حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
«ماریا» در «زنگها برای که به صدا درمیآیند»*
«ماریا» فقط یک معشوق نیست. بلکه نماد عشق است. وجود او در محبت و عشق خلاصه شده چراکه او اصلا عشقزاده است. این را وقتی میفهمیم که دارد گذشتهاش را برای «روبرتو» بازگو میکند و میگوید چهطور پدر و مادرش را جلوی چشمش کشتهاند. پدر ماریا جمهوریخواه بوده و در راه عشق به مردم کشته شده و مادرش در راه عشق به این پدر مردمدوست جانش را فدا کرده است. ماریا از کودکی با عشق بزرگ شده و تعجبی ندارد اگر این همه عاشقپیشه و دلباخته و از خود گذشته است. در عین حال عشق او هرگز با هوس آلوده نبوده و نیست چنانچه «مال هیچکس نبودن» او، زبانزد همه است و روبرتوی تازه وارد هم در ابتدای ورودش به جمع غارنشینان، ماریا را پیش از هر چیز با همین ویژگی میشناسد.
زن پاپلو، «پیلار» درباره گذشته ماریا به روبرتو میگوید: «خیلی بلا سرش اومده. بدترین بلاهایی که میتونه سر یه زن بیاد.» و این بلاها شاید به ظاهر پرده عفت ماریا را دریده باشد، اما درواقع چنین نیست و باور قلبی به همین مهم، روبرتو را وامیدارد مانع از حرف زدن ماریا درباره آن خاطرات تلخ بشود و وقتی هم که ماریا به اصرار، ماوقع را برای او تعریف میکند، روبرتو با یک جمله اعتماد به نفس ماریا را به او برگرداند: «ماریا: حالا دیگه منو دوست نداری میدونم. فردا منو از خطوط دشمن میگذرونی و دیگه تو رو نمیبینم. تو دیگه منو نمیخوای/ روبرتو: ماریا هیچکس به تو دست نزده میفهمی؟/ ماریا: جدی میگی؟/ روبرتو: هیچکس. ایمان داشته باش».
وقتی پیلار روی صخرهای نشسته و دارد از زشتی خودش برای روبرتو درددل میکند، ماریا سرش را روی زانوی پیلار میگذارد و به او میگوید او نه فقط زشت نیست، بلکه زیباست. در اینجا پیلار خطاب به ماریا جملهای میگوید که مویدی دیگر بر عشق سرشار شخصیت ماریاست. پیلار میگوید: «سعی کن مغزت رو به کار بندازی نه قلبت رو» یعنی اینکه ماریا با قلبش فکر میکند نه با مغزش. ماریا آنقدر امیدوار است که در آن مهلکه جنگی در یک قدمی مرگ، دارد برای زندگی آیندهاش با روبرتو عاشقانه حرف میزند. حتی شب حادثه، رویای زندگی در خانه روبرتو و بودن در کنار او را میبیند و خواب بچه داشتن از روبرتو را و ما اگر مثل او با قلبمان فکر کنیم شاید بپذیریم که حق با اوست چنانچه روبرتو پذیرفت و بر همین اساس در لحظه آخر این دیالوگ به یاد ماندنی را بر زبان آورد: «اگه تو بری منو هم با خودت بردی. حالا من و تو یکی هستیم... حالا من توام و تو هم منی... یادت باشه تو خود منی. فقط تویی که از من باقی میمونی. وداعی در میان نیست چون ما از هم جدا نیستیم».
*محصول 1943 آمریکا، کارگردان: سام وود، بازیگران: اینگرید برگمن، گری کوپر
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....