در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همیشه کارهایش بعکس بود. سهراب از کوچه باریکشان که بیرون آمد چترش را باز کرد و به جای اینکه چتر را به سمت آسمان بگیرد به سمت زمین گرفت. چند قدم بیشتر نرفته بود که داخل چتر پر از آب شد. سهراب چتر را روی زمین گذاشت و داخل چتر پر از آب نشست و در رویایش فکر کرد که رشد کرده و بزرگ شده است. سهراب وقتی که از رویا بیرون آمد تمام سراپایش خیس آب شده بود. سهراب بلند شد و دوباره به سمت مدرسه راه افتاد. طبق معمول همه سر کلاس بودند که سهراب به مدرسه رسید. با لباسهای خیس وارد کلاس شد و تا آخر ساعت با همان لباسها نشست. ولی در عوض سرمای شدیدی خورد و پشتسر هم عطسه میکرد. مدرسه که تمام شد به خانه رفت. مادر که او را دید، گفت: سهراب بازم رفتی تو رویا و کار دست خودت دادی؟ تو که صبح داشتی میرفتی مدرسه خوب بودی، پس چی شد؟ راستی چتر پدرت کجاست؟
سهراب با هزار ترس و لرز ماجرا را برای مادرش تعریف کرد. مادر گفت آخه پسرم تو که گل و گیاه نیستی. وقتی که باران میبارد دانههای گیاهان و گلهای زیبا رشد میکنند و بزرگ میشوند و درختها هم با آب و املاح معدنی و گرفتن نور و گرمای خورشید رشد میکنند و میوههای خوشمزه میدهند. تو با خوردن غذاهای مقوی بزرگ میشوی. چرا فکر کردی تو هم یک گیاه هستی؟ سهراب گفت: من دلم میخواهد زود بزرگ شوم تا بتوانم کارهای بزرگ انجام دهم. مادر گفت به آنجا هم میرسی.
بچههای خوب بقیه این داستان را با فکر خودتان کامل کنید و بگویید عاقبت سهراب چه میشود؟
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: