بابا هم بهش گفت: «خونه عمه خیلی دوره و تو شهرستانه و همین طوری نمیتونی بری. بزار صبح که شد میزارمت تو یه پاکت نامه و میفرستمت بری اونجا، خوبه؟»
پری با تعجب بابا رو نگاه کرد و گفت: «بابا، چرا دروغکی میگی، آخه مگه من توی پاکت نامه جا میگیرم؟» بابا هم در جوابش فقط خندید.
اون شب موقع خوابیدن به یاد حرفای بابا افتاد و با همین فکرا خوابش برد. خواب دید که بابا رفته و یه پاکت نامه بزرگ خریده تا بفرستدش شهرستان خونه عمه. وقتی که آماده شد بابا گذاشتش توی پاکت و درش رو بست و انداختش توی صندوق پستی و بعدش آقای پستچی اومد و همه نامهها رو برداشت و گذاشت توی ماشین تا اونا رو ببره شهرستان.
نامهها که رسید آقای پستچی اونجا پاکت رو برد خونه عمه و زنگ زد و اونو دادش به عمه. اونم پاکت رو گرفت و با خودش گفت که چرا اینقده سنگینه.
وقتی درش رو باز کرد، با دیدن پری که از توی پاکت اومد بیرون حسابی تعجب کرد و گفت: «ای وای! بچهجون تو اینجا چیکار میکنی؟»
پری هم تموم ماجرا رو براش تعریف کرد. عمه بهش گفت که اشکالی نداره چند روزی پیش من بمونی اما بهتره که بعدش بری خونه خودتون اما پری گفت که اومده تا دختر اونا بشه!
چند روزی که اونجا بود، یواش یواش دلش تنگ شد و احساس کرد که میخواد برگرده بره پیش مامان و بابا، پیش عروسکاش و خلاصه دلش برای خونشون تنگ شده بود.
واسه همین به عمه گفت: «عمهجون مثل این که شما درست میگفتی، میخوام برم خونمون».
عمه گفت: «عزیزم، من نمیتونم ببرمت، باید صبر کنی تا شاید بابا بیاد اینجا».
پری خیلی ناراحت شد و با خودش گفت که اگه بابام حالا حالاها نیاد چی؟ کاش بابا زودتر بیاد و منو با خودش ببره. توی همین فکرا بود که یه نفر زنگ خونه عمه رو زد و وقتی در رو باز کردن دیدن که باباش پشت دره... .
پری از خواب پرید و دید که توی اتاق خودشه، خیلی خوشحال شد که همه این اتفاقا خواب بوده. تصمیم گرفت که دیگه به حرفای مامان و بابا گوش بده و از این به بعد هرجا که رفتن با اونا برگرده خونه.
رضا بداقی