در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این کتاب در سال 2008 به عنوان یکی از 10 کتاب برتر از سوی روزنامه نیویورک تایمز برگزیده شد. رمان «یک بخشش» به زبان فارسی ترجمه و منتشر شده است. خانم «پم هوستون» که خود نویسنده قابلی است، با تونی موریسون به گفتگو نشسته است.
تاکنون درباره سختیهای نویسندگی مطالب زیادی نوشته شده؛ رودررو شدن با یک صفحه سفید چقدر سخت است؟ وقتی کار نوشتن خوب پیش میرود چه احساسی به شما دست میدهد؟ به نظر شما چه عاملی باعث میشود که نوشتن به خوبی پیش برود؟
بله، نویسندگی مثل یک دنیای بسته و باز زیبا است؛ باز است چون هر اتفاقی در آن میتواند رخ بدهد و شما از چیزی خبر ندارید و مشتاقید که حوادث را دنبال کنید، و بسته است چون این دنیا مال خودتان است، مال خود خودتان و هر چیزی که خارج از این دنیا باشد در درجه دوم اهمیت قرار دارد و تقریبا بیربط است. من پس از آن که نوشتن رمان «آبیترین چشم» را که نوشتناش 5 سال طول کشید به پایان بردم، تا مدتها دچار... نمیخواهم بگویم افسردگی عمیق ولی یک جور مالیخولیا شدم.
بعد از آن ایده نوشتن یک کتاب دیگر به ذهنم رسید، کتاب «سولا»؛ من در این کتاب میخواستم درباره دوستی واقعی بین زنان بنویسم؛ با نوشتن این کتاب آن دنیایی که الان صحبتش را کردم، بار دیگر زنده شد. هر چیزی را که میدیدم یا انجام میدادم برایم یک جور دادههای بالقوه بود؛ یک کلمه، یا یک صدا یا هر چیزی برای کتاب؛ سپس پی بردم که از نظر من نویسندگی یعنی این که یک چیز منسجم و یکپارچه در دنیا وجود داشته باشد.
من نویسنده به دنیا نیامدم، نویسندگی برای من بیشتر وسیلهای برای داشتن رابطه سالم با مردم و زبان است. وقتی مینویسم، هر چیزی که میبینم یا انجام میدهم برایم یک مزیت است. مثل این است که یک منوی غذایی یا جعبه ابزار خیلی بزرگ داشته باشم و هر چیزی را که میخواهم از توی آن انتخاب کنم. من وقتی مشغول نوشتن نباشم یا مهمتر این که ایدهای در ذهنم برای نوشتن نداشته باشم، آن وقت فقط بینظمی و بههمریختگی را پیش رویم میبینم. همین الان داشتم به زمان و مکان و شخصیتهایی که دوست دارم در موردشان بنویسم، فکر میکردم. یک روز تصویر تاثیرگذاری از چند اسب در حال دعوا کردن، در ذهنم شکل گرفت. جملهای که در ذهنم شنیدم این بود: «آن اسبها مثل مردان میایستادند.» و من هم دنبال آن را گرفتم. یک پسربچه و خواهرش مشغول تماشا کردن این اسبها هستند، و این صحنه برایشان ترسناک و بهتآور و رشکبرانگیز است. با خودم گفتم: «چی دارم میگویم؟ من هرگز صحنه دعوای اسبها را ندیدهام. اصلا اسبها میایستند؟» این شد که رفتم و دنبال چند فیلم درباره اسبها گشتم و با تماشای آنها فهمیدم که اسبها موقع دعوا کردن خیلی همدیگر را گاز میگیرند و البته میایستند. نمیدانم تصویر آن اسبها از کجا آمد، ولی به محض این که این تصویر در ذهنم شکل گرفت تصویر آن پسربچه که سیاهپوست و آسیبپذیر است و در دهه 1950 و در جایی زندگی میکند که نژادپرستی زندگیاش را محدود کرده، به ذهنم خطور کرد. ظاهر اسبها و خشونتی که در دعوایشان وجود دارد، یک چیز است و آن قسمت ازجمله که گفتم «مثل مردان» یک چیز دیگر؛ این که آدم چگونه مثل یک مرد رفتار کند برای آن پسرک مهم است. من این گونه کارم را پیش میبرم... با یک تصویر شروع میکنم، حتی اگر ندانم چگونه از آن برای داستانم استفاده کنم. اعتماد به آن تصویر کار مرا پیش میبرد.
وقتی شما نوشتن رمانتان را شروع کردید، آیا برای این که این تصاویر به ذهنتان برسد کار خاصی انجام میدادید؟ آیا برای آنها یک جور ساختار ایجاد میکردید؟
معمولا پرسش «چه میشود اگر» ممکن است راهحلی برای داستان باشد، ولی داستان به اندازه ساختار و زبان و تمام آن چیزهایی که با این به اصطلاح داستان مرتبطند، برایم جالب نیست. مثلا در مورد رمان «بهشت» بگویم که من این داستان را در برزیل شنیده بودم. یک مدرسهای بود، یک صومعه برای راهبههای سیاهپوست ـ دختران جوان ـ که بعد کشف شد آنها به طور مخفیانه در زیرزمین، مذهب «کندومبله» را اجرا میکنند؛ این یک مذهب آفریقایی ـ برزیلی براساس روح طبیعت است. داستان این بود که پلیس وقتی فهمید این دخترها پیرو مذهب کاتولیک نیستند با گلوله همهشان را کشت. من این دختران را در ذهنم میدیدم که از آن صومعه فرار میکردند و در مزارع میدویدند، از گلولهها و آن مردان پلیس فرار میکردند... بنابراین من این صحنه را به شکل یک سوال مطرح کردم: چه کسی به یک گروه از زنان شلیک میکند و چرا؟
«دیوید ممت» نویسندگی را این گونه توصیف میکند: «تلاشی برای کاستن ناهمخوانی بین خودآگاه و ناخودآگاه و دستیابی به آرامش.» آیا به نظر شما تصویر «اسبهایی که مثل مردان ایستاده بودند» از اعماق ناخودآگاهتان آمد یا از یک جای دیگر؛ مثلا ناخودآگاه جمعی هنری که در هر حال وجود دارند و منتظر نویسندهای هستند تا آنها را کشف کند؟
من خودم احساس میکنم چون آدمی با فکر باز هستم ایدهها و دنیاهای داستانی به ذهنم میرسند. مثلا در مورد رمان «آواز سلیمان» بشدت این احساس را داشتم. من بر سر نوشتن یک کتاب توافق کرده بودم ولی در عین حال دچار ترس و نگرانی شده بودم چون تا آن موقع هرگز درباره «مردان» چیزی ننوشته بودم. البته رمان درباره یک «مرد» نوشته بودم ولی درباره «مردان» و این که مردها چگونه فکر میکنند، چیزی ننوشته بودم. بعد پدرم فوت کرد؛ به خاطر مرگ پدرم ماتمزده بودم؛ یادم هست یک روز نشستم و با خودم فکر کردم: «پدرم در مورد آن مردها چه میدانست؟» و در آن لحظه این اطمینان ناگهان در من به وجود آمد که من هم در مورد آن مردها میدانم و هر چیزی را که لازم باشد در این زمینه بدانم در دسترسم خواهد بود و به ذهنم خواهد رسید.
آیا ذهن باز شما در نویسندگی روی سایر جنبههای زندگیتان تاثیر دارد؟
من وقتی مشغول نوشتن هستم با مردم بهتر رفتار میکنم، سخاوتمندتر و داناتر میشوم. محبت خاصی نسبت به دیگران پیدا میکنم. در حین نوشتن میدانم که انسان بودن کار خیلی سختی است؛ انسان بودن تنها وظیفه ما آدمهاست، هرچند ما جور دیگری وانمود میکنیم. اگر من در جای خوبی باشم و به کسی که از او متنفرم برخورد کنم احساس انسان بودن بیشتری میکنم و آن طرف هم انسانتر به نظر میرسد. انسان موجود شگفتانگیزی است که قادر به انجام دادن خیلی کارهاست؛ انسانها میتوانند همدیگر را دوست داشته باشند و برای هم کارهای خوب و مفید انجام بدهند. البته من نمیخواهم بگویم در دنیا افرادی که میل به کشتن همنوع خود دارند وجود ندارند، ولی این انحراف از چیزهای زیبایی است که انسانها برای دستیابی به آنها ساخته شدهاند. برای این که انسانها با هم ارتباط داشته باشند و در نفرت زندگی نکنند راههای زیادی وجود دارد که مذهب یکی از آنهاست.
سایت آپرا
مترجم: فرشید عطایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: