جای ما را خالی‌کن

مهسا از گلستان، به خدا آن دفعه یک نفر از آمل به اسم مهسا نامه داده بود... راستش ما که قاطی کردیم، چقدر مهسا زیاد شده! (یاه یاه یاه) اما در مورد بارسلونا باید عرض کنیم ما که از روز ازل عاشق زارش بودیم و هستیم و خواهیم بود. در مورد آن مصاحبه هم ما خیلی تلاش کردیم، اما ظاهرا به جایی نرسیده دوباره اقدام می‌کنیم.
کد خبر: ۳۲۴۷۲۵

مهسا مهر آذین (بفرمایید این هم یک مهسای دیگر!)، دخترم چرا اینقدر غصه بچگی را می‌خوری؟ خب این طوری که تو پیش می‌روی حتما 10 سال دیگر هم غصه جوانی را می‌خواهی بخوری. به نظرم بهتر است یک کمی بروی خیام بخوانی. عمیق هم بخوانی نه الکی. آن وقت بردار دوباره برایم نامه بنویس ببینیم چند مرده حلاجی! از آن نویسنده‌ای هم که اسم برده بودی خبر ندارم و اصلا نمی‌شناسمش. ببخشید!

به‌به هی یولا خانم، می‌بینم که دیگر دانشجو شدی و ما را تحویل نمی‌گیری. وکیل شوی که دیگر لابد می‌دهی آبدارچی دفترت میز و شیشه را با کافه کاغذی پاک کند، هان؟ کلی از خاطرات خوابگاهی‌ات خندیدیم، چون خودمان هم آی خاطره داریم، آی خاطره داریم. خوب کردی که وسط دعوا خندیدی. جز خندیدن هر کار دیگری اشتباه است. واقعا وقتی دو تا آدم اینقدر بچه‌اند که به جای حرف زدن با هم دعوا می‌کنند، باید هم بهشان خندید. حالا دور و بر خوابگاه شما کیوسک روزنامه‌فروشی نیست، دور و بر دانشگاهتان هم کیوسک نیست؟ به گمانمان که جنابعالی داری بهانه می‌آوری وگرنه ما را از زیر سنگ هم که شده پیدا می‌کردی. بگذریم. هر وقت در خوابگاه تن ماهی و نان سنگک تازه خوردی، کلی جای ما را خالی کن، چون برای ما بسیار نوستالژی‌برانگیز است. خوش بگذرد.

دلژین از کردستان، راستش من نمی‌دانم تو باید چه کار کنی. ولی می‌فهمم که حالت چقدر بد است. نمی‌توانی با معلم آن درس یا مدیری کسی صحبتی چیزی بکنی؟ آخر این که نمی‌شود به خاطر یک واحد تو دوباره یک سال معطل شوی. ببین چه کار می‌توانی بکنی. کلی حالمان گرفت وقتی نامه‌ات را خواندیم. ولی تو هم به خودت اینقدر استرس نده و خودت را اذیت نکن. با حرص خوردن که چیزی عوض نمی‌شود. شروع کن به رایزنی کردن شاید جواب داد. ما را هم بی‌خبر نگذار.

عاطفه. ح از قم، اولا که منت‌کشی، منت‌کشی، منت‌کشی. دوما که ما هم مثل تو بشدت معتقدیم کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها یکی از بهترین آثار داستانی لااقل 3 دهه گذشته است. سوما این هم همان یک خط شما که فرموده بودی: «می‌خواهمت، این خلاصه همه شعرهای دنیا است» چاپش کردیم. بعد هم از نظر ما هرکس از کنکور بنالد موج منفی است. (سر این یکی کوتاه نمی‌آییم) چهارما، چیه؟ منتظر چهارمی‌اش هم هستی؟ اگر راست می‌گویی برو بگرد ببینم دیگر چه بهانه‌ای برای عصبانی شدن از ما پیدا می‌کنی!

مارمولک قرمز، آخر چه کسی به تو گفته که ما تو را فراموش می‌کنیم؟ اصلا بدهیم روی سنگ قبرمان بنویسند به یاد مارمولک قرمز خوب است؟ راضی می‌شوی؟ کلی با اول نامه‌ات حال کردیم و خندیدیم. چه خوش‌سلیقه هم هستی در انتخاب آهنگ... بابا به خدا ما 100 بار گفتیم با این محسن افشانی مصاحبه کنند. حالا هم باز می‌گوییم، سردبیر جان دستور بده با این محسن افشانی مصاحبه کنید تا این مارمولک قرمز ما را به سطل آشغال نیفشانده! دیگه چی؟

به به سکینه خانم! ما که همیشه ارادت داریم حالا شما چرا فاز برمی‌داری که جواب کوتاه و موجز شامل حال شما می‌شود؟ اصلا ما که نگفتیم جواب کوتاه موجز می‌دهیم. گفتیم موجز حرف می‌زنیم یعنی اصولا تصمیم گرفتیم حرف زیادی نزنیم. چشم! حتما با خانواده به سفر می‌رویم چرا دعوا می‌کنی؟ کلی از بساط خیس شدنتان لب دریا خندیدیم و به آن موج محترم مراتب ارادت کافه کاغذیمان را ابراز نمودیم (یاه یاه یاه) بعد هم به گمانم ما حالا حالاها هستیم. زیاد خودت را ناراحت نکن دخترم! کلی هم خاطرات دوران مدرسه‌ات خوب بود. چرا ننویسی؟ هر چه می‌خواهد دل تنگت بنویس. ممنون از فالی که برایمان گرفته بودی. کلی مشعوفیم ازش!

همتا خانم، دخترخاله نورا خانم، خوب کاری می‌کنی که وسط متن ایمیل‌هایت هی می‌نویسی همتا هستم، همتا هستم، نمی‌بینی ما حواس درست و حسابی نداریم بابا جان؟ بعد هم ما به اسم‌هایی که توی آدرس ایمیل هست نگاه نمی‌کنیم. شاید یکی خب دلش نخواهد با اسم واقعی بنویسد یا برعکس. از کجا بدانیم؟ چه گرفتاری شدیم ها... .

فاطمه از تهران (خدا را شکر اسم این یکی مهسا نیست!)، عرض به حضورت که شما باید اول بگویی که در چه زمینه‌هایی کتاب می‌خوانی تا ما بتوانیم به شما کتاب توپ معرفی کنیم. بعد هم حالا کووووووووو تا نمایشگاه کتاب... بله؟ یکی دو هفته دیگر است؟ ای بابا حالا تا آن موقع... ولی جدا بگو چه کتاب‌هایی می‌خوانی تا ما بگوییم چه بخوان... بله... .

خب این هم از داش رضای فلاحتی که بالاخره سر و کله‌اش پیدا شد: «سلام کافه کاغذی. جون تو گفتم شهرت جهانی داری. دنیا به عشق کافه سه‌شنبه‌ها یک جور دیگه است. فضانوردهای ایستگاه بین‌المللی روزشماری مکنن سه‌شنبه بیاد، صفحه 13 نسل3 بخوانن. حالا به هر کی می‌گی کافه کاغذی، می‌گه چی هست؟ خوردنیه؟ یکی مگفت روزنامه چیه؟ همون که می‌دی بز بخوره. هیچی دیگه. یک فکری واسه خودت وردار. بیلبورد بزن. تراکت پخش کن. بین بازی اینتر ـ یوونتوس آگهی بده. مو که خیلی تبلیغ کردم برات. جون تو نبشه، جون شتر. جدیدا به یک موضوع بسیار جالب برخوردم. معادلات دیفرانسیل. تبدیلات لاپلاس. چیزی فراتر انتگرال. دستش درد نکنه. از چاله درمی‌آی می‌افتی تو چاه. خداوند به خیر بگذراند. از دروس دیگه هیچی نمگم. فقط قطر کتاب یک درس به اندازه گردن شتره. وا مصیبتا. هر روز به خودم تلقین مکنم: مو متنم.» فی‌الواقع موفق باشی داش رضا! ولی از این به بعد بیشتر برامون بنویس.

رها خانم، ما دندان روی جگر می‌گذاریم و صبر می‌کنیم ببینیم این کنکور شما که تمام شد، باز هم برایمان ایمیل می‌دهی ـ آن هم فارسی ـ یا نه. فی‌الواقع منتظریم.

فاطمه از خرم‌آباد، تو همان از گوشی‌ات برای ما ایمیل بفرستی بهتر است. نه که فارسی می‌نویسی!!! از آن لحاظ گفتیم. شعر باید قشنگ باشد و به موضوع مورد نظرش قشنگ نگاه کرده باشد. حالا موضوع هر چه بود، بود، اما در مورد کتاب‌هایی که گفته بودی می‌خواستم بگویم این هرمان هسه نویسنده خیلی خوبی است و گرگ بیابانش را ما یک زمانی خیلی دوست داشتیم. حالا هم بدمان نمی‌آید دوباره یک نگاهی به آن بیندازیم. خلاصه انتخاب‌های خوبی بودند.

منیرخاتون خانم می‌بینم که راهی سفر هستی و حسابی خوشحال. ما که اساسی حسودیمان شد. چون خودمان هم مدتی هست که شیراز لازم شده‌ایم، از لحاظ خاله عزیزتر از جانمان و حافظ و پاسارگاد و تخت جمشید و البته جناب سعدی‌اش. امیدواریم بعضی‌ها ـ شما بخوانید سردبیر نسل سوم ـ دلشان به رحم بیاید و بعد از تعطیلات طاقت‌فرسای نوروزی (یاه یاه یاه) به ما چند روزی مرخصی عطا فرمایند که برویم خانه خاله‌مان! همین جا قول می‌دهیم سوغاتی مبسوطی هم آوردن کنیم.

فائزه، راست می‌گویی؟ واقعا سال دوم دبیرستان به شما پیک می‌دهند؟ ای بابا! چرا غرور این نوجوانان و جوانان را در نظر نمی‌گیرند؟ انصافا ضایع نیست آدم دبیرستانی بنشیند پیک حل کند؟

خب ما رفتیم. تا هفته بعد عزت همگی زیاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها