جاده‌ها رنگ فاصله را بپوشند و طولانی بودن پیچشان به دلواپسیهایم طعنه بزند باز هم صدای تو زندگی‌ام را می‌بوسد.

من این‌جا نفسهای مهتاب را می‌شمارم تا شاید پنجره‌ای خالی، پُر از نفسهای تو شود و صبح غزلپوش شبنمها. من این‌جا هیاهوی نرگسها را روی ساحت آسمان نجوا می‌کنم و هر روز رو به خستگیهایم می‌نشینم و نبودن تو مهمان دلم می‌شود. من این‌جا پُر از تنهائی‌ام!

ستاره صبح

رهایی

می‌خواهم فریاد بزنم. می‌خواهم تا آن‌سوی کوچه بدوم. بروم. باز بروم. در کجای این زمین ایستاده‌ای؟ می‌خواهم رها شوم. می‌خواهم از خود، بی‌خود شوم و به فردائی برسم که در آن نگاههای خسته رهگذران وجود نداشته باشد.

ا .ب. گلشن

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها