حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
او میگوید: 10 ساله بودم که پدرم فوت کرد. بعد از آن مادرم باید هزینههای ما را تامین میکرد، برای همین بیشتر وقتش با کار کردن میگذشت و کمتر فرصت میکرد به امورات ما رسیدگی کند، این اتفاق باعث شد من از مهر و محبتهای خانواده محروم شوم و بیشتر به دوستانم گرایش پیدا کنم. رفتارم بتدریج تغییر کرد و دیگر به درسهایم اهمیتی نمیدادم و بعد از مدتی ترک تحصیل کردم، بداخلاق و عصبی شده بودم، حتی یک بار با مادرم دعوا کردم و دست او را شکستم.
پسر جوان از آن ایام به عنوان دوران سیاه زندگیاش یاد میکند و ادامه میدهد: بعد از آن دعوا از ترس این که برادرهای بزرگم واکنش نشان بدهند و مرا دعوا کنند، از خانه فرار کردم و در یک تعمیرگاه مشغول به کار شدم و شبها همان جا میخوابیدم، در همان تعمیرگاه بود که شروع به مصرف مواد کردم.
گودرز 2 ماه با خانوادهاش قطع ارتباط کرد تا این که شوهر خواهرش او را به خانه بازگرداند. او توضیح میدهد: علی مرد بسیار خوبی است و در حق من خیلی لطف کرده، او بعد از 2 ماه دنبالم آمد و با وساطت مرا به خانهام برگرداند اما خیلی زود مادرم فهمید اعتیاد دارم و از آن به بعد بود که رفتارهای تحقیرآمیز شروع شد. همه به من سرکوفت میزدند و اهالی محل هم متوجه شده بودند و با چشم بدی به من نگاه میکردند. همین فشارها باعث شد باز هم تصمیم بگیرم از خانه فرار کنم، ولی این بار میخواستم کمی پول با خودم داشته باشم تا سرگردان و آواره نباشم.
گودرز برای به دست آوردن پول به فکر سرقت افتاد. او ماجرا را این طور توضیح میدهد: یک شب که خواهرم و بچهاش خانه ما بودند، کلید منزلشان را برداشتم و به آنجا رفتم تا طلاهایش را سرقت کنم، هنوز آنها را پیدا نکرده بودم که علی وارد شد، چراغها خاموش بود و من از ترس این که مبادا آنها را روشن کند، با چاقو ضربهای به او زدم و فرار کردم، آن شب از نگرانی تا صبح خوابم نبرد تا این که باخبر شدم علی فقط یک جراحت سطحی برداشته است. او همان روز دنبالم آمد و مرا به یک مرکز ترک اعتیاد برد و هزینهاش را هم خودش پرداخت و به من کمک کرد که اعتیادم را ترک کنم. او خیلی به من محبت کرد و از این که با چاقو زده بودمش و قصد سرقت از خانهاش را داشتم پیش خودم احساس شرمساری میکردم.
علی باز هم دست گودرز را گرفت و به او کمکهای زیادی کرد. پسر جوان میگوید: هرچقدر از شوهر خواهرم تشکر کنم کم است، او مرا به شرکت پسرخالهاش برد و خودش ضمانتم را کرد تا در آنجا مشغول به کار شوم و بازاریابی کنم. با موتور در خیابانها پرسه میزدم و سراغ مغازهداران میرفتم و نمونه اجناس را به آنها نشان میدادم، آن زمان مواد را کاملا کنار گذاشته بودم و میخواستم تمام هوش و حواسم را به کار بدهم اما یک اتفاق باعث شد به زندان بیفتم.
آن اتفاق یک سانحه رانندگی بود. گودرز سوار موتورسیکلت با یک عابر تصادف کرد و باعث جراحتش شد، پسر جوان داستان زندگیاش را این طور ادامه میدهد: به پرداخت دیه محکوم شدم و به زندان افتادم، باز هم این علی بود که دیهام را داد و مرا آزاد کرد. روزی که از زندان بیرون آمدم با دیدن شوهر خواهرم گریهام گرفت، خواستم به او بگویم آن شب من بودم که میخواستم از خانهاش سرقت کنم. او مرا به گوشهای کشاند و گفت که همان موقع مرا از پشت سر شناخته اما اگر به روی خودش میآورد، شاید هرگز اصلاح نمیشدم، برای همین سعی کرد کمکم کند. واقعا این مرد مرا نجات داد و زندگیام را دگرگون کرد و تا آخر عمر مدیون او هستم.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....