این تیپ آدم، دومین نفری بود که امروز میدیدم.شب هم که داشتم با اتوبوس از شهرستان میاومدم نمایشگاه، یه آقای دیگهای با همین تیپ که عینک دودی هم زده بود توی ماشین بود که خیلی دلم میخواست بهش بگم لااقل یه چراغ قوه بالای این عینک نصب کن که توی این تاریکی بتونی جلوی پاهات رو ببینی.تو فکر این قسم آدمهای هنرمند بودم که یه خانمی از توی یکی از غرفهها صدا زد:آقا ببخشید میتونید یه لحظه تشریف بیارین اینجا؟ جلو رفتم و گفتم: بفرمایید امری داشتید؟ و اون خانم با لبخندی توأم با التماس گفت: این کتاب اشعار خودم هستش، اگه اهل شعر هستید پیشنهاد میکنم از این کتاب یه بیت هدیه ببرید اصلاهم اصرار ندارم کتاب رو بخرید و من اونجا یاد حرف فیلسوفانه تئوریسین مشهور شهرمان «غلام تره» سبزی فروش افتادم که وقتی زیر برگههای دفتر شعر پسرش سبزی گذاشته بود و شعرها را با سبزیها فروخته بود پسرش با اعتراض جلوی مغازه پدرش دعوا راه انداخته بود. پدرش در آن زمان گفته بود: پسر شاعری از کی تا حالا شده کار؟ فکر نون باش. و پسرش آن مثنوی بلند را سروده بود که شاعری هم شغل شد و من در نمایشگاه این مضمون بلند را وقتی یافتم که آن شاعر جوان شعرهایش را میفروخت. در آن تنگنای فروش شعر و احساسات پسرکی 6 ـ 5 با ساله انگشتش به من اشاره کرد و گفت: مامان، مامان، هاپو...مامان، هاپو.... و من چنان چشم غرهای به پسرک رفتم که از هاپوی واقعی همچین نترسیده بود. ولی وقتی خوب به مسیر اشاره انگشت پسرک دقت کردم، فهمیدم به عکس پشت سر من اشاره میکند نه به من. و آنجا غرفه در کودک و نوجوان بود که البته بازدیدکنندگان کودک ونوجوان در مقایسه با بازدیدکنندگان بزرگسال این غرفه حداقل جمعیت بودند. هرچند اینگونه تضادها در نمایشگاه کتاب امسال بسیار بود. مثلا بیشتر مخاطب کتاب «آنچه مردان باید بدانند» زنها و دخترها بودند و بیشترین مخاطب کتاب «آنچه دختران جوان باید بدانند» مردها و پسرها بودند. اما آنچه نظرم را جلب کرد، حضور حداکثری آقایان در مقابل غرفه کتاب های آموزش آشپزی بود ودرمقابل،غرفه فروش رمانهای وحشتناک ملکه جنایت آگاتا کریستی که خانمها علاقه عجیبی به این غرفه نشان داده بودند.
یکسری کتاب هم البته مخاطب عام داشت و در هر غرفهای پیدا میشد حتی غرفههایی که کتابهای فلسفی یا فضانوردی میفروختند، کتابهایی که پای ثابت تمام نمایشگاههای کتابماست. کتابهایی مثل: «چگونه لاغر شوید»، «چگونه چاق شویم»، «101 راز موفقیت» و... کتابهایی از این دست که شما بهتر از من آگاهی دارید.
راستی غرفه فروش کتابهای فلسفی هم شلوغ بود. آنجا بود که پسری به غرفهدار گفت: ببخشید آقا یه کتاب از هگل یا کانت میخواستم که جلدش قرمز باشه و آنجا بود که فهمیدم چقدر فیلسوفها وفلسفه دوستان حساس هستند و همه چیز را فلسفی میبینند.
در غرفه دیگر هم دختری آمده بود وکتابی میخواست به ارتفاع 20 سانتیمتر که ترجیحا به گفته خودش 4 سانتیمتر قطر داشته باشد و البته موضوع کتاب اصلا برایش مهم نبود. آن خانم دلیل این نوع انتخاب رو نگفت ولی حتما ایشون هم دانشجوی ریاضیات محض بوده وهمه چیز رو ریاضی میدید.
جالبترین و فرهنگیترین غرفه هم،غرفه موسسهای بود که افکار نویسندگانش را با شربت آلبالو به خورد مردم میداد وچه استقبالی شده بود از افکار آب آلبالویی!
آب آلبالو را که خوردم به طرف غرفه رمان وداستان حرکت کردم.
حالا ساعت 7 شب شده بود وغرفهها پربود از کسانی کهآمده بودند در بزرگترین رویداد فرهنگی کشور شریک باشند و برای من با دیدن این همه جمعیت این سوال مطرح بود که مگر این همه جمعیت فرهنگ دوست را نمیبینند که اعلام میکنند سرانه مطالعه کتاب در ایران به 400 جلد رسیده و این هشدار یک فاجعه است.
اگر این جمعیت کتاب دوست واهل مطالعه نیستند، پس چه علتی دارد که بزرگترین رویداد فرهنگی کشور با این همه استقبال مواجه است؟
مالک شیخی زازرانی