پرواز با کتاب

نامه‌ها

کد خبر: ۳۵۰۶۰۱

همسرش گفت: تا چه باشد.

آن دوست گفت: قول بده اگر من هم بد قلقی و بد اخلاقی کردم، تو با من قهر نکنی، اگر دوست نداریم در مورد موضوع خاصی با هم حرف بزنیم، دلیل نمی‌شود که زبان و چشم و دلمان را از هم دریغ کنیم.

همسرش لبخندی زد و گفت: هرچند سخت است، اما حرف حساب است.

نزدیک به 20 سال از آن گفتگوی کوتاه می‌گذرد و من حالا که یک‌بار دیگر نامه‌های مرحوم نادر ابراهیمی را به همسرش می‌خوانم، یاد آن روز افتاده‌ام.

او در مقدمه کتابش چنین می‌نویسد:

«آن روزها که تازه تمرین خطاطی را شروع کرده بودم، به هنگام نوشتن در تنهایی غالبا به یاد همسرم می‌افتادم ـ که او نیز همچون من و شاید نه همچون من اما به شکلی، گهگاه و بیش از گهگاه، دل‌گرفتگی، قلبش را خاکستری رنگ می‌کرد ـ و می‌کوشیدم که با جستجو، به امید رسیدن به ریشه‌های گیاه بالنده و سرسخت اندوه و دانستن این که این روینده بی‌پروا از چه چیزها تغذیه می‌کند و شناختن شرایط رشد و دوامش، آن را نه آن که نابود کنم بل زیر سلطه و در اختیار بگیرم.

پس یکی از خوب‌ترین راه‌های رسیدن به این مقصود را در این دیدم که متن تمرین‌های خطاطی‌ام را تا آنجا که مقدور باشد، اختصاص بدهم به نامه‌های کوتاهی برای همسرم و در این نامه‌ها تا حد ممکن بپردازم به تک‌تک مسائلی که محتمل بود ما را و قلب‌هایمان را آزرده کند و دست رد بر سینه زورآوری‌های ناحقی بزنم که نمی‌بایست برزندگی خوب ما تسلطی مستبدانه بیابد و دائما بیازاردمان.

رفته رفته عادتم شد که تمرین نستعلیق را از روی سرمشق استادم بنویسم و شکسته را به میل خودم، خطاب به همسرم، در باب خرده و کلان مسائلی که زندگی‌مان داشت و گمان می‌کنم که هر زندگی سالمی در شرایطی، می‌تواند داشته باشد.

و این شد که تدریجا تعداد این نامه‌ها که نگاهی هم داشتند به جریان‌های عادی زندگی، رو به فزونی نهاد، تا آنجا که فکر کردم این مجموعه، شاید فقط نامه‌های من به همسرم نباشد، بل سخنان بسیاری از همسران به همسرانشان باشد و به همین دلیل به فکر بازنویسی و چاپ و انتشار آنها افتادم.»

بیایید بدون هیچ مقدمه‌ای یکی از آن نامه‌ها را بخوانیم؛ خودش هم مقدمه دارد و هم متن و هم موخره.

آخر همه چیز در عشق هست.

«بانو، بانوی بخشنده بی‌نیاز من!

این قناعت تو، دل مرا عجب می‌شکند...

این چیزی نخواستنت و با هر چه که هست ساختنت...

این چشم و دست و زبان توقع نداشتنت و به آن سوی پرچین‌ها نگاه نکردنت...

کاش کاری می‌فرمودی دشوار و ناممکن که من به خاطر تو سهل و ممکنش می‌کردم...

کاش چیزی می‌خواستی مطلقا نایاب که من به خاطر تو آن را به دنیای یافته‌ها می‌آوردم...

کاش می‌توانستم همچون خوب‌ترین دلقکان جهان، تو را سخت و طولانی و عمیق بخندانم...

کاش می‌توانستم همچون مهربان‌ترین مادران، رد اشک را از گونه‌هایت بزدایم...

کاش نامه‌ای بودم، حتی یک بار، با خوب‌ترین اخبار...

کاش بالشی بودم، نرم، برای لحظه‌های سنگین خستگی‌هایت...

کاش ای کاش که اشاره‌ای داشتی، امری داشتی، نیازی داشتی، رویای دور و درازی داشتی...

آه که این قناعت تو، این قناعت تو دل مرا عجب می‌شکند...»

***

ما چقدر این‌گونه‌ایم؟ چقدر این‌طور حرف می‌زنیم؟ و چقدر این چنین رفتار می‌کنیم؟

خوب است به این نکته‌های کوچک، بیشتر توجه کنیم.شادی زندگی، پشت همین ظرایف و دقایق است؛ یک لبخند، یک شاخه گل، یک یاد، قدم زدنی کنار هم.

«عزیز من!

مدتی ا‌ست می‌خواهم از تو خواهش کنم بپذیری که بعضی شب‌های مهتابی، علی‌رغم جمیع مشکلات و مشقات، قدری پیاده راه برویم؛ دوش به دوش هم. شبگردی، بی‌شک بخش‌های فرسوده روح را نوسازی می‌کند و تن را برای تحمل دشواری‌ها، پرتوان.

از این گذشته به هنگام گزمه رفتن‌های شبانه، ما فرصت حرف زدن درباره بسیاری چیزها را پیدا خواهیم کرد. نترس بانوی من! هیچ‌کس از ما نخواهد پرسید که با هم چه نسبتی داریم و چرا تنگا‌تنگ هم، در خلوت، زیر نور بدر، قدم می‌زنیم. هیچ کس نخواهد پرسید و تنها کسانی خواهند گفت: «این کارها برازنده جوانان است.» که روحشان پیر شده باشد و چیزی غم‌انگیزتر از پیری روح وجود ندارد. از مرگ هم صدبار بدتر است.

راستی، طلب فروشگاه محله را تمام و کمال دادم. حالا می‌توانی با خاطر آسوده از جلوی فروشگاه رد شوی. هیچ نگاهی دیگر نگاه سرزنش بار طلبکاری نخواهد بود. مطمئن باش!»

***

ما در زندگی الگوهایی داریم؛ پشتوانه‌هایی؛ حرف‌ها و اندوخته‌هایی.

این حرف‌های مرحوم ابراهیمی هم از آن سرچشمه‌های زلال، سیراب شده‌اند که هرقدر می‌خوانم‌شان باز هم تازه‌اند.

در این ماه خدا روحش شاد.

«عزیز من!

خوشبختی، نامه‌‌‌‌ای نیست که یک روز، نامه‌رسانی، زنگ در خانه‌ات را بزند و آن را به دست‌های منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی‌ است از یک تکه خمیر نرم شکل‌پذیر... به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...

خوشبختی را در چنان هاله‌ای از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده ادراک‌ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم...

خوشبختی، همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است...»

***

«چهل‌نامه کوتاه به همسرم» چندان خواننده داشته که نشر روزبهان چاپ هجدهم آن را در دست اقدام دارد.چه خوب که شما هم این کتاب 142 صفحه‌ای را به دست گیرید و بخوانید و به قدری از آن که می‌توانید عمل کنید.

قابل توجه ناشران محترم

ناشرانی که در حوزه نهاد خانواده ، تعلیم و تربیت و روان‌شناسی کودک‌، رمان‌های خانوادگی و ... کتاب‌های تازه‌ای به بازار‌ روانه کرده‌اند‌ می‌توانند 2 نسخه از کتاب‌های خود را برای معرفی‌ به نشانی تهران- بلوار میرداماد‌- جنب مسجد الغدیر - روزنامه جام جم - ضمیمه چاردیواری، قسمت « پرواز با کتاب» ارسال کنند.

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها