او سزاوار مرگ بود

«بازیچه قرار دادن احساسات، گناه بزرگی است که بسیاری از مواقع هیچکس به آن توجه نمی‌کند و حتی کوچک‌ترین مجازاتی هم برای آن در نظر گرفته نمی‌شود، چطور ممکن است که اگر هر فردی به فرد دیگر آسیب جسمانی وارد کند، هر چقدر هم که کم و ناچیز باشد باید مورد مواخذه قرار بگیرد و بابت آن در کمترین حالتش لااقل عذرخواهی کند اما اگر کسی یک ضربه روحی بزرگ هم به همنوعش وارد کند کوچکترین جرمی محسوب نمی‌شود و هیچکس نیست که به خاطر ناراحتی ایجاد شده درخواست غرامت کند. من مدت‌ها و هفته‌ها به این موضوع فکر می‌کردم.
کد خبر: ۳۲۱۸۲۸

بهم خوردن ازدواج من با «فرد» ضربه مهلکی برایم بود که تا مدت‌ها اثر آن را روی روح و جسمم احساس می‌کردم اما از نظر اطرافیانم این تنها یک رابطه از هم پاشیده بود که جای هیچ شکایتی هم برای از میان رفتنش وجود نداشت. این حرف‌ها برایم بی‌معنی بودند. «فرد» باید به خاطر ضربه بزرگ روحی که به من وارد کرده بود جواب پس می‌داد اما به خاطر عدم وجود هرگونه عرف اجتماعی در این مورد، او می‌توانست به راحتی به زندگی‌اش ادامه بدهد و من هم با زجری که می‌کشیدم بی‌صدا روزها را بگذرانم. این عادلانه نبود من نمی‌توانستم آن را بپذیرم.» خانم «الناسویر» 24 ساله به اتهام به قتل رساندن نامزد سابق خود «فرد مولیان» 23 ساله در دادگاه حاضر شده است. وکیل خبره خانم سویر که از خانواده بسیار ثروتمندی است قصد دارد تا با ثابت کردن مشکلات شدید روحی و روانی این دختر جوان در مجازات او تخفیفی صورت بدهد. تخفیفی که می‌تواند او را از حکم اعدام نجات دهد. «من احتیاجی به وکیل ندارم و این موضوع را هم چندین بار به پدرم گفته‌ام. لزومی ندارد که او برای نجات دادن من از مجازاتی که برایم در نظر گرفته می‌شود هزاران دلار پول خرج کند. به نظرم بسیار احمقانه است که برای رها شدن من از حکم مرگ یک برچسب دیوانگی هم به من بزنند. من اصلا مشکل روحی و روانی ندارم و وقتی که «فرد» را به قتل رساندم احساس می‌کردم که هیچوقت در عمرم آنقدر از کاری که می‌کردم مطمئن نیستم.

«فرد» پسر بی‌رحمی بود که با قساوت و سنگدلی هر چه تمام مرا از زندگیش بیرون انداخت و دیگر هرگز حاضر نشد که حتی یکبار هم که شده به حرف‌هایم گوش کند. رفتارهایش غیرانسانی بود و تازه می‌فهمیدم که به اشتباه او را برای زندگیم انتخاب کرده بودم.» خانم سویر با فرد مولیان در یک مهمانی دوستانه آشنا شد. آنها چندین جلسه با یکدیگر دیدار کردند تا در نهایت فرد به النا پیشنهاد کرد تا با هم ازدواج کنند. النا که هرگز احساسی چنین صادقانه به کسی نداشت فورا با درخواست او موافقت کرد. هرچه که زمان می‌گذشت النا احساس تعلق‌خاطر بیشتری به نامزدش می‌کرد. مراسم بزرگی که پدر النا برای نامزدی آنها گرفته بود تا مدت‌ها زبانزد همه اطرافیانش بود و سبب شد که النا بیش از پیش نسبت به رابطه جدی که با نامزدش داشت احساس امنیت کند. او می‌دید که برای زندگی مشترکشان همه‌چیز همان‌طور که او همیشه آرزویش را داشته پیش می‌رود پس جای نگرانی وجود نداشت. او همه قلبش را برای زندگی مشترکشان گذاشته بود و برای سال‌های سال بعد از ازدواجشان هم برنامه‌ریزی می‌کرد. رفتارهای مهربان و در عین حال آرام و پر از تجربه‌ای که فرد از خودش نشان می‌داد سبب می‌شد که النا روز‌به‌روز بیشتر به او علاقه‌مند و وابسته شود. او حاضر نبود زندگی را که برای تمام لحظاتش برنامه‌ریزی کرده و در رویاهایش آن را دیده بود از هم بپاشد. نامزدی آنها 6 ماه طول کشید اما‌ تنها 2 ماه مانده به مراسم ازدواجشان مشکلات شروع شد. النا از روی استرس شدیدی که داشت بشدت پرخاشگر شده بود و این‌که می‌خواست همه‌چیز برای مراسم ازدواجشان بهترین باشد دردسرهای زیادی را برای همه اطرافیان بخصوص خودش رقم زده بود. او می‌خواست رویاهایش را به حقیقت نزدیک کند اما متوجه نبود که برای رسیدن به خواسته‌هایش تا چه اندازه اطرافیان و به خصوص فرد را تحت فشار گذاشته است.

«همه چیز بسیار خوب پیش می‌رفت. هر روز که به مراسم ازدواجمان نزدیک می‌شدیم احساس می‌کردم که چندین ساعت به تحقق رویاهایم بیشتر نمانده است. برخلاف من که پر از شور و هیجان بودم فرد کاملا آرام بود. گرچه می‌دانستم او اصولا مرد آرامی است که به خاطر هر اتفاقی احساساتی و هیجانی نمی‌شود اما انگار از همیشه‌ بیشتر ساکت بود. هر چه که من سعی می‌کردم برای هر نکته ریزی که در این مراسم باشکوه وجود داشت برنامه‌ریزی کنم و آن را به بهترین شکل اجرا کنم او خودش را کنار کشیده بود. اوایل سعی کردم احساسات بی‌تفاوتش را در نظر نگیرم اما کم‌کم این رفتارهایش برایم برخورنده بود. چطور می‌توانست آنقدر بی‌تفاوت باشد در حالی که می‌دید من برای برگزار شدن این ازدواج چه استرسی را تحمل می‌کنم. برایش حتی مهم نبود که ازدواجمان ماه آینده باشد یا 6 ماه بعد. این کارهایش اعصابم را به هم می‌ریخت و سبب می‌شد مدام با او بحث و جدل داشته باشم. دست خودم نبود هر چه که بیشتر به او علاقه‌مند می‌شدم و سعی می‌کردم همه چیز را برای روز عروسیمان آماده کنم او بیشتر از قبل پایش را عقب می‌کشید. بارها با مادرم در این زمینه صحبت کردم. او می‌گفت احساسات بیش از حد و غیرعقلانی که من به او دارم سبب شده که کارهایم از روی استرس شدید انجام شود و همین موضوع شوهر آینده‌ام را هم تحت فشار گذاشته است اما برایم مهم نبود. در واقع حتی نمی‌توانستم کنترلی روی احساسات زیادی که به او داشتم داشته باشم و اشتباه‌تر از همه این بود که این احساس را به زبان نمی‌آوردم. آنچه که او از من می‌دید دختری پر جنب و جوش بود که برای رسیدن به خواسته‌اش همه اطرافیانش را عصبی کرده بود. در واقع من از زمانی که از خواب بیدار می‌شدم تا نیمه‌های شب در حال برنامه‌ریزی کردن برای مراسم ازدواج بودم. تنها چند روز مانده به عقد و ازدواجمان او به من تلفن کرد تا با هم صحبت کنیم. مثل همیشه گرفتار صحبت کردن و بحث با افرادی بودم که قرار بود مراسممان را گل‌آرایی کنند. وقت نداشتم با او حرف بزنم اما لحن جدی‌ای که داشت باعث شد بفهمم اوضاع مثل همیشه نیست. از من خواست تا او را در پارک نزدیک منزلمان ملاقات کنم. گرچه برای کارهای زیادی که در طول روز داشتم برنامه‌ریزی کرده بودم و این ملاقات اصلا زمان خوبی نبود اما باز هم به خاطر احساس عجیبی که از لحن حرف زدنش به من داده بود راهی محل شدم. او در حالی که به من نگاه هم نمی‌کرد، در آرامش تمام به من گفت که بهتر است مراسم ازدواجمان را به طور کامل به تعلیق درآوریم. او گفت که رفتارهای عصبی و پرتنشی که من در این مدت داشته‌ام او را به این فکر انداخته که اصلا نمی‌تواند با زنی با روحیات من کنار بیاید و سازگاری داشته باشد. یا این که تحمل کردن دختری با خصوصیات من برایش غیرممکن است. او گفت که فکر می‌کند همه این کارهایی که من برای ازدواجمان انجام می‌دهم نه از روی علاقه بلکه تنها از روی حرص و اشتیاقی است که برای رسیدن به رویاهایم داشته‌ام. فرد قبول نداشت که دوستش دارم و من هم که مثل یک تکه سنگ در جایم خشک شده بودم پاسخی برایش نداشتم. به او گفتم که اصلا اوضاع آن طور که او فکر می‌کند نیست و رفتارهای غیرمنطقی من و به قول او بیش‌از‌حد پرشور و هیجان به خاطر علاقه‌ای است که به او دارم اما انگار فکرهایش را کرده بود و حرف‌های من فایده‌ای نداشت. او نامزدیمان را به هم زد و رفت.» النا بعد از این ملاقات دچار شوک بزرگ روحی شد که او را از دختری عادی تبدیل به فردی غیرقابل تحمل کرد. او بشدت پرخاشگر شده بود و تمام طول روز را یا به گریه و یا به نفرین کردن نامزد سابقش می‌گذراند. به گفته او شکسته شدن قلبش سبب آزردگی شدیدش شده بود و حتی نمی‌توانست به ادامه دادن زندگیش فکر کند. کم‌کم حالات روحی النا شکلی خطرناک‌تر به خود گرفت. او که تا ماه‌ها قبل تنها از خوبی‌های فرد صحبت می‌کرد، احساس تنفر بی‌اندازه‌ای نسبت به او پیدا کرد که حتی سبب نگرانی خانواده‌اش شده بود.

احساس انزجار از این پسر جوان کار را به جایی رساند که چندین بار برایش ایجاد مزاحمت کرد و او را در مقابل چشمان والدینش نفرین کرده و آرزوی مرگش را کرد. درگیری میان آنها ادامه داشت تا بالاخره ماموران پلیس پس از تماس تلفنی در جریان یک مشاجره لفظی و شلیک گلوله در منزل مسکونی فرد مولیان قرار گرفتند. آنها پس از حضور در محل، جسد بی‌جان این پسر 23 ساله را در حالی که نامزد سابقش هنوز اسلحه را به دست داشت پیدا کرده و پرونده قتل او را تشکیل دادند. النا به عنوان قاتل و به اتهام قتل عمد راهی دادگاه شد. «من دیوانه و افسرده نیستم تنها خواستم به خاطر زجری که به من داده بود تنبیه‌اش کنم. او همه رویاهایم را به کابوس تبدیل کرده بود.»

المیرا صدیقی
کورت نیوز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها