کیف مدرسه

کد خبر: ۳۲۶۰۹۸

دختر کوچولوها از حرف‌های آقای راننده که هر روز تکرار می‌کرد خنده‌شون گرفته بود و با شیطنت گفتن «باشه، چشم».

هنوز چند لحظه‌‌ای از حرکت ماشین و حرف‌های ‌آقای راننده نگذشته بود که دوباره شیطونی،‌ بازیگوشی و حرف زدن شروع شد!

ارغوان با دوستش در مورد همه اتفاقاتی که توی مدرسه براشون افتاده بود حرف زدن تا این که رسیدن جلوی خونشون، حالا دیگه باید پیاده می‌شد.

همین طور که می‌خندید و شیطونی می‌کرد در ماشین رو باز کرد و پایین رفت و هی دست تکون داد و خندید. آقای راننده بهش گفت «برو دیگه دختر شیطون!»

سرویس رفت و ارغوان زنگ خونه رو زد و اومد توی خونه که یه دفعه احساس کرد یه چیزی همراهش نیست! اما نمی‌دونست چیه؟ یه کم فکر کرد و... «وای کیفم کو؟» اینو گفت و بدو برگشت توی کوچه، اما سرویس رفته بود تا آخر کوچه رو نگاه کرد، اما خبری نبود، بغض کرد و زد زیر گریه و همون جور گریه‌کنان رفت توی خونه.

مامانش با دیدن ارغوان نگران شد و پرسید:

ـ چی شده چرا گریه می‌کنی؟

اونم با یه حالتی تکیه داد به دیوار و گفت:

ـ مامان، مامان، کیفم!

مامان گفت: کیفت! چی شده؟

ـ اونو جا گذاشتم، تو سرویس... .

و باز هم گریه کرد!

مامان، ارغوان رو بغلش کرد و یه کمی باهاش حرف زد تا آروم بشه و بعد گفت:

دختر گل من یه بچه خوب و مرتب باید مواظب وسایلش باشه حالا هم نگران نباش من زنگ می‌زنم به آقای راننده و ازش خواهش می‌کنم تا کیفتو برات بیاره. شما هم قول بده حواستو جمع کنی که دیگه این اتفاق نیفته».

ارغوان خوشحال شد و از مامانش تشکر کرد و قول داد که حواسش جمع باشه و با خودش گفت: «ای خدای مهربون ممنون که کیف قشنگم گم نشد!».

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها